روایتی از قصه خاله سوسکه
گردآورنده:ف- جویا
یکی بود و یکی نبود
جل از خدای ما هیشکی نبود
هر که بنده خدان بگه یا خدا
-یا خدا
خاله سوسکه ای بود که بابای پیری داشت. آنها با هم زندگی می کردند. یک روز بابا رو به خاله سوسکه کرد و گفت: دیگه نمی توانم مخارج تو را فراهم کنم بلند شو برو برای خودت فکری بکن.
خاله سوسکه غمگین و غصه دار شد و گفت: راست هم میگی، ولی چه خاکی به سر کنم؟
بابا گفت: شنیده ام در همدان عمو قربان نامی هست که میگن مرد بدی نیست و دخترهای ریزنقش را دوست داره، برو زن او بشو هم خیال تو راحت میشه هم خیال من.
خاله سوسکه آهی کشید و از جا بلند شد. رفت جلو آینه یک قلم نه صد قلم خودش را آرایش کرد. از پوست پیاز پیراهن، از پوست سیر روبنده، از پوست بادمجان چارقد دوخت. پیراهن را بر کرد، چارقد را به سرش کشید و کفشی را که از پوست سنجد درست کرده بود به پا کرد. با ناز از خانه بیرون آمد. سلانه، سلانه می آمد که رسید در دکان بقالی.
بقالو گفت: خاله سوسکه کجا میری؟
خاله سوسکه گفت: خاله سوسکه و درد پدرم- منکه از گل بهترم- منکه تاج هر سرم- به من میگی خاله سوسکه؟
بقالو گفت: باید چی بگم؟
خاله سوسکه گفت: بگو خاله قزی کفش قرمزی کجا میری؟
بقالو گفت: خاله قزی کفش قرمزی کجا میری؟
خاله سوسکه گفت: می خوام برم در همدون- شو کنم(1) بر قربون- نون گندم بخورم- منت بابا نکشم!
بقالو گفت: زن من میشی؟
خاله سوسکه گفت: آمدیم و زنت شدم اگر روزی روزگاری دعوامون شد، منِ با چی می زنی؟
بقالو گفت: با همین سنگ ترازو!
خاله سوسکه گفت: واه واه زنت نمی شم، اگه بشم کشته میشم!
خاله سوسکه رفت و رفت تا به دکان قصابی رسید.
قصابو گفت: خاله سوسکه کجا میری؟
خاله سوسکه گفت: خاله سوسکه و درد پدرم- منکه از گل بهترم- منکه تاج هر سرم- به من میگی خاله سوسکه؟
قصابو گفت: باید چی بگم؟
خاله سوسکه گفت: بگو خاله قزی کفش قرمزی کجا میری؟
قصابو گفت: خاله قزی کفش قرمزی کجا میری؟
خاله سوسکه گفت: می خوام برم در همدون- شو کنم بر قربون- نون گندم بخورم- منت بابا نکشم!
قصابو گفت: زن من میشی؟
خاله سوسکه گفت: آمدیم و زنت شدم اگر روزی روزگاری دعوامون شد، منِ با چی می زنی؟
قصابو گفت: با این ساطور قصابی.
خاله سوسکه گفت: واه واه زنت نمی شم، اگه بشم کشته میشم!
خاله سوسکه راه افتاد و آمد آمد و آمد تا رسید به دکان علافی(2)
علافو گفت: خاله سوسکه کجا میری؟
خاله سوسکه گفت: بگو خاله قزی کفش قرمزی کجا میری؟
علافو گفت: خاله قزی کفش قرمزی کجا میری؟
خاله سوسکه گفت: می خوام برم در همدون- شو کنم بر قربون- نون گندم بخورم- منت بابا نکشم!
علافو گفت: زن من میشی؟
خاله سوسکه گفت: آمدیم و زنت شدم اگر روزی روزگاری دعوامون شد، منِ با چی می زنی؟
علافو گفت: با چوب قپان(3)
خاله سوسکه گفت: واه واه زنت نمی شم، اگه بشم کشته می شم!
خاله سوسکه یواش یواش از شهر خارج شد. تا اینکه چشمش به آقا موشه افتاد که روی کپه خاکی کنار جاده نشسته بود. شب کلاه ترمه به سرش- لباس قلمکار به تنش.
آقا موشه لبخندی زد و گفت: ای خاله قزی- کفش قرمزی- چادر یزی- کجا تشریف می برین؟
خاله سوسکه گفت: میروم تا همدون- شو کنم بر قربون- نون گندم بخورم- منت بابا نکشم.
آقا موشه گفت: خاله قزی جان- جان جانان ممکنه راه را نزدیک کنین زن من بشین؟
خاله سوسکه گفت: اگر زنت شدم من کجا می خوابونی؟
   آقا موشه گفت: روی خیک شیره.
خاله سوسکه گفت: چسبناکه.
آقا موشه گفت: روی خیک روغن.
خاله سوسکه گفت: چرب و چیله.
آقا موشه گفت: روی کیسه گردو.
خاله سوسکه گفت: قلنبه و سلمبه است.
آقا موشه گفت: روی سینه نرم و نازکم.
خاله سوسکه خوشحال شد و گفت: خوبه خوبه راستی اگر روزی به هم اوقاتمون تلخ شد، با چی چی می زنیم؟
آقا موشه گفت: خدا آن روز را نیاره ولی اگر پیش آمد با دم نرم و نازکم.
خاله سوسکه گفت: حالا که اینطوره زنت می شم.
* * *
دردسرتون نمی دم عروسی خاله سوسکه و آقا موشه به میمنت و مبارکی سر گرفت. دیگ های پلو سر بار رفت. خورش ها و خوراکهای رنگارنگ فراهم شد. هر چه موش، سوسک و جانور بود تو عروسی شرکت کردند. بزن و بکوبی در گرفت که بیا و ببین! آخر شب هم که شد مهمانان عروس و داماد را دست به دست دادند و به خانه هایشان رفتند.
صبح بعد از عروسی آقا موشه رفت دنبال کار و کاسبی.
    خاله سوسکه هم که سروسامانی پیدا کرده بود مشغول پخت و پز و کارهای خانه شد. اتاق ها را که کثیف و نامرتب بود جارو کرد و هر چیزی را جای خودش گذاشت. مدتها از این جریان گذشت تا اینکه یک روز دید لباس های آقا موشه کثیف شده.
عرقچین، پیراهن و زیر پیراهن آقا موشه را برداشت و رفت لب جوی آب که بشوره، آن روز آب جوی زیاد بود. یک دفعه پایش لیز خورد و افتاد توی آب. جریان آب او را با خودش برد تا اینکه توانست دستش را به علفی بگیره. نفسی به راحتی کشید.
پی چاره می گشت که یکی از سوارهای سلطان از دور پیدا شد خاله سوسکه  فریاد کشید: ای سوار  رُک رُکی- دم اسبت مُک مُکی- توی آشپزخونه سلطان- اگر آقا موشک را دیدی - همبونه گوشک را دیدی- بگو ناز نازنینت- نور چشمت- قوت زانوت - گل بستانت- چراغ شبستانت تو آب افتاده- زود خودت با سد طلا برسون(4)
سوار آمد به قصر سلطان تعظیمی کرد و جریان را تعریف کرد. سلطان و وزیر از این قضیه خیلی خندیدند.
آقا موشه هم که پشت تخت سلطان بود، همه چیز را شنید قلبش یک مرتبه پایین ریخت. جلدی خودش را به خاله سوسکه رساند و گفت: ای حلال و همسرم- خاک عالم بر سرم - زود باش دستت را بده بکشمت بالا.
خاله سوسکه گفت: نه دستم نرم و لطیفه خدای نکرده کنده میشه!
آقا موشه گفت: پات را بده.
خاله سوسکه گفت: می ترسم رگ به رگ بشه.
آقا موشه گفت: زلفت بده.
خاله سوسکه گفت: دردم میاد!
آقا موشه گفت: پس میگی چه بکنم؟
خاله سوسکه گفت: مگر پیغام نداده بودم که سد طلا را بیاری؟
آقا موشه فوراً خودش را به دکان سبزی فروشی رساند یک نرگسی(5) دزدید با دندانهاش آن را دندانه، دندانه کرد و خاله سوسکه را نجات داد. آوردش خانه، رختخواب را پهن کرد و او را خواباند.
صبح دید سرمای سختی خورده رفت دنبال حکیم محله اشان. حکیم دیدش گفت: آش شلغم حالش جا میاره.
آقا موشه باز به سراغ دکان سبزی فروشی رفت. هر چه لازم بود برداشت دیگ را روی بار گذاشت. کم کم
داشت آش آماده می شد. آمد آش را بهم بزنه که افتاد توی دیگ آش.
از آن طرف هر چه خاله سوسکه انتظار کشید در را پایید، از آقا موشه خبری نشد که نشد. به هر جان کندنی بود از رختخواب بیرون آمد چارقدش را انداخت سرش. این بر را بگرد و آن بر را بگرد آمد سر دیگ چشمتان روز بد نبیند دید آقا موشه افتاده توی دیگ و مرده.
    توی سرش زد موهایش را کند شروع کرد به شیون کردن.
آنقدر گریه کرد که همانجا بیهوش نقش زمین شد تا اینکه همسایه ها سر رسیدند مشت و مالش دادند. کاهگل جلو دماغش گرفتند و گلاب به صورتش پاشیدند تا کم کم چشم هایش را باز کرد. اینجا بود که خاله سوسکه گفت: دیگه زندگی به چه درد من می خوره. سه هفته کارش اشک ریختن و خون جگر خوردن بود سی ام و چله آقا موشه را هم با کمک همسایه گرفت. سالش را هم برگزار کرد. بعد از آن هر چه برایش خواستگار آمد به همه جواب رد می داد و می گفت: بعد از آن نازنین نه دیگر اسم شوهر میارم و نه لباس سیاه را از تنم دور می کنم.

پی نویس:
1 - شو کنم= شوهر کنم.
2 -علاف= کسی که علف - کاه، جو، گندم، هیزم و زغال می فروشد.
3 - قپان= نوعی ترازو که جنس های سنگین را بدان وزن می کنند.
4 - سد SED= نردبان
5 - نرگسی= هویج بدان زردک هم می گویند.

چند نکته درباره ازدواج در دشت کُربال
گردآورنده: محمدکریم احمدپناهی

همکاری در عروسی ها، آوردن هیزم
در روستاها و عشایر هنگام عزا و عروسی اهالی همدیگر را رها نکرده، بلکه سعی دارند تا حد ممکن از یکدیگر حمایت کنند. رسم است جوانان چند روزی قبل از عروسی به خانه داماد رفته و آمادگی خود را برای هر نوع همکاری اعلام می کنند... و در روزی هر چند نفر مأموریت پیدا می کنند که انجام کاری را به عهده گیرند. مثلاً چند نفر چای دم می کنند و از مدعوین پذیرایی می کنند. چند نفر
 با آشپز همراهی کرده کارهای پخت و پز را به عهده می گیرند. عده ای کار قاصدی را پیش
می گیرند عده ای مأمور می شوند که از اسب های مدعوین پذیرایی کنند و چند نفری نظم عروسی را به عهده دارند... خلاصه هر دسته مأمور انجام کاری می شوند عده ای هم به کوه می روند که هیزم عروسی را بیاورند این عده هر کدام در حالی که هر یک الاغی به همراه دارند با وسایل لازم و خوراک روزانه اشان صبح زود جلو خانه داماد جمع می شوند.
خانواده داماد ضمن پذیرایی از ایشان، آنها را از زیر قرآن رد کرده و روانه می سازد. پشت سر آنها به نشانه سلامتی آب و برگ سبز می ریزند.
رسم است که این عده پنجه هایشان را در ظرفهای آردی که پیش رویشان نهاده اند
می زنند،  این آردها بعد نصیب فقرا می شود.
این هیزم چینان هر کدام زودتر به آبادی رسیدند مورد استقبال اهالی قرار می گیرند. از این هیزمها یکی دو بار هم پیشکش به خانه عروس می شود.هر جوانی که زودتر از دیگران به خانه داماد می رسد از طرف خانواده داماد یک شال و قبا هدیه می گیرد.
پختن خوراکهای پس حجله ای
بعد از اتمام عروسی، اقوام، دوستان، همسایگان برای رفع خستگی و آسایش خانواده داماد جهت ناهار و شام عروس و داماد غذاهای مقوی و لذیذی تهیه کرده، تقریباً ساعتی قبل از ظهر و یا هنگام شام غذاها را در مجمعه ای نهاده مجمعه را به خانه داماد می برند، دقایقی در حجله می نشینند، مجدداً عروسی را تبریک گفته و به خانه برمی گردند.
غذا اغلب پلو زعفران زده همراه با ته چین مرغ و چند دسته نان نازک کنجد زده می باشد گاهی صبحانه هم می برند که صبحانه شامل عسل، کره تازه، تخم مرغ آب پز، شیر، پنیر خیگ «پنیر محلی»، مغز گردو، کباب کنجه و کباب جگر گوسفند است.
چه بسا عروس و داماد یک ماهی از نظر تهیه خوراک به لطف خویشان تأمین می باشند.
برچیدن حجله «حجله واکنون»
پس از نزدیک به دو ماه که عروس و داماد در حجله می باشند پدر داماد خانواده عروس، بستگان، دوستان و همسایگان به عنوان حجله واکنون به شام یا ناهاری دعوت می­کند. نخست در این جلسه از مدعوین با تنقلات مانند: مغز گردو، کشمش،  انجیر، برنجک، گمک GAMAK، گمک قندی و تخم مرغ آب پز رنگ کرده پذیرایی می­شود. در این مجلس زنها واسونک می­خوانند. آنگاه حجله را باز می­کنند و آرزویشان این است که به زودی حجله دیگری جهت برادران داماد و یا عروس برپا دارند و دست آقا داماد و خانم عروس زیر سر تمام جوانان دم بخت باشد.
این رسم برمی­گردد به این ضرب­المثل که دست راستت زیر سرم باشد «یعنی همین اتفاق میمون و مبارک برای من هم پیش آید».
اولین حمام رفتن عروس و داماد
حدود 60-70 سال پیش که حمام­های خصوصی در منازل وجود نداشت پدر داماد از مردان از جمله خویشان، همسایگان، دوستان و مادر عروس از زنها دعوت می­کردند. مدعوین قبل از ساعت 8 صبح در منزل پدر داماد حضور پیدا می­کردند و پس از انجام پذیرایی از ایشان مردها داماد و زنها عروس را به حمام می­بردند. این عده ناهار یا شام را هم در خانه داماد صرف می­کردند.
پیش از این، که در روستاها حمام نبود مراسم حمام در کنار جوی­ها و چشمه­سارها انجام می­شد.
مراسم پا واکنون «پاگشا»
همانطور که اشاره شد پیش از این تا مدتی عروس و داماد در حجله بودند مخصوصاً عروس خانم حق نداشت که از خانه بیرون برود. رسم بود که پدر عروس، داماد و نزدیکانش را به ناهار یا شامی دعوت می­کرد «البته قبلاً یک گوسفند و مقداری برنج و روغن به خانه پدر عروس فرستاده می­شد»
مدعوین آرام آرام به خانه پدر عروس نزدیک می­شدند. مخصوصاً عروس خانم با ناز می­خرامید و گاه توقف می­کرد که جمعیت صلوات می­فرستادند.
پدر هنگام روبوسی با عروس هدیه­ای به دخترش می­داد و بلند جلو  جمعیت اعلام می­کرد مثلاً می گفت: گاو رش GAVE-RAS با گوساله ماده­اش را دادم به دخترم. «گاو رش گاوی که رنگ پوست بدنش قهوه­ای یا قهوه­ای کم رنگ ­باشد» بعد از پدر عروس نوبت به دیگر خویشان می­رسید که عروس و داماد را پاگشا کنند.

شماره 29 و 30 فصلنامه فرهنگ مردم منتشر شد
در این شماره فصلنامه این مطالب را می خوانیم:
-سخن سردبیر
-تقویم چوپانی و نجوم کوهستانی در لاله زار کرمان، از: همایون صنعتی زاده
-جستاری در گاه شماری گرمسیری، از: محمود ظریفیان
-برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ، از: مینو فطورچی
-آب پاشان کهن یادگاری از یاد رفته، از: کریم کوچکی
-خوشا تفرج شیراز، از: عبدالرحیم ثابت
-گلگشت و تفرج در خور بیابانک، از: سیدعلی آل داود
-دزفول دیرینه شهری بنیاد شده بر فرهنگ مردم، از: سیدمحمود سجادی
-گلگشت فصلی و موسمی مخصوص زنان و...، از: مصطفی جعفرزاده دستجردی
-گلگشت سیاحتی و زیارتی در همدان، از: نصراله آژنگ
-کلوخ اندازان «گلگشت ماه رمضان»، از: سید احمد وکیلیان
    -ورف چال، از: نادعلی فلاح و علی ذبیحی
-گردش در طبیعت در نگارگری ایرانی، از: بهنام شاه حسینی
   -گلگشت نو، از: ایرج افشار
-فعالیتهای جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست، از: احمد وکیلیان
-گفتگو با گیزلا به بهانه طرح جلد فصلنامه
-پژوهشی در رقص های ایرانی از روزگاران باستان تا امروز، از: فروزنده محفوظ
-تاریخ پژوهش های فرهنگ مردم و مردم شناسی ایران «8»،
از: حمیدرضا دالوند
-نقد و بررسی و معرفی کتاب
این شماره فصلنامه فرهنگ مردم اختصاص دارد به «گلگشت» در گوشه و کنار ایران- سید احمد وکیلیان در «سخن سردبیر» مطالبی را متذکر می شود که قسمتی از این یادداشت را با هم می خوانیم:
هر سبزه که بر کناره جوئی رسته است
گوئی ز لب فرشته خوئی رسته است
پا بر سر هر سبزه بخواری ننهی
کان سبزه زخاک لاله روئی رسته است
«خیام»
ایرانیان مردمی دمساز با طبیعت هستند و جسم و جان خود را با طبیعت پرورش می دهند. کوههای سر به فلک کشیده و جویبارها و رودهائی که از برف ستیغ کوهها در دشت ها جاری است، سبب حیاط طبیت و انسان است. با این همه طبیعت ایران بسیار ناپایدار است. بیش از نیمی از سرزمین ما کویر و بیابان است و غیر قابل زندگی  و حیات. گرمی و خشکی کویر سبب خشکسالی های ممتد می شود و به دنبال آن عدم تعادل در حیات طبیعت. از این رو تنها راهکار نجات این سرزمین و باشندگانش رعایت ایجاد تعادل در طبیعت است. آیا اندیشیده ایم
که چرا نیاکان ما به طبیعت صفت جانداری بخشیده اند و آب را به نر و ماده تقسیم کرده اند و درخت های سایه گستری که سایبان مسافران خسته و از راه رسیده هستند نظر کرده پنداشته اند.
صدها چشمه را در فلات ایران «چشمه علی» نامیده اند تا مبادا آب آنها را آلوده کنند یا چشم چشمه ساران را کور کنند و حیات  انسان، حیوان و گیاهی را که به آب آن چشمه ها محتاج اند در معرض نابودی قرار ندهند و هزاران تمهید دیگر که برای ادامه حیات در این سرزمین مقدس اندیشیده اند؟
    حال که دانستیم در چه سرزمینی زندگی می کنیم باز برمی گردیم به جمله «آغازین»، «دمسازی ایرانیان با طبیعت» و مقوله «گلگشت» که عنوان این ویژه نامه است خوانندگان عزیز در صفحات پیش رو با برخی از باغ ها و تفرج گاههای
طبیعی و دست ساز باغبانان و معماران آنها آشنا می شوند. همچنین از تقدیم دامداران و روستائیان که برگرفته از طبیعت است و راهگشای امور زندگی شان و گفتگوهایی که با دوستداران طبیعت انجام شده و نکات ارزنده «گلگشت نو» که حاصل سفر پژوهشی اساتید بزرگواری است، آگاه می شوند. اما پرسش اصلی این است که با این همه وابستگی به طبیعت به طبیعتی که همه چیزمان در گرو سلامت آن است، چگونه باید برخورد کرد؟
این طبیعت یکبار مصرف است یا آنکه همیشگی؟
اگر زندگی باشندگان این سرزمین بستگی به حیات طبیعت دارد باید وقت را خوش داریم و با طبیعت بسر بریم. اما آزاری بدان نرسانیم شاخه گیاهی و درختی را نشکنیم و نخشکانیم، آب چشمه ساری را آلوده نکنیم و حتی خاک را هم نباید ضایع کرد. زیرا خاک رویه زمین از هر عنصر ارزشمندی ارزشمندتر است و حیات در این کره خاکی به خاکش وابسته است... برای حفاظت از محیط زیست همه مسئولند......
* * *
مطالعه فصلنامه فرهنگ مردم را به دوستداران فرهنگ ایران زمین و دانشجویان توصیه می کنیم مقالاتی ارزشمند از این شماره را برایتان برگزیدیم که در آینده می خوانید.

ابوالقاسم فقیری
می نویسم...
-خیر مقدم
          -صدرای شاعر بود که گفت
گفتم: مقصود؟
گفت: ورود به کوچه های شعر
گفتم: نه تنها می نویسم
گیرم
       تنگ حوصلگی
                  امروزی ها را هم
                               در نظر دارم*

* * *
سواری...
پیر ما گفت:
          سواری شیرین است
                  جوانمردی در این است
هنگامی که
           بر اسب مراد سواری
                    هوای پیاده ها را هم
                                  داشته باشی!
پیر ما گفت:
       حرفهای در دل مانده ات را
                زمانی که به هر بهانه ای
                          نتوانی به زبان آوری
به گونه ای
                         با مرگ کنار آمده ای!

* * *
واقعیت های زندگی...
جوانی
   پیری
       مرگ
واقعیت های زندگی هستند
             سرجنگ داری بسم الله

* * *
شعر
گفتم:
       شاعر چه می کنی؟
گفت:
           گلواژه های عاشق را می یابم
                     آنها را دست به دست می دهم
                     تا پیشکشی تازه را
                             برای شما به ارمغان آورند

* * *
بیگانه...
کودکی
      جوانی
            پیری
هر یک پاره ای از وجودم هستند
        اکنون دیرزمانی است
            که آبشان با هم در یک جوی نمی رود
روزی با اصرار خواستم
                 با هم کنار آیند
                            اما کاری از پیش نبردم
مشکلشان این بود:
                 زبان یکدیگر را نمی فهمیدند


*چندی پیش در همین زمینه مطلبی از صاحب این قلم در روزنامه چاپ شد. دوستان در روزنامه لطف کرده عنوان آنها را شعر گذاشته بودند و اما من تنها می نویسم همین...


دوشعر از منوچهر آتشی

ای دریغا عمر ما

همچو نیلوفر مپیچ ای‌دل به شاخ نسترن                  
ره‌نشین چون لاله شو، فصل هم‌آغوشی گذشت
در غزل هم «آتشی» نقش مجزا می‌زند                  
 گرچه عمر ما همه در شیوه «یوشی» گذشت

قامت سرو تو

قامت سرو تو در گلشن شیراز یکی است                   
 سرو در شهر زیاد است ولی ناز یکی است
طالبان رخ خوب تو فراوان باشند                           
  لیکنت عاشق شوریدهٔ جانباز یکی است
سر، سرانجام نثار قدمت خواهم کرد                        
 سخن آخر سرباز، از آغاز یکی است
شاعرانند در این ملک فراوان اما                              
شیوهٔ زندهٔ «سرنا»ی غزلساز یکی است