گریزهای ناگزیر*
منصور اوجی
تکمله ای بر مقاله ی آقای عبدالعلی دست غیب در بررسی شعرهای نادرپور و مقاله ی «سرودی برای مرد روشن که به سایه رفت» اثر آقای عبدالرحمن مجاهد نقی

دوست عزیزم، منتقد صاحب نام آقای عبدالعلی دست غیب،
طی چند نوشتار در روزنامه عصرمردم، به بررسی شعرهای نصرت رحمانی، حسن هنرمندی و نادرپور پرداخت و نکات ارزشمندی را در مورد زندگی و آثار این شاعران به قلم آورد. و چند شماره بعد دوست فرهیخته­ی دیگرم آقای عبدالرحمن مجاهد نقی در مقاله ای هرچند کوتاه درباره ی شعر «سرودی برای مرد روشن که به سایه رفت» اثر شاملو که دست غیب به عنوان شاهد مثال در بررسی شعرهای نادرپور از آن استفاده کرده بود، نکات درخور تأملی را به بررسی نشست. و من در اینجا برآنم تا تکمله ای بر نوشته های
این دو عزیز بزنم و نکاتی را گذرا یادآور شوم و داوری را به خوانندگان گرامی بسپارم.

1 - نکته ای چند درباره ی نوشته ی آقای دست غیب در بررسی شعرهای نادرپور
ایشان در ابتدای مقاله ی بررسی شعرهای نادرپور، اشاره ای
 گذرا به زندگی این شاعر می کند و در پایان این معرفی کوتاه می نویسد: «نادرپور همسر برگزید و دارای فرزند است و اکنون در خارج از ایران در امریکا به سر می برد.» و سپس به معرفی ویژگی های شخصی، شخصیتی و شعری نادرپور می پردازد و شعرهای او را با شعرهای نصرت، فروغ، کسرائی، اخوان و شاملو مقایسه می کند و می نویسد: «تصویرهای شعری توللی و نادرپور تبلور یک زندگی آسوده، اشرافانه و شکل گرفته در غرفه های عطرآگین است، حال آنکه به گفته ی شاملو:
«این فصل دیگریست/ که سرمایش از درون/ درک صریح زیبائی را/ پیچیده می کند.» و این فصل دیگری را نه پژمان بختیاری و توللی فهمیدند و نه تاکنون نادرپور دریافته است.» و به دنبال آن دست غیب اضافه می کند:
«نادرپور اگر بخواهد از «چارچوب تصویرهای طلائی» آزاد شود باید گام پیش بگذارد و این سرمای درون را که درک زیبائی را کدر می کند با تن خویش تجربه کند. نادرپور شعر را طلسم سیاهی می داند که سرنوشت زندگانیش را با رشته ی جادوئی با آن پیوند داده است و این درست است، زیرا که او شاعر است و گنجایش احساس رنج انسان ها را دارد. ولی گنجایش احساس رنج دیگران کافی نیست و باید گام پیش گذاشت و در این اقیانوس شناور شد. «شعر آزادی است، رهائی است - شاملو». نادرپور می تواند – اگر بخواهد - «راز طلسم سیاه» شعر را دریابد و به سوی مرغزاران روشن خورشیدهای تازه راه بسپارد. خورشیدهای تازه ی شعر که در پرتو آنها سرنوشت شعر و شاعر و دیگران یگانه شده و در وحدتی نو طلوع کند.» و بدین گونه دست غیب با هشدار و زنهار و نشان دادن راه به نادرپور مقاله ی خود را به پایان می برد. و همان گونه که دیدیم دست غیب اشاره کرد که نادرپور اگر بخواهد می تواند شعرش را از بن بستی که به آن دچار شده است، با پیروی از راهکاری که ایشان ارائه می دهد، برهاند. اما من در پاسخ دست غیب می گویم: نادرپور اگر هم بخواهد به سفارش های دست غیب عمل کند، نمی تواند و بالاتر اینکه حتی نمی تواند بخواهد؛ چرا که دستش مدت ها است که از جهان خواستن ها و توانستن ها کوتاه شده است. بله، کوتاه. چرا که درست ده سال پیش از این در سال 1378 در آمریکا درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد، یادش گرامی، ای کاش دست غیب این نکته را می دانست. و نکته ی دیگر اینکه کلیه منابعی که دست غیب در بررسی شعرهای نادرپور از آنها سود جسته، آثار چاپ شده ی پیش از انقلاب این شاعر است. در حالی که نادرپور بعد از رفتن اش از ایران چهار کتاب شعر منتشر کرده است: شام بازپسین، صبح دروغین، خون و خاکستر، و زمین و زمان، که در کل این چهار کتاب می توان تغییر نگرش های نادرپور را نسبت به جهان و شعر به خوبی دید. این چهار دفتر به اضافه دفترهای شش گانه پیشین او همگی در یک مجموعه توسط انتشارات «نگاه» سال هاست که منتشر شده و در دسترس است.

2 - و نکته ای چند درباره ی شعر «سرود برای مرد روشن، که به سایه رفت» نوشته­ی آقای مجاهد نقی
دست غیب عزیز در همان مقاله اش درباره ی نادرپور، به تصویرهای شعری او ایراد می گیرد و می گوید: «تصویرهای شعری نادرپور ژرف و واقع گرایانه نیستند زیرا این تصاویر کلی و نامشخص اند و بیان نثری دارند تا شاعرانه، تصویر شعری باید مشخص و تجسمی باشد، مانند تصویری که شاملو از
«ال احمد» به دست داده است:
«قناعت وار تکیده بود/ باریک و بلند/ چون پیامی دشوار در لغتی/ با چشمانی از سئوال و عسل/
و رخساری برتافته از حقیقت و باد.» که خواننده چهره ی
ال احمد را در برابر خود می بیند.» یادآوری های دست غیب در مورد تصاویر شعری نادرپور که کلی و نامشخص اند و نیز تجسمی نیستند همگی درست و به جاست. اما آقای مجاهد در مثالی که دست غیب برای تصویر واقعی که باید مشخص و تجسمی باشد و از شعر شاملو در نوشته خود استفاده کرده، نکات ظریفی را یافته و آن را هوشمندانه در نوشته کوتاه خود مورد بررسی قرار می دهد و می نویسد که: اولاً از سر یقین آن گونه که دست غیب تصور کرده نمی شود گفت که شاملو این شعر را در رثای ال احمد سروده است و دلائل آن را انکارهایی می داند که شخص شاملو در دو جا به آن اشاره کرده یکی در مصاحبه ای است که با محمد محمدعلی داشته است
(نشر قطره چاپ 1372) و دیگری در یادداشت ها و توضیحاتی که شاملو بر اشعارش در صفحات پایانی دفتر یکم مجموعه­ی آثارش آورده (صفحه 1076) و ایشان با استناد به این گفته و نوشته ی شاملو در انکار سرایش این شعر در رثای ال احمد و نیز به استناد بر اینکه دیگرانی هم که این شعر شاملو را در آثار خود آورده اند انکار شاملو را نیز یادآوری کرده اند از جمله
مرتضی کاخی، پروین سلاجقه و میرزا آقا عسکری (مانی) و از دست غیب هم انتظار داشته تلویحاً یا به صراحت به این انکار شاملو در نوشته خود چون دیگران
توجه می کرده، که نکرده.
آن گاه آقای مجاهد در پایان مقاله خود می نویسد:
«اگر شاملو در این موضع به صراحت به انکار سرایش این شعر در رثای ال احمد نمی پرداخت، باب تفاسیر معنایی و موضوعی آن در دایره ی محدود کتاب ها و شخصیت و زندگی ال احمد محصور شده و بسط افق های معنائی شعر ناممکن می شد. اما با این توضیحات شاملو، باب خوانش های متعدد شعر همچنان باز خواهد ماند.» و مقاله ی خود را تمام کند. و من اضافه می کنم تمام نکات و ظرائفی را که آقای مجاهد در نوشته کوتاه خود آورده به خصوص در مورد خوانش ها و تفاسیر متعددی که این شعر، شعر «سرود برای مرد روشن، که به سایه رفت» با برگرفتن نام جلال از آن در برابر خوانندگان و آیندگان می گشاید درست است و به جا و به حق، اما -
اما من در اینجا برآنم تا پرونده نوشته های عزیزانم آقای دست غیب و آقای مجاهد را با تمام نکات خواندنی و در خوری که داشتند ببندم و پرسشی را مطرح
 کنم. آیا شاملوی بزرگ به رغم انکارهای
 متعددش در رد سرودن
 این شعر در رثای جلال، واقعاً این شعر را در ابتدا در رثای جلال سروده است یا خیر؟ و حقیقت کدام است و واقعیت کدام؟ و سعی می کنم با مستنداتی که ارائه می دهم به نتیجه ای برسیم و داوری نهائی را به عهده خوانندگان می گذاریم. شاملو از نظر خیلی ها، بزرگ ترین
