صفحه 7--21شهریور87
سیری در مناجات ها...
پژوهش از زنده یاد: محمدمهدی مظلوم زاده
سحرگاهان، زجا برخیز و کن راز
که باب رحمت یزدان بود باز
به درگاهش سحر هر کس بموید
سرشکش نسخه عصیان بشوید
سحر وقت خوش و هنگام راز است
در رحمت به روی خلق باز است
مؤمنین در طول تاریخ همچون پیامبران و ائمه اطهار در همه اوقات، به ویژه سحرگاهان، آنهم سحرهای ماه مبارک رمضان، از خواب ناز برخاسته و با خدای خویش به راز و نیاز پرداخته اند.
در ماه مبارک رمضان علاوه بر مؤمنین یاد شده، افراد خوش صدایی هم به عنوان مناجات کننده نسخه مناجات نامه و چراغ نفت سوز «فانوس – چراغ دریایی» در دست روی پشت بام منازل خود رفته و با نوای گرم خود به مناجات مشغول می شوند تا هم با خدای مهربان راز و نیاز کرده باشند. و هم مؤمنین و مؤمنان را جهت خوردن سحری از خواب بیدار کنند.
آهنگ مناجات در هر گوشه و کنار شهر و دیار از این سرزمین به گونه خاص آن محل با صدای بلند خوانده می شود. نوع نسخه ها هم در هر دیاری با هم فرق دارند. مناجات نامه های منظوم و منثور شعرا اگر در یک مجموعه جمع آوری شوند کتاب قطوری را تشکیل می دهند که ذکر همه آنها و یا گوشه ای از آنها در یکی دو مقاله نمی گنجد و باعث طولانی شدن می گردد.
برحسب وظیفه و ارائه نمونه هایی از این گونه مناجات ها، آنها را به چند دسته تقسیم و ابیاتی و قسمتهایی از آنها را از دید شما عزیزان می گذرانیم.
1 - مناجات های منثور به عربی نظیر مناجات حضرت امیر(ع) و مناجات خمس عشر در پانزده بند از امام سجاد(ع) که در کتاب ادعیه به ویژه «صحیفه سجادیه» و «مفاتیح الجنان» مضبوط است.
تنها به مناجات کوتاهی از حضرت علی(ع) اشاره می کنیم آنجا که می فرماید:
- «خداوندا، مرا این عزت بس که بنده تو باشم و این فخرم بس که پروردگارم تو باشی، تو آن چنانی که من دوست دارم، پس مرا آن سان که می خواهی بگردان».
مناجات یا خطبه شعبانیه رسول اکرم(ص) نیز در فضیلت ماه مبارک رمضان می باشد. مناجات فارسی خواجه عبداله انصاری نیز که در «انوار التحقیق» وی ثبت است نمونه ای از مناجات های فارسی است که توسط مناجات کنندگان و نیز مؤمنین در سحرها خوانده می شود. مناجات منثور خواجه عبداله این گونه آغاز می شود:
- «الهی! یکتای بی همتایی و قیوم و توانایی و بر همه چیز بینایی و در همه حال دانایی و از عیب مصفائی و از شریک مبرائی، اصل هر دوائی، داروی دلهایی، معزز به تاج کبریایی، خطبه الوهیت را سزایی، به تو زیبد ملک خدایی!»
2 - مناجات های منظوم
مناجات نامه های منظوم نیز به صورت قصیده، مثنوی و رباعی است که نمونه هایی از آنها را می خوانید:
صامت بروجردی در مناجات نامه خود موسوم به «کتاب المناجات» ضمیمه دیوان اشعارش گفته است:
شد وقت آنکه درد نهان را دوا کنیم
روی نیاز خویش به سوی خدا کنیم
ای خفتگان بستر راحت، سحر رسید
خیزید تا گذر به خدا از رجا کنیم
خیزید تا به وعده «ادعونی استجب»
تکلیف خود به درگه داور ادا کنیم
و در مناجات با قاضی الحاجات گفته است:
ای خالقی که صانع ارض و سماء توئی
معبود کائنات ز شاه و گدا تویی
چشم امید سوی تو دارند ممکنات
آنکس که بوده است و بود با بقا توئی
در ورطه مهالک و آلام صعب و سخت
یاری دهنده همه در هر کجا توئی
در تنگنای گور و به تاریکی لحد
یار و انیس و مونس و نور و ضیا توئی
در روز حشر، وقت حساب و دم صراط
دیان دین و حاکم یوم الجزا توئی
صابر همدانی گفته است:
یارب، گناه اهل جهان را به ما ببخش
مرا سپس به رحمت بی منتها ببخش
هر چند ما نه ئیم سزاوار رحمتت
ما را بدانچه نیست سزاوار ما ببخش
گفتی که مستجاب کنم گر دعا کنی
توفیق هم عطا کن و حال دعا ببخش
بگذر از آن گناه که سد ره دعاست
هم بر دعای ما اثری برملا ببخش
قصد از دعا اجابت امر است ورنه من
خود کیستم که بر تو بگویم: خطا ببخش!
شاعر دیگری متخلص به «راجی» گفته است:
الهی، شد فزون از معصیت درد و بلای ما
به بخشا از در بخشندگی جرم و خطای ما
الهی، در دو عالم تو پناه بی پناهانی
مران ما را ز درگاه و دواکن دردهای ما
الهی، در سؤال سائلین گفتی تو «لاتنهو»
برآورده به حسن عاقبت کن مدعای ما
الهی، دردمندیم و گهنکار و گرفتاریم
همه شرمنده عفو تو شد دارالشفای ما
نمونه هایی از مناجات نامه هایی که به صورت مثنوی سروده شده به قرار زیر است:
محمدعلی انصاری می گوید:
خداوندا، کریما، کار سازا!
رحیما، منعما، بنده نوازا!
حجاب چهره ذاتت، صفاتت
به هستی داده هستی ذات پاکت
درونم را به نور خود برافروز
زبان را گفتن حکمت بیاموز
برآور پنبه غفلت ز گوشم
که از جان در ره طاعت بکوشم
ز دست نفس سرکش وارهانم
که او باشد بلای دین و جانم
مرا در حضرت خود آشنا کن
ترحم بر فقیری بینوا کن
بیشتر مناجات ها در قالب رباعی سروده شده است.
مناجات نامه هایی از خواجه عبداله انصاری:
یارب ز شراب عشق سرمستم کن
در عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هر چه زعشق خود تهی دستم کن
یکباره به بند عشق پابستم کن
* * *
ای واقف اسرار ضمیر همه کس
در حالت عجز دستگیر همه کس
از هر گنهم توبه ده و عذر پذیر
ای توبه ده و عذر پذیر همه کس
* * *
یاد تو انیس خاطر غمگینم
بی یاد تو، من هیچ گهی ننشینم
بر یاد تو فریاد تو دارم شب و روز
شمع غم توست بر سر بالینم
* * *
ابوسعید ابوالخیر گفته است:
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در بام دوست پرواز کنند
هر جا که دری بود به شب در بندند
الا در دوست را که شب باز کنند
* * *
ای آنکه به ملک خویش پاینده توئی
در ظلمت شب، صبح نماینده توئی
کار من بیچاره قوی بسته شده
بگشای خدایا، که گشاینده توئی
* * *
ای خالق ذوالجلال، ای بار خدای
تا چند روم در بدر و جای به جای
یا خانه امید مرا در دربند
یا قفل مهمات مرا در بگشای
* * *
این رباعی ها از محمدباقر صامت بروجردی است:
یارب به من و روی سیاهم نظری!
کز خیر نمانده در وجودم اثری!
گر عفو تو شامل گنهکارانست
دیگر نبود ز من گهنکارتری
* * *
وقت سحر است و موسم استغفار
ای خالق انس و جان، خدای قهار
اکنون که گشوده ای در رحمت خویش
ما را بنما ز خواب غفلت بیدار
* * *
ای راهنمای خلق، گم شد راهم
افکند کشاکش عمل در چاهم
جرمم ز کرم ببخش ز آن روی که من
گوینده لااله الااللهم ....
* * *
مرحوم شوقی گفته است:
یارب، کرمی بر این دل ریشم کن
هم مورد لطف بیش از بیشم کن
مستغرق بحر جرم و عصیانم من
آسوده مرا ز خجلت خویشم کن
* * *
الله، به جز درت پناهی نبود
من رو به کجا کنم که راهی نبود
بر درگه چون تو خالقی بخشنده
نومید کسی که سوز و آهی نبود
* * *
بگذر ز گناهم از کرم یا الله!
کن رحم بر این چشم ترم، یا الله!
چشمی به گشاده ام به صد عجز و نیاز
بر رحمت تو می نگرم، یا الله!
مادر
در ترانه های محلی
گردآورنده: ا-ف
الا دختر فدای رنگ و بویت
فدای غبغب زیر گلویت
برو رازِ دلت با مادرت گو
که فردا شوُ می آیم گفتگویت(1)
* * *
الا دختر سفیده چادر تو
تو را بامِه نمیده مادر تو
الهی مادر گبر تو میره
شب چارده بیایو در برتو(2)
* * *
بیا باد صبای صبح دلگیر
سلام از من رسان بر مادر پیر
بگو فرزند سلامت می رسونه
حلالم کن که شب ها داده ایم شیر
* * *
بیا مرغ سفید ختم خالی
خبر از من ببر در خواجه مالی
خبر از من ببر بر مادر پیر
چمن گل کرده و جای تو خالی(3)
* * *
پری زاد و پری زاد و پری زاد
که کاشکی مادرم من را نمی زاد
که مادر زاد و شیر محنتم داد
بزرگم کرد و دست دشمنم داد(4)
* * *
این هم روایت دیگری از ترانه بالا:
پری زاد و پری زاد و پری زاد
که کاشکی مادرم دختر نمی زاد
که کاشکی روی غلبال مرده بودم
برای محنت دنیا نبودم(5)
* * *
پدر خوبه که مادر نازنینه
برادر میوه رویِ زمینه
اگر گردی همه عالم سراسر
نبینی میوه ای بَهزِ برادر(6)
* * *
خبر اومد که دشتسون بهاره
زمین از خون احمد لاله زاره
خبر وَر مادر پیرش رسونید
که احمد یکتن و دشمن هزاره(7)
* * *
درختی سبز در کوه و کمر بود
متاع آن درخت بار شکر بود
هر اون مادر که فرزندش سفر بود
همیشه آن درختش در نظر بود
* * *
دلم می خواس گلِ شش پَر بچینم
میون مادر و دختر نشینم
گهی بوسم دودس دخترش را
گهی هم صحبت مادر نشینم(8)
* * *
ستارۀ بخت من گو در نیایه
جوونی مثل من مادر نزایه
ستاره بخت من افتاده دریا
خداوندا ز دریا دُرّ نیایه(9)
* * *
سیه موی، سمن بوی پری زاد
توُرِ مادر ز قصد جو به موُ داد
از آن روزی که موُ دل با تو بستم
نبرده خرمنِ عُمر موُرِه باد(10)
* * *
ستاره در هوا، ماه در فلک بو
دوایِ درد موُ اون دخترک بو
الهی مادرش داغش نبینه
لُوِش از برگ گل نازک ترک بو(11)
* * *
شُوی که مار خونی زد به پایم
زمین تا آسمون می شد صدایم
خبر ور مادر پیرم رسونین
که بندد حجله نیلی برایم(12)
* * *
عرقچین سرت را پاره بفرست
جواب بنده را یکباره بفرست
اگر از مادرت اندیشه داری
خودت بنشین برادرزاده بفرست
* * *
فلک از کار و کردارت نه شادم
پشیمونم که از مادر بزادم
بیا مادر بکن شیرت حلالم
که فردا طاقت آتیش ندارم
* * *
لب بوم آمدی ای سرو آزاد
کنار چادرت را می زنه باد
بَر وَ روی توُرِ هیچکس ندیده
به جز او مادری که شیر می داد(13)
* * *
میون مادر و دختر اناری
کشیده سُرمه دنباله داری
نکش سُرمه که بی سُرمه جُهونی
کشی سُرمه تو هم جون می ستونی(14)
پی نویس:
1 - شوُ (sov)= شب
2 - بامِه( BA-ME) = با من- بیا یو (BIYAYO)= بیایم
3 - خَتم خالی (XATME-XALI)= خال خالی- خواجه مالی =
نام محلی است
4 - این ترانه روایت دیگری هم دارد، سراینده این ترانه زن است.
5 - غلبال = غربال - در قدیم در روستاها به مجرد اینکه کودکی متولد می شد وی را لباس پوشانیده بر پشت غربال
می خوابانیدند.
6 - بَهزِ (BAHZE)= به از - بهتر از
7 - احمد خان از دلیر مردان تنگستان
8 - می خواس= می خواست- دَس = دست
9 - نزایه (NAZAYE)= نزاید - نیایه = نیاید
10 - توُرِ (TORE)= تو را - جو( JU)= جان -
موُ= من - موُره (MORE)
11 - بو (BU)= بود - لُوِش = (LOVES) = لبش
12 - شُوی (SOVI)= شبی - می شد= می رفت
13 - بَر و رویِ = سر و صورت - توُرِ (TORE) = تو را
14 - جهونی(JOHUNI)= زیبایی - این واژه در کازرون کاربرد دارد.
منابع:
1 - هفتصد ترانه - کوهی کرمانی
2 - ترانه های محلی - ابوالقاسم فقیری
3 - ترانه های نیم روز- عیسی نیکوکار
4 - ترانه های محلی فارس - صادق همایونی
شش ترانه از علی ترکی
بومی سرای خوب شیراز
محبت
محبت رمز و راز آشنایی است
محبت مشعل راه رهایی است
محبت مرز و پایانی ندارد
محبت عالم بی انتهایی است
* * *
سفره عشرت
مرا بگذار در خلوت نشینم
به خلوت خانه حیرت نشینم
مرا شرم آید از روی فقیران
که پای سفره عشرت نشینم
* * *
نهال عشق
جهان را گلشنی بی خار خواهم
نهال عشق را پربار خواهم
تمام خلق عالم را زهر رنگ
به هم یکرنگ و بی آزار خواهم
* * *
پای خرد
گل است اما گل روئیدنی نیست
چو گل های دگر بوئیدنی نیست
رهی دارم ز دل تا منزل او
که با پای خرد پوئیدنی نیست
* * *
گریه
به سر اندیشه بالنده دارم
به لب پیغامی از آینده دارم
یک امشب از دو چشمان تر من
برو گریه که میلِ خنده دارم
* * *
پلنگ وحشی چشمش
اگر چه پیش رویم رو گرفته
دلم دیری است با او خو گرفته
پلنگ وحشی چشمش دلم را
به جای برۀ آهو گرفته
یارب بی بزان را بز نده که شوتک بی جا می زنند!
گردآورنده: زنده یاد ابراهیم ابونصری
در زمان حضرت موسی(ع) مرد تهی دستی بود که روزگار را با خارکنی سپری می کرد و هر روز خدا به صحرا می رفت. خار و هیزم می چید و به شهر می آورد و به نانوایی ها و حمام بانها، آهنگران و اهالی شهر می فروخت و اینگونه معاش زندگی را فراهم می کرد و آزارش به کسی نمی رسید. کار روزانه مرد خارکن ادامه داشت تا اینکه روزی از روزها حضرت موسی(ع) گذارش به آن بیابان افتاد. مرد خارکن را دید که با مشقت و سختی خار و هیزم را با دست بدون ابزاری چون تیشه، تبر و اره می کَند.
دست هایش زخم برداشته و خونین شده بود. پیغمبر خدا دلش به حال مرد خارکن سوخت و از او پرسید: از خداوند چه می خواهی تا برایت دعا کنم و تو را از این زحمت طاقت فرسا نجات بخشم؟ مرد خارکن پشته خارش را به زمین نهاد و ناامیدانه گفت: راستش دلم می خواهد چند بز و میش داشته باشم تا هر روز آنها را به صحرا بیاورم تا بچرند، بلکه زندگیم سروسامانی بگیرد.
حضرت موسی (ع) رو به درگاه خداوند سبحان کرد و برای مرد خارکن دعا کرد و گفت:
-خداوندا کاری کن که این مرد به آرزویش برسد و وضع زندگیش بهتر شود.
خواهش حضرت موسی (ع) به درگاه خداوند مقبول افتاد و طولی نکشید که مرد خارکن صاحب گله و رمه شد.
مرد خارکن از ذوق داشتن گله و رمه حالا دیگر آرام و قرار نداشت و به قولی روی پاهایش بند نبود و برای اینکه همه مردم متوجه گله او شوند گاه و بیگاه در کوچه های آبادی راه می افتاد فریاد می کشید و شوتک می زد. به طوری که کم کم مردم از شوتک های بیجای او ناراحت شدند.
از آن طرف ندا به حضرت موسی(ع) رسید که بیا و مرد خارکن را ببین که چه می کند؟
پس بدان ای پیغمبر حکمتی در کار بود که این مرد خارکن چنین زندگی داشته است. بدین ترتیب مردم
می گویند: یا رب بی بزان را بز مده که شوتک بی جا می زنند.
«شوت همان سوت است، در شیراز بدان شافتک SAFTAK هم می گویند». این ضرب المثل نزدیک به این بیت عامیانه است:
یارب مباد که گدا معتبر شود
گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی