فرهاد عابدینی
«دهکدۀ جهانی»
چشم هایت بوی قهوه
        و
                عسل
و لبانت
          بوی بهار نارنج
                    می دهند
تو از کدام گوشۀ جهان
به این سرزمین پرتاب شدی
که کبک و تیهوها
به تماشای تو
ایستاده اند
و این دهکدۀ جهانی
چقدر کوچک است
که دیروز و امروز مرا
        به هم گره زده
و تو
هر دو روز مرا
         در قاب گرفته ای


فرهاد عابدینی
«دهکدۀ جهانی»
چشم هایت بوی قهوه
        و
                عسل
و لبانت
          بوی بهار نارنج
                    می دهند
تو از کدام گوشۀ جهان
به این سرزمین پرتاب شدی
که کبک و تیهوها
به تماشای تو
ایستاده اند
و این دهکدۀ جهانی
چقدر کوچک است
که دیروز و امروز مرا
        به هم گره زده
و تو
هر دو روز مرا
         در قاب گرفته ای


محمد آذری
اتفاق
تقدیر من است
یا سرنوشت تو
یا یک اتفاق ساده
مثل همه اتفاقات سرنوشت ساز
اتفاقاتی که تقدیر می شوند
از دریچه نگاه آمدی
حدود ساعت ده
به زلالی باران
گفتی: فلانیم
و گونه هایت از شرم گلگون شد
بوی پونه های وحشی می دادی
بوی عطر سدر
گفتم: خوش آمدی
در انتظار آمدنت بودم
بوی مهربانی در چشمان زمردیت می درخشید
عقربه ساعت که دویدن آغاز کرد
تو دیگر، تو نبودی
نه به ماه شباهت داشتی
و نه به پرنده و انسان
پریزادی شدی
انسانی از تبار پریان
و پریواری از تبار انسان
آشکار و پنهان
وقتی غایب می شدی
آسمان دلم می گرفت
وقتی آشکار می شدی
جوانه می زدم
مثل گندم
وقتی بوی احساس می دادی
دلدادگی در من بارور می شد
دستان خسته ام را گرفتی
و چنان به یاریم برخاستی
که آفتاب
به یاری زمین
و عشق
به یاری انسان
جسمت چون پرنده ای پرواز کرد
و جانت را در دستانم نهادی
سالها از پی هم دویدند
و تو به دنبال من آمدی
تا سرزمین ایثار و عشق
از شهرهای جنوبی
تا شهرهای شمالی
***
تقدیر من است
یا سرنوشت تو
یا یک اتفاق ساده
اتفاقی که از قاعده گذشت
و به استثناء رسید
به هیبت کبوتری درآمدی
با بالهای تقدیر و سرنوشت
که زندگی من
در منقار داشتی
آب که فرو نشست
زمین آشکار شد
و ما بر بلندترین کوه جهان
زندگی را آغاز کردیم

پوران کاوه
شب را بیرون کن

حالا که
لابه لای شعرهای قدیمی
قصه گوی ماه و آینه شده ای
و به خدا نزدیک تر
تا قبل از به گِل نشستن خاطره ها
چیزی بگو
کمی زیر آواز بزن
کمی سبزتر بخوان
برقصان واژه ها را
بی خیال قرار و پرسه و پرچین
بی خیال لحظه های نیامده و
روزهای رفته دیرین
دست دل مرا بخوان و
کمی سبزتر بخوان
تا واژه های سوخته نیز به رقص در آیند
طاقت بیار با من
با من میان شب نشینان سرخ ماه
بیدار بمان تا انتهای شب
تا انتهای لمس نفس های آفتاب
تا انتهای برگ و باد
با من بمان و بخوان
که
فقط عشق زنده باد

 

شهریار کوراوند
نه کسی ترانه خواند
نه کسی چو شمع سوزد
نه کسی خیال پرواز
به دو بال خویش دوزد

تو برو بگو که دیدم
همه مردمان به خوابند
همه در خیال واهی
همه در پی سرابند

رؤیا زرین – لرستان
چمباتمه می زنم کنار تنهایی
و با چرتکه ای که ندارم
حساب ورشکستگی ام را نگاه می دارم
حساب آنچه که از دست داده ام
تمام آنچه که در خاطر شما
خاک می خورد...
همین که برخیزم
همین که دو بال روسری ام را
به آرزوی تازه ای گره بزنم
دوباره زندگی آغاز می شود...