صفحه 7--16مهر88
انگاره های فرهنگ مردمی در شعر حافظ
هوشنگ جاوید
قسمت اول
مقدمه
تجلی فرهنگ مردم در شعر شاعران بزرگ نمود قابل توجهی دارد. در میان شاعران ایرانی، مولوی، سعدی و حافظ از جمله کسانی هستند که به این حوزه اجتماعی در شعرشان پرداخته اند، به عبارتی جلوه های فرهنگ مردم در شعرشان دیده می شود. مرحوم عبدالحسین زرین کوب در کتاب «بحر در کوزه» به نکته نغزی در این باره اشاره می کند
که مولوی از آن رو که با مخاطب عام سروکار داشت شعرش را به زبان آنان می سرود.
در این میان نگاه لسان الغیب، حافظ، به فرهنگ عامه چون دیگر مسائلی که او در شعرش به آن پرداخته چند لایه و فهم آن مستلزم مکاشفه است. آنچه در ادامه می آید مشتمل بر ادبیات و شرح کوتاهی از آن در شعر حافظ می باشد
که به گونه ای با فرهنگ مردم گره خورده است.
1 -نفرین کردن
در معدود اشعار حافظ نقشی از نفرین کردن به ویژه به صورت دعای بد را شاهد هستیم که نشان از آگاهی او به مسئله نفرین کردن در بین مردم زمان حافظ را دارد، چونان:
هر بد که گفت دشمن در حق من، شنیدی
یارب که مدعی را بادا زبان بریده
در این بیت شاعر از خدا می خواهد که زبان دشمنش بریده شود.
آنکه تو را به سنگدلی گشت رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
این بیت معادل است با آنچه امروزه بر زبان افواه جامعه جاری است که خدا کنه پاش بشکنه یا خدا کنه بخوره زمین تا بفهمه!
2 -کنایات
در شعر حافظ کنایات به همه گونه جای دارد؛ کنایات مردمی، کنایات سیاسی و کنایات تند به زهد فروشان.
کنایه های مردمی که او در شعر خود از فرهنگ مردم وام گرفته، عبارتند از:
«آهن دل» به معنی کسی که بی عاطفه است.
کدام آهن دلش آموخت این آئین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
«لخلخه سائی» به معنی کند حرکت کردن و پای بر زمین کشیدن هنگام راه رفتن، این اصطلاح کنائی هنوز در خراسان، فارس، تهران و کرمان کاربرد دارد.
لخلخه سای شد صبا دامن پاکت از چه رو
خاک بنفشه زار را مشک ختن نمی کند؟
«چشم دریده» به معنی کسی که بسیار گستاخ و بی پرواست
و حرمت، مقام و شخصیت افراد را لحاظ نمی کند، این کنایه هنوز در ایران کاربرد دارد.
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد
«مصاحب ناجنس» به معنی کسی که گمراه کننده است و سخنانش پوچ و یاوه ای بیش نیست.
نخست موعظه پیر می فروش این است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
این بیت خود از پندیات در شعر حافظ نیز به شمار می آید
که در فرصتی دیگر به آن می پردازیم.
«دراز دستی و دماغ کبر» کنایه از زیاده خواهی، بی پروائی
و غرور و نخوت است که امروزه کمتر کاربرد دارد.
به زیر دلق ملمع کمندها دارند
درازدستی این کوته آستینان بین
به خرمن دو جهان سر فرو نمی آرند
دماغ کبر گدایان و خوشه چینان بین
آنچه افزون بر کنایات مردمی وقت در این شعر حافظ دارای ارزش است، کاربرد ناسزاهای مردمی و اشاره به طبقه پست جامعه است. گدایان و خوشه چینان افرادی بودند که پس از انجام درو محصولات به مزرعه رفته و بازمانده خوشه های محصول بر زمین ریخته را جمع می کردند و از این راه بی زحمت و رایگان، قوت خود و خانواده را فراهم می آوردند. گاه می شد که از این راه و فروش حاصلی به دست آمده به مال و منالی هم می رسیدند.
