صفحه 7--23 اذر 88
باران آمد، زمین خیس شد و اشک آمد، گونه هایم را. کودک شدم دست در دست مادر، سبز شدم، بالیدم و باران آمد، مادر صدای رود زد و دریا را نشان گرفت. گونه هایم خیس شد و چنگ بر دامنش زدم، اقیانوس از آغوشش سرچشمه می گرفت و دریا به سویش روان بود، نگاه کردم. مادر بود، باران بود و اقیانوس و دریا که رود را در آغوش می گرفتند.
باران آمد، زمین خیس شد و گونه هایم را...
فریده برازجانی
حسن اجتهادی
عاشق تویی
من عاشق نیستم
تنها لحظه هایی
خیره بودم- می شوم- شده ام
به رفتارهایت
عاشق تویی
که آب و آتش را
کنار می زنی
تا مرا بیابی
کنار دفتر شعرم
پوران کاوه
افسوس
دیریست
نشانه خانه مان را از یاد برده ام
و نام مردمانی را که با هم هر غروب
کوچه های نسترن های صورتی را خیس گریه می کردیم تا برسیم به خلوت رویاهایمان
تا برسیم به باغ پروانه های کودکی
میان آن همه صبوری و بغض بابونه
بی چراغ و بی بهانه
هی آمدم با دغدغه وقتی تنگ و دلی اینهمه دلتنگ افسوس... نمی دانستم خانه ات نزدیکی های آخرِ دنیاست
دیریست
آن ترانه محرمانه را هم از یاد برده ام
آن یکی شدن های ساده رفیقانه
در هوای باران و بلوغ و ترانه
تا رسیدن به روشنایی رویاها چه ساده نشستیم و گریستیم
هم نفس شدیم با هرچه خاموشی، هرچه خستگی
تا رسیدن به حرمت گندم و حاشیه زلالی
هم صدا شدیم تا همسفر همیشه ها باشیم
همسفر ثانیه ها، همسفر علاقه ای پیدا تا انتها
و تو آنقدر از سینه سپردن به دریا گفتی و
بی باکی از نبود هیچ چراغ و ستاره ای حتی
که مرا ملالی نبود جز رسیدن به تو و یک وداع ساده
با همۀ چشم به راه ماندگان فانوس به دست
دیریست که دیگر
با همه دیگرانی که ندیده ام
و همه پرندگانی که عاشقانه هایشان را شنیده ام
و همه نسترن های صورتی
که از آنها تحمل اوقات گریه را آموخته ام
همخانه گردیده ام
افسوس نمی دانستم که خانه تو نزدیکی های آخر دنیاست
دو شعر از فرحناز حمزه
بغض قاصدک
شاعر سکوت کرد، غزل ساکت و سپید
همراه بغضِ قاصدکش گوشه ای خزید
با خویش می سرود: «چگونه کجا چطور
یک شاه بیت ناب برایش توان خرید؟»
«یا یک طناب سرخ که دَم- دَم- دَمای صبح
راه نَفس ترین کلماتش ر- را برید»
پیوند زد سکوت خودش را به سایه ای
آهسته رفت تا سر سر شاخه های بید
گفت: آخرین حکایت روحی که می شود
مجنونِ پُر طراوت مفهوم یک شهید
شاید که روح سبز درختان این دیار
در چشمهای روشنش خورشید را دمید
کمی جهانی تر
کسی نشست فراسوی جاده ای تا عشق
به انتظار بماند اراده ای با عشق
شبیه کوه حرایم، کمی جهانی تر
به نور می کشد آیین ساده ای را عشق
من از طراوت اندوه خویش پرسیدم
تو روح خویش به آیینه داده ای یا عشق؟
تمام شهر پر از ساقی و صنوبر بود
عجیب حادثه ای را تو زاده ای... ها! عشق!
هزار کوچه پر از لحظه های تردید است
بیا زنیم به هم جام باده ای با عشق
ذبیح الله ذبیحی
مثل نیامدن ما
فرصت چشم هایِ تو با من
گرچه همواره کوتاه
حرف های دلم با تو اما
داستانی که پایان ندارد
امید فرهادپور
ازدحام تو
لحظه های بی تو بودن است
توان که نباشد
همۀ جزرها پنجره اند
فرقی نمی کند بالهایت را به چند سو ببخشی
بال،
عاریت توهمی بیش نیست
در خمیازه خیابان های کهنه
و قصۀ پرواز
اشتیاق چکاندن ماشه
و تیزی چاقو
دو شعر از کاظم پزشکی
«تقدیم به استاد هنرمند همایون خرم»
آن شب
شبی که آرزوی دل مرا فراهم بود
نشاط جان و دل از همدلان همدم بود
شبی ز لطف غزلهای خواجه داشت نشان
که جابجا همه با شور و حال توأم بود
شبی به پاکی اشک و به تابناکی عشق
شبی سپیدتر از برگ یاس و مریم بود
نه چشم عاشقی از هجر یار اشک افشان
نه جان قرین ملالی نه بر دلی غم بود
شکوه مجلس انس و سکوت خلوت دل
مرا بدیده جان خوشتر از دو عالم بود
گهی ز قول و غزل بود ساز رنگ پذیر
گهی ترانه ز گلبانگ ساز ملهم بود
سرا و مجلسیان امن و اهل و رازشناس
چنانکه خانه خدا رازدار و محرم بود
ز ساز خرم و آن ذوق جانفزا دل من
چو روز بیخبری شاد بود و خرم بود
نخفت چشم من از ذوق تا سپیده صبح
که چشم فتنه فرو خفته بود و بر هم بود
به من گذشت «پزشکی» دمی که در همه عمر
اگر گذشت دمی خوش به من همان دم بود
گل مینا
مگر آن نوگل خندان، به چمن باز آمد
که ز نو بلبل شوریده، غزل ساز آمد
یار شرقی رخ من، از افق باختران
سر برآورد و چو خورشید به اعزاز آمد
نغمه عشق ز نو از نی محزون برخاست
یعنی آن مرغک دلخسته به آواز آمد
ای دل از هجر مکن ناله که آن مایه ناز
به مراد دل یاران ز سفر باز آمد
جلوه ای کرد رخش در نظرم شورانگیز
که مرا یاد گل و نرگس شیراز آمد
لاجرم تا که چو جان در برش آرم از شوق
مرغ دل، از قفس سینه به پرواز آمد
اشک، راز دل من در دل شب گفت به ماه
وای از این اشک سبکبار که غَمّاز آمد
یار من رسم وفا داند و آئین صفا
و اندرین شیوه ز خوبان همه ممتاز آمد
روشن آن شمع که از راه وفا اشک افشان
بر سر تربت پروانه جانباز آمد
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی