از: کوروش همه خانی
شعر 2
من و تو
شب ها را اگر روشن نکنیم
ستاره ها
آسمان را از اینجا می برند
و دست هامان
به انار نمی رسد
بیا
پیش از عبور آسمان
در چشم هم
ستاره بکاریم
خواهی دید
دانه های انار
یک صبح آبی
در دست هامان خوشه می بندد
شعر 20
زمین
دیرگاهی ست
از تکرار حرف ها و
نگاه ها
حوصله اش سر رفته 
از این است
افتاده بی خیال
زیر پای آدمیان
شعر 29
وقتی آمدی
آسمان
به احترامت
گندم درو می کرد
وقتی رفتی
زمین
به احترامت نشست
با دست های باران
حالا گندم، زاری می کند
که گندم زاری هست
اما
بوی گندم رفته است
شعر 30
اینطور بگویم
ماه
یک نقطه خیال است
بر گونه تو

دو شعر از الهام تفرشی
(1)
با رفتن تو باز همان خواهم شد
دلتنگ ترین زن زمان خواهم شد
حالا که پرستوی مهاجر هستی
از دور برایت آسمان خواهم شد

(2)
یک باغ زمستان زده دارم بی تو
آرامش توفان زده دارم بی تو
آنقدر تمام شعرهایم ابری ست
یک دفتر باران زده دارم بی تو

حجت زمانی

روحم، نفسم، دلم، انیسم ایران
چشمان همیشه خیس خیسم ایران
چندی ست به جای واژه هایی دیگر
بی هیچ اراده می نویسم ایران

حدیث جمالی
«زندگی؟!»

-«کجا؟»-
روی یک نفس، نفس زدن!
پشت شیشه بخار
ها کنی به قطره ها
چکه چکه رد شوی
روی یک نگاه یا...
یا درون حلقه
گرم قهوه ای جدا
روبرو، چکمه ای
راه به راه رفتنت
ساعت دقیقه ای
کند و کند/ تیک و تاک
حل شوی میان خود
طعم تلخ، طعم خشک
جیر، جیر فکر تو!
هی قدم زدن میان زندگی
از سر کوچه تا...
این همه دوندگی؟!
حلقه های قهوه ای
این بخار شیشه ای
ها شدن
زندگی!
این همه دوندگی

شادی بافی
در این شب بی نهایت
در انتظار تسلی ام
روزهای سیاه را چه کسی به تقویم افزود
که این چنین جامه عزا بر تنم زار می زند هر روز

سیدمحمد محمدپور (خاطر)
باران

روی رنگ های پاییز
اسید می پاشد
نه نسیم
نه برگ
نه قدم های تند عابری که گذشت
هیچکدام مجابم نمی کند، بدوم
سوار اسب بالدار قصه هایی کودکانه می شوی
و به جای آمدن
می روی
رفتن تو
شبیه افتادن برگ های سپیدار
                  به کشتنم می دهد

حبیب نظاری
رسید و بی خبر بارید باران
هزاران چشم تر بارید باران
شب دلتنگی من یادتان هست؟
از آن هم بیشتر بارید باران

عبدالحمید یعقوبیان
باران 

کاش می شد ز شهر بگریزم، دل به باران دشت بسپارم
چشم در چشم کوه بنشانم، دست در دست رود بفشارم
بوی باران و پونه و پرواز، در دل کوچه ها نمی پیچد
چند تا چند در خیابانها، داغهای غریبه بشمارم؟
شهر در انحصار نیرنگ است، رنگها هم دروغ می گویند
من از این شکلهای تکراری، گیج و منگ و همیشه بیمارم
آی... باران «صداقت دیرین»، خیس کن دفتر وجودم را
منهم از خشکسال بی فصلی، در غمی ماندنی گرفتارم
کیست با من به سمت کوهستان، چتر خود بسته پای بگذارد؟
تا که رنگین کمان شعرم را، بر سرش عاشقانه بگذارم
با توام ای که در خیال خود، گاه گاهی به من می اندیشی
من همانم که در غم و شادی، می سرایم که: دوستت دارم
شهر، کی لایق قدم هائیست، که به سمت امید می تازند
بوی باران رسید جاری شو، تا صفایی دهی به افکارم