«پیر منحنی» اما کنایات سیاسی در شعر حافظ، تیغی آخته است که از ژرفای نیام شعور او برآمده و بر فرق ناشایستگان حاکم بر ایران عصر حافظ فرود می آید. او گاه از کنایه نیشتر می سازد تا بر دمل چرکین جامعه و ناشایستی های مردمی فرو کند و ذهن جامعه را به سوی آگاهی رهنمون شود:
شاه ترکان، سخن مدعیان می شنود
شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد
* * *
از حشمت، اهل جهل به کیوان رسیده اند
جز آه اهل فضل، به کیوان نمی رسد
* * *
یارب، این نو دولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز، از غلام ترک و استر می کنند
* * *
آه، آه از دست صرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مهره را با دُرّ برابر می کنند
* * *
به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد، اگر دادگستری داند
* * *
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
* * *
چه شکرهاست در این شعر که قانع شده اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی؟!
* * *
در این راه شاعر خوش گفتار ایرانی که خود هم حافظ قرآن است و هم قرآن را به چهارده روایت می خوانده است، تیغ کنایه خود را از مردان زهدنما و دولتمردان دیندارنما دریغ نمی کند و به سخنی بر آنان می آشوبد:
برند از فاقه نزد هر خسیسی
کنون اهل هنر، دست گدائی
* * *
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند!
* * *
در این بیت حافظ از نام خود نقاب تزویری ساخته تا کمتر مورد خشم قرار گیرد. او در چند جای از غزلیات خود از این نقاب استفاده کرده تا به جای واژه «شاعر» در مفهوم کلی استفاده شود.
ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی طریقت و ملت، زهی طریقت و کیش
* * *
بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولا تقل
مست ریاست محتسب، باده بنوش و لاتخف
* * *
ای کبک خوش خرام که خوش می روی به ناز
غره مشو که گربه عابد نماز کرد
* * *
شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد
قد یک ساعته عمری که در او داد کند
* * *
نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می بینم، مگر ساغر نمی گیرد؟
3 -دشنام و ناسزاها
گرچه شاعری چون حافظ تلاش فراوان نموده تا نظم پاک مبارز و معنوی را به جامعه تحویل دهد، اما در این رهگذر گاه به اجبار موقعیت دریافت حس واقعیت، از دشنام ها
و ناسزاهای رایج در فرهنگ مردم زمان خود بهره برده، ولی کوشش فراوان او بر این بوده تا واژگان انتخاب شده، در عین حال که مقصود را بیان می کنند، هتاک و بی شرم نباشد. «کم خِرد» به معنی نادان، کسی که اندیشه را به درستی به کار نمی گیرد.
شاه شوریده سران خوان، من بی سامان را
زان که در کم خردی از همه عالم بیشم!
«نادرویش» به معنی کسی که به شناخت حقیقت دست نیافته، روح معنویت را نمی شناسد.
اعتمادی بنما و بگذر بهر خدای
تا بدانی که در این خرقه چه نادرویشم
«حسود- احمق» به معنی کسی که توانایی دیدن پیشرفت دیگران را ندارد و نیز از عقل بهره ای نبرده است.
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
«کج دل» به معنی ناباور، کسی که به یقین با مسائل روبرو نمی شود.
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
کج دلم خوان، گر نظر بر صفحه دفتر کنم
«زبان دراز» به معنی زننده حرفهای بد، گوینده یاوه، گستاخ و بی پروا!
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو؟
«کافر دل» به معنی بی رحم، ناآشنا به روح و درونمایه های
حریف، سختگیر و شقی
تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم
که محرابم بگرداند، خم آن دلستان ابرو
«تنگ چشم» به معنی حسود، کسی که یارای دیدن پیشرفت دیگران را ندارد.
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه کوثر کنم
«رو سیه» به معنی شرمسار، خجلت زده و کسی که آبروئی برایش نمانده.
با وجود بینوائی، رو سیه بادم چو ماه
گر قبول فیض خورشید بلند اختر کنم
«هرزه گو» به معنی کسی که حرفهای نسنجیده و ناآگاهانه می زند.
نوای بلبلت ای گل کجاپسند افتد
که گوش هوش به مرغان هرزه گو داری؟
«سفله پرور» به معنی کسی که در وادار کردن مردم به کارهای پست و ناشایست از هیچ کاری رویگردان نیست و بذل بیهوده می کند تا بزرگش شمارند.
آب و هوای پارس عجب سفله پرور است
کو همری که خیمه از این خاک بر کنم
4 -دعا کردن
حافظ در شعر خود گهگاه به مسئله دعا کردن در حق دیگران و اهمیت آن می پردازد و از لابلای ابیات او، واژه های
رایج زمان، نوع دعا کردن را نیز می توان دریافت چونان:
ای ملک العرش، مرادش بده
وز خطر چشم بدش دار گوش
* * *
دعاش گفتم و خندان به زیر لب می گفت
که کیستی تو و با ما چه گفتگو داری؟
* * *
عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام می ام ده، که به پیری برسی
* * *
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشۀ چشمی به ما نمی نگری
5 - قسم خوردن
گهگاه در لابلای شعر شاعر شیراز نشان هایی از قسم یاد کردن در انجام کار به طور حتم را می توان شاهد بود، چونان:
«به سر طرف قسم خوردن»
به سرت گر همه عالم به سرم جمع شوند
نتوان برد هوای تو برون از سر ما
* * *
«به جان کسی قسم خوردن»
به جان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
* * *
گفتی بیا درخت اقامت به کوی ما
من خود به جان تو که از این کوی نگذرم
* * *
«به خاک پای کسی قسم خوردن»:
در اصل گونه ای قسم یاد کردن ادیبانه و عارفانه است.
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم
«اصرار بر قسم در جهت پایداری انجام تصمیم یا به کارگیری واژه حاش لله»:
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی کار دیگر
* * *
حاش لله کز حساب روز حشرم باک نیست
فال فردا می زنم امروز عشرت می کنم
* * *
حاش لله که نیم معتقد جام و سبو
اینقدر هست که، گه گه، قدحی می نوشم!
* * *
«قسم به قرآن یاد کردن» :
ندیدم خوش تر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری
ادامه دارد...
داستان چند مثل
تون تابی که حمامی شود به منصب رسیده است
گویند تون تابی در خواب دید که پادشاه شده است. خواب خود را برای معبری نقل کرد. معبر گفت: به منصبی خواهی رسید. پس از چندی که تون تاب استاد حمام شده بود معبر را دید و گفت: از تعبیری که برای خواب من کردی هنوز اثری ظاهر نشده است!
معبر گفت: بلندی شأن تو همین است که از مرتبه تون تابی به درجه استادی رسیده ای. «نقل از داستان نامه بهمنیاری صفحه 157»(1)
* * *
اسب را ببند بر زبان
معروف است که مردی روستایی با سواری سلام و علیک کرد و به او تعارف کرد که نزد او مهمان باشد. سوار فوراً از اسب پایین پرید و پرسید: اسبم را به کجا ببندم؟
روستایی گفت: اسب را ببند بر زبان من.
مثل را در مورد تعارفی که برخلاف انتظار پذیرفته شود گویند. «نقل از امثال فارسی در گویش کرمان صفحه 188»
* * *
میان پیغمبرها جرجیس را پیدا کرده است
گویند روباهی خروسی را بربود. خروس در دهان روباه گفت: حال که از خوردن من چشم نپوشی نام [یکی از اولیاء] را بر زبان ران تا مگر به حرمت آن سختی جان کندن بر من آسان آید. قصد خروس آنکه روباه دهن به گفتن کلمه ای بگشاید و او بگریزد روباه دندان ها را بر هم فشرده نام جرجیس برد.
«نقل از امثال و حکم دهخدا صفحه 1765»
* * *
بمیر و بدم!
طفلی را به شاگردی آهنگری بردند. استاد تمرین را نخست عمل دمیدن به وی محول کرد. طفل به سهولت و آسانی کار استخفاف می کرد.
لیکن پس از زمانی کوتاه تعب بر او راه یافت از استاد پرسید: بنشینم و بدمم؟
استاد گفت: بنشین و بدم.
باز ساعتی دیگر ماندگی بیشتر غلبه کرده گفت: به پهلو افتم و بدمم؟
استاد گفت: به پهلو افت و بدم.
باز سؤال کرد بخوابم و بدمم؟
استاد برآشفت و گفت: تو بدم، بمیر و بدم!
مثل را حالا در مقام شکایت از اجبار به کاری متعب یا مرض یا پیری گویند. «نقل از امثال و حکم دهخدا صفحه 465»(2)
پی نویس:
1 -تون تاب= کسی که در گلخن حمام آتش افروزد- گلخن تاب- آتش افروز
2 -متعب= تعب - رنج -محل رنج
منبع: کتاب فرهنگ نوین- مثلهای فارسی رایج در کرمان - تألیف احمد ابریشمی
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی