ما چه داریم؟!
یکی می­گفت: هیچ کس هیچ چیز ندارد مگر آن که فرهنگ استفاده از آن را داشته باشد. خیلی هم اصرار داشت که این موضوع استثناء بردار نیست. بعد هم از این قاعده نتیجه می­گرفت که خلایق، هر چه لایق... هر چند برای اثبات مدعایش دلایل زیادی داشت ولی مطمئن نبود که شنوندگان سخنش به مرز باور رسیده باشند.
به هر حال به نظر می­رسید که یکی از عوامل تردیدآمیز بودن بیانات مبسوطش اختلاف نظر حضار بر سر معنا و مفهوم واژه «داشتن» بود. البته پرواضح است که بعضی­ها الکی احساس داشتن می­کنند در حالی که امکان، فرهنگ، جرأت و زمینه و آمادگی استفاده از چیزهایی که قانوناً مالک آن به حساب می­آیند را ندارند.
مالکیت باید اثر عینی داشته باشد، مثلاً شما آدم خوش­سلیقه­ای هستی اما همین شما وقتی در محاصره جمعی قرار می­گیری که هیچ یک اهل سلیقه نیستند چگونه می­خواهی به آنها ثابت کنی که صاحب ذوق و سلیقه هستی؟!
شما نبوغ داری! می­توانی با نواختن آهنگی سحرآمیز کاری کنی که زمین آسمان را در آغوش بگیرد اما اگر به قول سعدی با کج­طبع موجودی همنشین باشی که نمی­داند ذوق برگ چه درختی است ناگزیر برای ادامه زندگی باید به پیشه­ای دلخوش کنی که دلتنگت می­کند. با این وضع آیا باز خود را مالک چنین نبوغی می­دانی؟
فرض کن مالک خودرویی باشی که برای سواری گرفتن از آن بخواهی کوچه­های تنگ و پردست­انداز را عرصه جولان خود کنی، آیا واقعاً تو مالک چنین خودرویی هستی؟ این که مالکیت مادی است، حساب مالکیت معنوی با کرام­الکاتبین است!
فرض کن شعری سروده­ای یا داستانی نوشته­ای و با هزار دل امید به کنگره­ای یا جشنواره­ای یا رسانه­ای فرستاده­ای که یا قاتق نانت شود یا روشنی­بخش جانت و یا موجب رفعت نامت. مدتی را به سماق مکیدن می­گذرانی تا اینکه از قضای روزگار چشمت به صفحه روزنامه­ای می­افتد یا برنامه­ای را به تماشا می­نشینی و تمام یا بخشی از اثر خود را به نام دیگری ملاحظه می­کنی؛ آنجاست که دیگر کسی از تو نمی­پرسد «چند می­گیری گریه کنی؟!» زیرا برای گریستن انگیزه­های فراوان داری!
در چنین شرایطی احساس مالکیت بیشتر به یک طنز شبیه است و بدان می­ماند که کشورهای خاورمیانه نسبت به نفت احساس مالکیت داشته باشند! نفتی که نه قاتق نان که بلای جانشان شده و کشورهایشان را از درون به فساد اقتصادی کشیده و از برون عاملی برای تهدید آنهاست و دستاویزی برای جنگ­افروزی است و آنچه نیز از این رهگذر به چنگ می­آید و به دلار و طلا تبدیل می­گردد هزینه منازعات قومی و فرقه­ای و جنگولک بازی می­شود که پیامدهایش برای آینده این کشورها قابل پیش­بینی است.
حالا فرض کن چیزی را داری و حق دخل و تصرف در آن نیز داری و حتی می­توانی آن را عرضه کنی، در این حالت مشکل دیگری جوانه می­زند و آن فرهنگ است.
بیش از یک قرن است که خودرو وارد ایران شده ولی با این همه هنوز هم فرهنگ بهره­گیری از خودرو به گونه­ای که آرامش را به ارمغان بیاورد جا نیافتاده و نهادینه نشده است.
هنوز هم بعضی­ها نسبت به وسایل نقلیه عمومی مثل اتوبوس­های واحد احساس خوبی ندارند و تصور می­کنند که این وسیله مخصوص طبقات پایین جامعه است و شاید متوجه نیستند که روانی ترافیک می­تواند یکی از دستاوردهای استفاده از اتوبوس واحد باشد. عجیب نیست که برخی نزدیک به 50 سال اتوبوس را مشاهده کرده­اند اما فلسفه وجودی­اش را نمی­دانند!!
یکی از معانی عمیق شکر در فرهنگ دینی استفاده صحیح از یک نعمت است، درک صحیح از شکر می­تواند به بهره­وری بالا، توسعه پایدار و رشد اقتصادی بیانجامد.
اینجاست که می­بینیم با وجود آنکه سالانه میلیون­ها تن گندم از مزارع برداشت می­شود اما بخشی از آن به دلیل ناسپاسی و مصرف نادرست به هدر می­رود بنابراین ما تنها مالک نیمی از این گندم­ها هستیم. آنچه موجب می­شود که مالکیت بخشی از این گندم از ما سلب شود شیوه غلط مصرف است!
نیروهای انسانی را فراموش نکنیم، نخبگان و مغزهای متفکر و اهل تخصص که با خون دل و هزینه­های بالا در این آب و خاک قد می­کشند به هزار و یک دلیل که عمدتاً فرهنگی است و ریشه در کم­نگری، بی­اعتنایی و حاشیه­نشینی دارد به کشورهای دیگر کوچ می­کنند و سهم مردم از داشتن چنین فرزندانی حسرت دوری از آنهاست.
اینجاست که اگر چه همه چیز به نام ماست اما به کام دیگران است. از این رو باید اذعان کرد که داشتن یک چیز به معنای برخورداری از منافع و قابلیت­های آن نیست. فرصت­آفرینی برای افزایش بهره­مندی از داشته­ها هنر بزرگی است. هنری که خلاء آن به خوبی احساس می­شود.
هنرمندانی هستند که از یک ریگ رها شده در بیابان با انجام تغییراتی اثری ارزشمند پدید می­آورند به طوری که اگر هم­وزن آن سنگ، طلا بگذارند باز هم از لحاظ ارزش به پای آن نمی­رسد.
هنر فرصت­آفرین است و تهدید تلقی کردن آن خسران ابدی را به دنبال دارد.
ما مالک چیزی هستیم که در خدمت ماست نه ایستاده در برابر ما. چرا شکر داشته­هایمان را به جا نمی­آوریم تا فرصت­آفرینی کنیم؟!
من چه دارم؟ تو چه داری؟ ما چه داریم؟!