صفحه 10--22 دی 88
«گرن تورینو»
بازنگری خویشتن، از خودگذشتن و تقابلی مردانه در جهانی تیره
سعید بناکار
رکود اقتصادی که سالهای اخیر (2009-2008) بر اقتصاد غرب خصوصاً آمریکا سایه افکنده است، نتوانسته بر تمام بخشهای اقتصادی تأثیرگذار باشد و در بخش صنعت فیلم هایلیوود این رکود نه تنها بر سرمایه گذاریهای تازه اثر نگذاشت بلکه همچون گذشته روند رو به رشد خود را طی کرد. این سرمایه گذاری های از سوی تهیه کنندگان و شرکتهای مستقل با آینده نگری حساب شده تری انجام گرفت. کلینت ایستوود بازیگر، کارگردان و تهیه کننده نام آشنا با شرکت مستقل اش، مالپاسو، یکی از همین تهیه کنندگان بود که با توجه به حفظ استقلال فکری و حرفه ای و با تکیه بر کارنامه سینمایی پربارش با انتخاب موضوع و فیلمنامه هایی متفاوت چون سالهای گذشته با ساخت و ارائه دو فیلم «بچه اشتباهی» (2008) و «گرن تورینو» (2009) حضوری پرقدرت و موفق در
رقابت هایی اسکار و دیگر جشنواره هایی بین المللی داشت.
این چندمین دوره کاری بود که ایستوود در طول یک سال بیش از یک فیلم ارائه کرده است. فیلم «نیمه شب در باغ خیر و شر» و «قدرت مطلق» وی ساخته شده در سال 1997 می باشد که فیلمنامه این دو اثر دارای بعدی سیاسی و اجتماعی مخالف با سیاست هایی دولتمردان آمریکا و اوضاع حاکم بر آن جامعه است. وی در سال 2006 با انتخاب موضوعی در سبک جنگ دو فیلم «پرچمهای پدران ما» و «نامه هاییی از ایوجیما»
را ساخته است که هر دو فیلم درباره جنگ دوم جهانی و در جبهه شرق (ژاپن) اتفاق می افتد. وی با توجه به جنگهای منطقه ای و اوضاع خاورمیانه و فعالیتهای بین المللی ضد جنگ و در قالب داستانی میهن پرستانه فیلم هاییی جالب و دیدنی ساخته است. نقطه عطف این دو فیلم به زاویه دید ایستوود برمی گردد که نه تنها جنگ را از دید آمریکایی های بلکه بیشتر از نظر ژاپنی های روایت کرده و نیز نگاه ضد جنگ این دو اثر قابل توجه است.
ایستوود در فواصل میان این سالها آثار متعدد دیگری از جمله: «پل هایی مدسین کانتی»، «رودخانه مرموز» و «دختر میلیون دلاری» که همگی نامزد جایزه اسکار در بیشتر بخشهای اسکار شدند تهیه، کارگردانی و در آنها بازی کرده است که از بین این فیلم های «دختر میلیون دلاری» دومین جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد. می توان با بررسی آثار چند سال اخیر وی نشانه هاییی پنهان و نهان از فیلم هایی گذشته را در این دو فیلم آخر پیدا کرد و با چیدمان این نشانه های به دغدغه هایی فکری و انسانی وی پی برد. مبنای اصلی، دستمایه و شاخصه هایی این دو فیلم از لحاظ مضمونی و ساختاری، براساس توجه به حس مسئولیت پذیری انسانها در جایگاه و موقعیت هایی متفاوت شکل گرفته است؛ مشخصه ای
غیرقابل انکار که در اغلب آثار ایستوود آشکارا دنبال می شود و کم و بیش در قالبی متضاد و پیچیده با دیگر هنجارهای اخلاقی شکل می گیرد. به عنوان مثال این مضمون در
«بچه اشتباهی» که بر اساس یک پرونده از رویدادی واقعی در دهه 1920 میلادی در آمریکا و به عنوان یک پرونده قضایی حل نشده و راکد نوشته و به تصویر کشیده شده است. ماجرای مادری را روایت می کند که پسرش را در شرایط خاصی گم کرده و پلیس بعد از مدتی پسر دیگری را به او باز می گرداند. زن مدعی آن است که پسرش عوض شده است، اما پلیس لس آنجلس به جای پیگیری ادعای زن مبنی بر اشتباهش وی را با تشخیص روانشناس به تیمارستان می فرستد تا سرپوشی بر فعالیت هایی تعدادی از پلیسهای فاسد در آن اداره بگذارد، اما زن با کمک گرفتن از یک کشیش، فساد و عدم لیاقت پلیس در انجام مسئولیت هاییش را در یک مجموعه بازپرسی و چندین جلسه دادگاه اثبات و به افکار عمومی نشان می دهد.
مایکل استرکزینسکی، فیلمنامه نویس و کارگردان اصل مضمون و پیام فیلم یعنی حس مسئولیت پذیری را که در یک جمله از زبان مادر پسر (مسئولیت ترسناک ترین پدیده دنیاست)
خلاصه می شود معنی و به تصویر می کشد.
در گرن تورینو، ایستوود برای به تصویر کشیدن مضمون و رساندن پیام مسئولیت پذیری،
فضای مورد علاقه همیشگی خود را برای ارتباط با مخاطب انتخاب و دنبال کرده است و عدم حس مسئولیت پذیری و ضعیف شدن این حس مهم را در نهاد خانواده و سپس گسترش آن را به جامعه در قالب یک داستان جذاب و با ساختاری شکل گرفته از علاقمندی و دغدغه هایی فرهنگی سالهای اخیرش نسبت به اقوام شرق آسیا (نژاد زرد، ژاپن، کره، ویتنام و غیره) پرداخته و ساخته است، تجربه ای ناب و جالب که از ساخت دو فیلم پرچمهای پدران ما و نامه هاییی از ایوجیما به دست آورده بود.
ایستوود در «گرن تورینو» تفاوت فرهنگی، نژادی و جهان بینی اجتماعی مردم و جامعه آمریکا را نسبت به نژادهای دیگر در جامعه نمونه و کوچک خانواده خود و تقابل فرهنگی، سیاسی، نژادی و بازخوردهای آن را با دیگر نژادها در قالب یک برخورد و واکنش فرهنگی و تأثیر آن را با عمق دادن به این روابط اجتماعی، حس مسئولیت پذیری معنی کرده است.
معمولاً نام بیشتر فیلم های مناسبت خاصی با متن فیلم ندارند. انتخاب درست نام فیلم که با معنای کامل متن یعنی نام خودروی گرن تورینو که در حقیقت از شخصیت هایی اصلی داستان فیلم است از نکات جالب توجه می باشد یعنی خودرویی که سمبل قدرت صنعت خودروسازی و فناوری چند دهه متوالی آمریکا بوده است. اتومبیل گرن تورینو در حقیقت سایه ای از شخصیت والت کوالیسکی (ایستوود) است که رکن اصلی و محوری ساختار داستان را تشکیل می دهد و در واقع شخصیت والت و گرن تورینو در یک قالب تعریف شده اند.
والت کهنه سربازی است از جنگ کره که با مرگ همسرش دچار خلأ عاطفی می شود. از یک طرف با فرزندان خود به علت تفاوت دیدگاههای اجتماعی و خانوادگی فاصله گرفته و پسرانش وظیفه خانوادگی و اجتماعی خود را نسبت به پدر درک نمی کنند و قصد آن را دارند که وی را به خانه سالمندان بسپارند و در مقابل والت که پیرمرد سرسختی است اعتقاد دارد خود به تنهایی می تواند زندگی و نیازهای خود را تأمین کند. این موضوع باعث فاصله بیشتر والت با فرزندانش می شود، فاصله ای که حتی نوه هاییش
با پیروی از عملکرد والدین خود نسبت به پدر بزرگشان دنبال می کنند، یعنی فاصله سه نسل که توان درک متقابل دیدگاههای یکدیگر را ندارند.
والت در محله ای زندگی می کند که بیشتر ساکنان آن از مهاجرین نژاد مونگ
(اقوام نژاد زرد شامل کشورهای کره، لائوس و غیره) هستند. وی و همسایگان آسیایی اش به علت عدم شناخت نسبت به فرهنگ هم در تضاد و با جنگی سرد با هم مقابله می کنند تا آنجایی که پیرزن همسایه تحمل دیدن والت را ندارد و در دیالوگی می گوید: نمی دانم چرا پیرمرد سر سفید با مرگ همسرش هم از اینجا نمی رود. این موقعیت والت یادآور همان سوار بی نام و نشان وسترن هایی ایستوود و یا هری کالاهان چندگانه پلیسی هری خبیث که با روش خود مجرمان را مجازات می کند، است.
فیلمنامه نویس نه چندان معروف گرن تورینو «نیک شنک» هوشمندانه با عمق دادن به جنگ فرهنگی، نژادی و اجتماعی آنهم نه مانند جنگهای کره، ژاپن و ویتنام بلکه جنگی که در خاک آمریکا شکل می گیرد و در یک تقابل فرهنگی- نژادی ، زمینه نزدیک شدن دو فرهنگ متخاصم را به هم پی ریزی می کند. طراحی صحنه خانه والت و اطراف آن احترام وی به سرزمین خود و اقتدار پرچم ملی کشورش که در حیاط خانه همیشه برافراشته شده است را نشان می دهد. وی همانند تمام وطن پرست هایی نژادهای دیگر به پرچم ملی خود اهمیت می دهد و سعی در حفظ و اقتدار آن دارد و این موضوع جدا از حس نظامی گری
والت می باشد که با آن خو گرفته و عمری با آن زندگی کرده است. این باور را والت نه با شعار ادعا دارد بلکه در عمل هم سعی می کند به فرزندان و نوه هایی خود به نوعی انتقال دهد و به همین دلیل نسبت به طرز لباس پوشیدن و فرم آرایش و آداب و معاشرت آنها که از الگوی متعارف خارج شده است، ایراد می گیرد و نیز به رفتار صرف مصرف گرایانه آنها اعتراض می کند. مثلاً در صحنه ای با دیدن خودروی جدید پسرش که آخرین مدل آنهم از خودروهای ساخت کارخانه ای متعلق به یکی از کشورهای همین نژاد مونگ است، می گوید: بهتر بود که خودروی ساخت خودمان را سوار می شدی. در این فضاست که با یک اتفاق و برخورد فیزیکی میان والت و پسر همسایه مونگی اش که با انگیزه دزدیدن گرن تورینو شبانه به حریم خانه والت وارد می شود و با ادامه بازخوردهای این اتفاق و رفت و آمدهای
دو طرفه، با فرهنگ خاص آنها از نزدیک آشنا و با تحقیق بیشتر جذب فرهنگ و آداب و رسومشان می شود و به قوت های و ضعف هایی فرهنگی- نژادی و مشکلات آنها پی می برد.
بزرگترین مشکل و خطری که آن خانواده مهاجر مونگی را که به عنوان سمبل انتخاب شده تهدید می کند، تجاوز و ارعابی است که از سوی هم نژادان و همخونانشان به آنها تحمیل می شود که با وادار کردن فرزندان این خانواده به انجام ناهنجاری های و بزهکاری اجتماعی چون دزدی، بی بندوباری و غیره روند زندگی عادی و سالم این خانواده را دچار مشکل کرده اند.
با این درک و بینش نو و جهان بینی تازه ای که والت نسبت به فرهنگ غنی و تا حدودی ناشناخته مهاجرین مونگ به دست آورده است و با بهینه سازی دیدگاه و باورپذیری و شناختش نسبت به حس مسئولیت پذیری که عملاً یک عمر یکی از بعدهای شخصیتش بوده و با آن به تکامل رسیده است، عملاً وارد مبارزه با مهاجرین اوباش می شود و از این خانواده و فرزندانش سو و تائو حمایت کرده و با بکارگیری پسر بی تجربه و بی اراده همسایه در شغلهای متفاوت، وی را با حس مسئولیت پذیری در قبال خود و خانواده اش آشنا می کند. ایستوود در گرن تورینو دیدگاه عملی و غیر شعاری اش نسبت به اعتقادات دینی و نقش آن در تمام شئون زندگی و بعد از مرگ انسانها را با زاویه دیدی واقع گرایانه و مبتنی بر اخلاق دینی و عمل گرایانه، معنی و به تصویر می کشد و همچون فیلم
«پسر اشتباهی» که کشیش نقش و شخصیت مهمی به عنوان فردی عمل گرا در ساختار داستان داشت، این بار با تغییر جایگاه و نقش منفعل تری که به کشیش جوان می دهد و با استفاده از کنش و بازخوردهای دیگر شخصیت های در متن داستان درک و برداشت متفاوتی از اعتقادات دینی و نقش آن در روبرو شدن و مبارزه با ناهنجاری هایی اجتماعی و فرهنگی و عمل به حس مسئولیت پذیری را به کشیش جوان آموزش می دهد و در معنای دیگر به کمرنگ شدن نقش اعتقادات دینی و پیروی نکردن از راهکارهای معنوی وی در جامعه کنونی اشاره می کند.
سکانس آغازین فیلم با صحنه مراسم ترحیم همسر والت شروع می شود و کشیش جوان درباره مرگ و زندگی صحبت می کند و سؤال هاییی درباره مرگ و زندگی می پرسد: «مرگ برای ما کاتولیک های هم سختی دارد و هم آرامش، تحمل مصیبتش سخته ولی رهایی که می دهد باعث آرامشه، هر کس می تواند بپرسد مرگ چیست؟ یک پایانه؟ یا یک سرآغاز دیگر؟ زندگی چیه؟ این چیزی که ما به آن می گوییم زندگی چیه؟ تمام این سؤال های در این موقع به ذهن ما می آید به همین دلیل باید به طرف خدا برویم چونکه خداوند به انسان آرامش می دهد».
این درک و دیدگاه کشیش جوان نسبت به مسئله مرگ و زندگی در آغاز فیلم است، اما در ادامه تلاش کشیش به منظور نزدیک شدن و دادن آرامش روحی در غم تنهایی والت که از وصیت هایی همسرش بوده، تفاوت دیدگاههای کشیش و والت در شعار و عمل آشکار می شود؛ زیرا که کشیش جوان فکر و تصور می کند غم و اندوه و تندخویی و گوشه گیری
والت به دلیل گناهان گذشته و عذاب وجدان در اثر شرکت در کشتار و جنگ هایی گذشته است و قصد آن دارد با سمجی از وی اعتراف بگیرد، اما والت نه ایده هایی دینی او را قبول دارد و نه او را در حد آن می بیند که شفاعتش را در پیشگاه خداوند بخواهد. در سکانس پایانی با افزایش فشار از سوی مهاجرین اوباش و ساختارشکن به خانواده سو و تائو و آگاهی والت به لاعلاج بودن بیماری اش که تاکنون برایش بی اهمیت بوده، وی مصمم می شود مسئولیتش را در قبال سو و تائو کامل کند. والت با آمادگی روحی و فراهم آوردن مقدمات مرگ آگاهانه اش، برای اعتراف نزد کشیش می رود. کشیش متعجب می شود و والت از وی می خواهد برایش دعا کند و سپس چنین اعتراف می کند: «... یک قایق فروختم و 900 دلار سود بردم، مالیاتش را ندادم و این مثل دزدی میمونه!» این اواخر از دو پسرم دور شدم، آنها را نمی شناسم، چطور شد نمی دانم، همه اش همین و همه اینها تمام عمر درونم را عذاب
می داد. کشیش متعجب می شود و می گوید خداوند تو را دوست دارد و تو را از گناهانت تبرئه می کند! و از والت می خواهد که شخصاً وارد عمل و انتقام گیری نشود.
در آخر والت (ایستوود) چون شخصیت هایی دیگر آثارش پس از تغییر بوجود آوردن در محیط و جامعه پیرامونش و با به تصویر کشیدن معنایی دیگر از مرگ خود را فدای ایده آلهای
فکری اجتماعی و مذهبی عملگرایانه اش می کند، اما نه همچون کره و ویتنام و با اسلحه تغییر به وجود آوردن بلکه با نشانه گرفتن با انگشت به صورت نمادین به جای اسلحه و جدا از تعصب هایی نژادی و گروهی و انتقام گیری خشونت بار و در نهایت نجات دادن نسلی جوان از تباهی به قیمت به خطر انداختن و از دست دادن جان خود و در حقیقت به همان حسی می رسد که در دیگر فیلمش «دختر میلیون دلاری» تجربه کرده بود، با این تفاوت که در آن فیلم دختری را که داشت گم کرده بود (دختر خودش) و دختری را که نداشت پیدا کرد (دختر بوکسور فیلم) و در گرن تورینو پسرانی که داشت و او را
نمی فهمیدند و تائو پسر غیر هم نژادی که با او به تفاهم رسید و از افکار و ایده هایی او بهره برد
و علاوه بر آنکه به شناخت تازه ای از حس مسئولیت پذیری رسید، طبق وصیت والت گرن تورینو که سمبلی از مرکب چند نسل مقتدر بود به او رسید و در حقیقت به نسلی رسید که با دیدگاهی غیرنژادی و فراتر از تعصب هایی گروهی ادامه زندگی دهد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی