آب گوارا
«بی­گمان آنهایی که می­دانند با آنهایی که نمی­دانند برابر نیستند» این تفاوت آشکار را می­توان در نگاه و طرز تلقی، داوری­ها، انتخاب، سخن گفتن، تعاملات اجتماعی، معاشرت و نحوه زندگی و برآیند و محصول نهایی زندگی افراد مشاهده کرد.
هم از این رو در جوامعی که جایگاه دانش به درستی شناخته شده است و دانایی فرصت تلقی می­شود نه تهدید، آموزش و دانش­گستری مبنای بسیاری از دگرگونی­ها و تحولات اجتماعی است. با یک مقایسه آماری به راحتی می­توان دریافت که هزینه زندگی در جوامع دانش­محور چقدر پایین است و افراد چگونه بدون احساس مغبونیت به نظم و برنامه­ریزی تن می­دهند و هر کدام در توفیقات اجتماعی و ملی سهمی تعریف شده دارند و متقابلاً چگونه از حقوق شهروندی بهره­مند هستند به گونه­ای که کوچکترین بی­اعتنایی به حقوق انسانی آنها با واکنش­هایی که در قانون دیده شده است مواجه می­شود.
بر این اساس باید پذیرفت که دگرگونی­ها و تحولات اجتماعی غیر مبتنی بر آگاهی و صرفاً مقطعی که به تغییرات سطحی منجر می­شود تا چه حد آسیب­پذیر و غیرقابل اطمینان است.
آموزش در روزگار کنونی صرفاً به حضور در کلاس­های درس محدود نمی­شود زیرا بسترها و زمینه­های فراوانی برای انتقال تجربیات و آگاهی­ها وجود دارد، نقش اصلی مدارس، توانا ساختن افراد برای بهره­گیری از منابع متنوع آگاهی­دهنده است که این واقعیت نه تنها از اعتبار مدارس نمی­کاهد بلکه به منزله تأکیدی بر محوریت نقش مدرسه در آگاهی­بخشی است.
کسانی که آخربین هستند، نه آخوربین، آینده یک جامعه را در مدارس آن جستجو می­کنند و تمام اتفاقات فرخنده­ای که باید رخ دهد تا شهروندان یک جامعه در رفاه و آسودگی به سر برند در مدارس پی­ریزی می­شود. مدرسه ابزارهای گوناگون تشخیص و اندازه­گیری را در اختیار دانش­آموزان قرار می­دهد و آنها را قادر می­سازد که با طبیعت ارتباطی دوسویه داشته باشند به گونه­ای که هم در جهت حفظ و مانایی آن تلاش کنند و هم از آن بهره­برداری نمایند. تا قبل از این که ما با نشانه­ها و خواص و ویژگی­های پدیده­ها از طریق آموزش­های کلاسیک آشنا شویم طبیعت در برابر ما گنگ است اما دانایی ما موجب می­شود که طبیعت برای ما سخن بگوید.
عبور یک فرد ناآگاه از پیچیدگی­های مسایل اجتماعی و یک فرد آگاه از کنار یک واقعیت دو نوع واکنش را موجب می­شود. یکی بریده از گذشته و ناتوان از درک آینده، حال را سرنوشت محتوم خود می­داند و دیگری با بهره­گیری از حافظه تاریخی خود و طرحی که برای آینده دارد، حال را قابل تغییر می­داند.
هر که او آگاه­تر رخ زردتر
هر که او آگاه­تر پر دردتر
جان سخن اینجاست که هیچ راه حل بنیانی و مانایی برای تغییر واقعیت­های تلخ غیر از تمرکز بر آموزش و استحکام­بخشی به فرهنگ از این رهگذر وجود ندارد.
ارزیابی سطح برخورداری­های عمومی از حقوق شهروندی، رفاه و آسودگی، قدرت انتخاب، امکان شکوفایی و قدرت تعیین­کنندگی به متوسط دانش افراد جامعه و سطح فرهنگ آنها بستگی دارد، بقیه حرف­ها، تعارفات و به منزله قاشق خالی در دهان مردم گذاشتن است. بر این مبنا ارزش­گذاری هر واقعیتی که در ردیف داشته­های عمومی محسوب می­شود با فرهنگ و دانش عمومی قابل اندازه­گیری است.
اینکه یک نفر بتواند خود را متقاعد کند که واقعیتی را بپذیرد و با آن هماهنگ شود یا صرفاً با آن مخالفت کند و یا اینکه برای تغییر آن تلاش نماید به دانش و تجربه او بستگی دارد. «جامعه تغییر نمی­کند مگر اینکه افراد آن جامعه از درون تغییر کنند».
باید اذعان داشت که نحوه عمل عوامل مؤثر بر افزایش آگاهی افراد جامعه در سرعت بخشیدن به دگرگونی­های اجتماعی نقش غیرقابل تردیدی دارد. اینکه برخی از نویسندگان و شاعران عصر مشروطه برای اینکه بتوانند مردم عامی و کوچه و بازار را با الفبای زندگی نوین آشنا کنند، سطح بیان خود را پایین آوردند و به زبان مردم کوچه و بازار شعر سرودند یا نوشته­هایی تحت عنوان «چرند و پرند» در نشریات به چاپ رسانیدند از هوشمندی آنها حکایت می­کند.
هنر تأثیرگذارترین ابزار آموزشی است و چون مخاطبین هدف در تحولات اجتماعی عمدتاً طیف­های آسیب­دیده از لحاظ فرهنگی و کم­دانش هستند، انتخاب شیوه­هایی برای برقراری ارتباط با این طیف گسترده بدون آنکه به زیبایی و عمق و اصالت هنر لطمه­ای وارد شود، خود به تنهایی یک هنر است. بر هیچ کس پوشیده نیست که ما در جامعه­ای آرمانی زندگی نمی­کنیم و نارسایی­ها، کاستی­ها و مشکلات فراوان است و در مقابل آن قابلیت­ها، ثروت­ها، نیروهای کارآمد انسانی و تجارب تاریخی ارزنده نیز وجود دارد.
آنچه می­تواند بر مشکلات موجود فایق آید آموزش و فرهنگ است، آموزش و فرهنگ نگاه مردم به واقعیت­ها را اصلاح می­کند و سطح توقع مردم را بالا می­برد و موجب آگاهی آنان با حقوق انسانی­شان می­شود و نتیجه همه این تغییرات، تغییر واقعیت­های تلخ است. هر انسانی با سطحی معین از بینش و دانش، تعریف خاصی از جایگاه خود دارد به طوری که دانش و بینش او بر آستانه­ی تحملش، تصدیق و تکذیبش، داوری­اش، انتخابش و زندگی­اش و نوع تعامل او با دیگران اثر می­گذارد.
کسانی که خواهان سوق دادن جامعه به سمت شرایط آرمانی هستند باید تمامی همت خود را به تغییر مؤلفه­های تعیین کننده معطوف کنند. باید پذیرفت که تا افراد از درون تغییر نکنند، این مهم محقق نمی­شود مگر از طریق آگاهی­بخشی و آموزش­های زیربنایی. در واقع می­توان گفت آموزش آب گوارایی است در کام جامعه­ تشنه­ی دگرگونی.