 شاعر ایران زمین است. پس از نیما و جزو پنج قله شعر جدید فارسی. اما به رغم این عظمت، شاملو
پیش از آنکه شاعر باشد یک انسان است مثل همه ی ماها: من و شما و کاملاً هم انسان است و نه انسانی کامل. و درست مصداق همان گفته ی بهاءالدین خرمشاهی است در مورد حافظ که: «حافظ، کاملاً انسان است و نه انسانی کامل» و وقتی چنین شد این انسان کاملاً انسان، چون تمام انسان های دیگر ممکن است خیلی کارها را بکند یا نکند، نظریاتش را تغییر دهد، خواسته هایش را عوض کند و گفته هایش را و نوشته هایش و برای هر کارش نیز دلایل خودش را داشته باشد.
شاملوی بزرگ نیز استثناء از این قاعده نیست و این انسان کاملاً انسان در چند مورد چنین کرده به خصوص در اهداء شعرهایش به دیگران و بازپس گرفتن این شعرها از آنان. به چند مورد از این اهدا کردن ها و بازپس گرفتن های شعری اشاره می کنم.
مورد اول: شاملوی بزرگ، یک بار شعر «ای کاش آب بودم» را در مجله ی آدینه (شماره 48) به چاپ رساند و در تقدیم نامه ی آن آورد: «به مفتون امینی، وسواس مهربان شعر.» و بعدها بعد از درگذشت اخوان همین شعر را به اخوان تقدیم کرد و در تقدیم نامه ی آن نوشت: «به آن که آب بود.» (باغ بی برگی، یادنامه اخوان ثالث به اهتمام
 مرتضی کاخی، ص 23)
مورد دوم: شعری است با این شروع «نخستین که در جهان دیدم» از مجموعه ی «حدیث بی قراری ماهان» که در تاریخ 12/ اسفند/ 1377 آن را به پزشک معالج خود دکتر جهانگیر رأفت تقدیم کرده ولی شاملو در ماه های آخر حیات خود همین شعر را به مردم کشورش تقدیم می کند در
تیرماه 1378 در روزنامه ایران.
مورد سوم: شاملو شعر «خطابه ی تدفین» را به مناسبت اعدام خسرو روزبه سروده و به او تقدیم کرده، اما پس از آنکه از کارهای سران حزب توده پرده برگرفته می شود و شاملو، خسرو روزبه را بهتر می شناسد، می گوید؛ اشتباه
کرده ام که این شعر را به او تقدیم کرده ام و شعر خود را
پس می گیرد.
با توجه به این سه مورد، بر شعر «سرود برای مرد روشن، که به سایه رفت» نیز همین ماجرا رفته است و نه تنها شاملو آن را پس می گیرد که حتی به صراحت به انکار سرایش آن در رثای جلال تأکید می کند. ولی من به رغم انکارهای شاملو در سرایش این شعر در رثای جلال دو سند را ارائه می دهم که چنین نیست.
سند اول: در عصر روز دوشنبه 21 اردیبهشت ماه سال جاری (1388) در آخرین دیداری که با سرکار خانم سیمین دانشور داشتم به اتفاق آقای منصور سیفی به حضورشان رسیدیم، به حضور بزرگ بانوی 88 ساله ی قصه­ی امروز ایران. ایشان به محض اینکه مرا دیدند پرسیدند: «اوجی چرا این قدر تکیده شده ای؟ و شروع کردند به خواندن: «قناعت وار تکیده بود/ باریک و بلند/ چون پیامی دشوار در لغتی/ ....» و تکه های دیگری از شعر را خواندند و نیمه کاره رها کردند و بعد از احوال­پرسی و چاق سلامتی،
دوستم آقای سیفی پرسید؛ شاملو گفته بود که این شعر را برای جلال نسروده، خانم دانشور فرمودند: چنین نیست و اضافه کردند؛ در شهریور 48 جلال مرد، یکی دو هفته بعد از مرگش شاملو برای تسلیت به خانه ام آمد در همین اتاق روبه رویم نشست و شعرش را خواند.
شعرش را که در رثای جلال گفته بود. همین شعر را و حتی اسم شعر را گذاشته بود «جلال» و وقتی خواند حسابی اشکم را درآورد و بعد در کتاب «شکفتن در مه»
که در سال 49 بیرون آمد اسمش را عوض کرد و گذاشت «سرود برای مرد روشن، که به سایه رفت» که اسم قشنگی است. خانم دانشور اضافه کردند که بعد از مرگ جلال خیلی ها برایش شعر گفتند ولی هیچ کس بهتر از شاملو نتوانسته با این دقت و ایجاز ویژگی های جلال را در شعرش پیاده کند. خانم دانشور با ناراحتی فرمودند؛ متأسفانه بعد از انقلاب شاملو اینجا و آنجا گفت که من این شعر را برای جلال نگفته ام و
من به او تلفن کردم و گله کردم و گفتم خودت نیامدی خانه ی من و این شعر را برایم خواندی و اشکم را درآوردی؟ و شاملو در جوابم گفت من و جلال هیچ سنخیتی با هم نداشته ایم و نداریم و من گفتم پیش از مرگش وقتی در کانون بودید که داشتید هر دوی شما علیه رژیم شاه مبارزه می کردید و در یک سنگر بودید. شاملو گفت حالا نداریم. خانم دانشور
اضافه کردند که چه شاملو منکر بشود و چه نشود همه می دانند که این شعر را برای جلال گفته. و من (منصور اوجی) این خاطره را آوردم تا بگویم شاملو این شعر را در ابتدا برای جلال سروده است.
سند دوم: خوشبختانه به تازگی انتشارات مروارید تهران کتابی به چاپ رسانده است به قلم محمدرضا رهبریان که عنوان اصلی آن «ترانه های بی هنگام»
 است و عنوان فرعی آن «نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی
 احمد شاملو».
 آقای رهبریان در این کتاب با تلاش و کوششی در خور، آمده و در مورد شعرهایی که شاملو به دیگران تقدیم کرده مقاله نوشته و مستنداتی ارائه داده و با خیلی از بزرگان مصاحبه کرده تا چرائی و چگونگی و مناسبت هایی که سبب شده شاملو شعرهایش را به دیگران تقدیم کند، روشن کند و در مورد شعر «سرود برای مرد روشن، که به سایه رفت» نیز مستنداتی را ارائه داده است حتی مستنداتی را که در آنها شاملو به انکار این شعر برای جلال برخاسته؛ یکی در گفتگو با محمد محمدعلی و دیگری نوشته ی شاملو در پایان جلد اول آثارش که آقای مجاهد نقی به آنها اشاره کرده و آن دو را اساس مقاله ی خود قرار داده است.
 این کتاب واقعاً پر و پیمان است.  اما آقای رهبریان در صفحه 220 کتاب خود در تأیید اینکه شاملو این شعر را در رثای
جلال سروده است به مصاحبه ی مسعود خیام با مجله نگاه نو
(دوره ی جدید شماره 2، آبان 79) استناد می کند.
مسعود خیام در این مصاحبه از قول ضیاءالدین جاوید، دوست نزدیک شاملو و نقاش بیشتر آثار او چنین نقل می کند که: «شاملو، نثر ال احمد را قبول داشت و آن را نثر فشفشه ای می خواند، شاملو ال احمد را به عنوان هنرمند قبول داشت، شاملو با ال احمد صمیمی بود و به او اعتقاد داشت و به شهامت و جرأت ال احمد احترام می گذاشت، یک هفته بعد از فوت ال احمد آن شعر را نوشت، در آغاز اسم شعر را «جلال» گذاشت، یک روز ساعت یازده صبح، نزد شاملو بودم، تازه ال احمد فوت کرده بود، نعمت میرزاده هم بود، شاملو شعر را آورد و گفت این شعر را برای جلال نوشته
 اما باید اسم آن را عوض کنم چون نمی گذارند چاپ شود. اما شاملو بعدها به خاطر اختلافات فکری آن هم نه با خود
جلال، بلکه به خاطر سوء استفاده هایی که از افکار جلال شده بود، شعر را پس گرفت و به انکار برخاست. و به دنبال این مطالب آقای رهبریان در صفحه 227 کتاب خود می نویسند؛ با این وجود بسیاری از منتقدان و حلقه های نزدیک به
شاملو بر این باورند که تمام کلمات و عبارات شعر، شکوه
جلال ال احمد را می سراید، هر پاره ای از این شعر، در کمال ایجاز جنبه های گوناگون شخصیت جلال ال احمد را توصیف می کند و این توصیف ها، با همه ی فشردگی چنان دقیق و رساست که نه تنها در شناخت جلال شکی بر جای نمی گذارد،
بلکه اگر کسی می خواست هر یک از جنبه های شخصیتی وی را در چند صفحه بنویسد، این چنین موجز و شکوهمند به دست نمی داد.»
رهبریان ادامه می دهد و می نویسد؛ مسعود خیام در همان مصاحبه با نگاه نو می گوید:«شاملو این شعر کبیر را به احترام هم سنگر سیاسی اش ال احمد گفته بود، بعدها  اما پس از انقلاب در اثر عصبانیت هایی که مجال گفتن اش در اینجا نیست به انکار برخاست و عملاً آن را پس گرفت.
بعضی از نزدیکان اما، این انکار را نپذیرفتند و شعر جلال از نظر آنان، شعر جلال باقی ماند. این شعر آیینه ی جلال، تصویر جلال و خود جلال است. و عناصرش هر خواننده ی جدی را به سوی جلال سوق می دهد.»
و اما حرف آخر، من هرچند گفته های آقای مجاهد را تأیید می کنم که با انکار شاملو در مورد سرایش این شعر در رثای جلال، امکان خوانش های بیشتری را برای شعر فراهم می آوریم، ولی با مستنداتی که ارائه شد و به رغم
انکارهای متعدد شاملو، باید گفت که شاملوی بزرگ این شعر را برای جلال و در رثای او سروده است و تمام.
شیراز 30/ آبان ماه/ 1388
* عنوان مقاله برگرفته از یکی از شعرهای
محمد حقوقی است.

سرود برای مرد روشن
که به سایه رفت
احمد شاملو
قناعت وار
            تکیده بود
باریک و بلند
چون پیامی دشوار
    در لغتی
با چشمانی
از سوآل و
عسل
و رخساری بر تافته
از حقیقت و
            باد.
مردی با گردشِ آب
مردی مختصر
که خلاصه خود بود.

خر خاکی ها در جنازه ات به سوءظن می نگرند.

*

پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گرده گاوِ توفان کشیده بود.

آزمون ایمان های کهن را
بر قفل معجرهای عتیق
 دندان فرسوده بود.

 

بر پرت افتاده ترین راه ها
پوزار کشیده بود
رهگذری نامنتظر
که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت.

*

جاده ها با خاطره قدم های تو بیدار می مانند
که روز را پیشباز می رفتی،
هر چند
        سپیده
تو را
از آن پیشتر دمید
که خروسان
بانگ سحر کنند.

*

مرغی در بال هایش شکفت
....
باغی در درختش.

ما در عتاب تو می شکوفیم
در شتابت
ما در کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
      که یقین است و باور است.

دریا به جرعه یی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند.