مینا صدیقی
پا زمین می کشم
تا خواب را
کنار دستهات پیله زنم
آفتابگردان چشمهات
شب به سمت لامپهای اتاق می چرخد
و صبح
طرف حیاط همسایه
معرفت به تاراج داده ای
کوچکم!
زمین
آن قدر هم که فکر می کنی
بزرگتر از ما نیست!
گاه حتی
جا برای سایه ات کم می آوری!
به من بیاموز
مرام خاکستریت را
چگونه هجا کنم؟

سه شعر از: ساغر شفیعی
1
بر شیب تند کوه
هر لحظه نگرانم
مبادا بلغزد
ابر نازکی که روی پنجه پا
                                    باله می رقصد.
2
تا همین دیروز
گندمزار برشته در آفتاب
                                 در سماع یادها بود.
امروز
تک تک ساقه ها
                    نماز شکسته می خوانند.
3
یکی برای ماهیگیر دل می سوزاند
دیگری برای ماهی بخت برگشته
من اما
طعمه سر قلابم
می نشینم ساعت ها
رو به روی تابستانی که در چشم هایت لم داده
            خواب آلود
                               خودش را باد می زند.
آرام آرام
چیزی شبیه زمستان
در من آب می شود

همراهان!
بازگردانده شدم. بازگردانده شدم که باز هم قرعه به نام من افتاد و تکلیفی، تا باز بودن این دریچه را تضمینی باشم.
روزنی که با تمام کوچکی اش مرا و شما را از این دنیای ماشینی و خشن و بی رحم برای لحظاتی نجات می دهد. پس به این مفر کوچک سلام می دهم و به انتظارِ دستِ یاریِ شما می مانم.
واژه های شما زیباترین منظره ای است که می توان از این دریچه، دید. نام شما، شعر شما و همکاری شما، نیرویی است که مرا به باز نگه داشتن این روزن وا
می دارد. نامتان نیک، دلتان سبز، قلمتان مانا.
فریده برازجانی

دو شعر از: پژمان الماسی نیا
1
خانه ام تاریک است
دستانت کجایند؟
که بر قلبم ستاره ببارند
2
بوی پاییز می آید
بانوی سپید شعرهای همیشه کال!
کجای جهان خانه داری
هنوز پاییزهای بارانی
به یادم هستی؟!

عبدالرحمن مجاهد نقی
آستانه
تمام وحشتم از سایه های دیرینی است
که پا به پای من از بیکرانه می آیند
تمام ترس من از فصل های کابوسی است
که در میانۀ راهش، سیاهپوشانی
به لهجۀ سمجِ تازیانه می آیند...
تمام وحشتم از شاخه های عریان است
تمام وحشتم از دست های پنهان است
و دیدۀ بی خواب من
      که
               ویران
                           است...
بگو خدای را که چرا؟
به رغم آن که تو را
(تو را و شعر تو را) از صمیم جان خواندیم
به سادگی تو از آن آستانه بگذشتی
و ما
         فرو
                  ماندیم؟!
از آستانه درآ
بگو خدای را
                       که چرا؟!...

سه شعر از: سجاد خزایی
1
فرقی نمی کند
با کدامین قطار می آیی
اینجا
تمام ایستگاه ها
پر از من است
2
چیزی نمانده از غرور کوهها
در عصر تله کابین
3
بی رد پای تو
گم می کنم
راه سرنوشت را
ای کاش برف می بارید

سعید مهدوی
فال
کولی ام فال خویش می گویم
شرح احوال خویش می گویم
گوش کن شرح عاشقی این است
داغهای شقایقی این است
شاعری هستم از هزارۀ درد
اهل شبهای بی ستارۀ درد
سالها گرد خویش گردیدم
عشق را، عشق را، نفهمیدم
تا سرانجام عشق، رامم کرد
کشتن خویش را مرامم کرد
زنی آمد بهار را فهماند
معنی انتظار را فهماند
دختری بود و عشق نامش بود
آسمان تشنه سلامش بود
او که الهام شعرهایم شد
عشق او نام شعرهایم شد
دختری آسمان به دوش آمد
بر لبش مژدۀ سروش آمد
دختری از بهانه ها لبریز
از نگاهش ترانه ها سرریز
آمد و سینه ام تلاطم کرد
خویش را آشنای مردم کرد
در دل لحظه های توفانی
هق هق شعرهای بارانی
حسن آیینه زاد من از اوست
هر چه از دوست می رسد نیکوست
آه الهام بخش اشعارم
به تو سوگند دوستت دارم

محمد عسلی
فردای بی نشان
ای راهیان مست افق­های دوردست!
در گیر و دار آتش خمپاره­های خون
با این نجیب­زاده تفنگ صنوبری
شلیک تا کجا؟
پرتاب تا به چند؟
جز با صدای وحشی رعب­آور حزین
راهی دگر به پهنه فردا و باغ نیست؟
گیرم که باز بازشمارید
چشمان باز خیره ز فردای بی­نشان
راه گریز از پس بن­بست داغ نیست!