کاظم پزشکی
سیمای او
رُخت هنوز همان جلوه قمر دارد
نشاط صبحدم و خنده سحر دارد
کجا رسد به فروغ رخ تو پرتو ماه
که چهره تو چو گل پرتوی دگر دارد
به چشم مست تو و آن نگاه رازانگیز
من آن نیم که ز عشق تو دست بردارد
بپرس از دل خود راز شور و شوق مرا
دل تو از من و از راز دل خبر دارد
همای عشق بنازم که بال همت او
جهان هستی ما را به زیر پر دارد
نشان مهر مجو از رقیب کاین عیار
پی فریب تو صد حیله زیر سر دارد
بود به پرده ابهام راز خلقت و نیست
حکیم راز گشائی که پرده بردارد
بیا که دیده شب زنده دار من تا صبح
در انتظار تو هر دم نظر به در دارد
«پزشکی» از همه عالم به عمر خویش ترا
بجان توست که از جان عزیزتر دارد
شدم ز جام می شعر خواجه مست که گفت:
«به عزم میکده اکنون ره سفر دارد»


میثم خورانی
1
اگر نوشتن جرم است
معلمم را دار بزنید
2
دست به دامان امام زاده شده ای
با یک شمع آرزو
چه تلخ است به یک باد
شمع آرزوهایت خاموش شود


از: اسرارنامه شیخ عطار
گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه ای بودم ز اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
زآمدن بس بی نشان و از شدن بس بی خبر
گوییا یک دم برآمد کامدم من یا شدم
نه مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم
در ره عشقش قدم در نه اگر با دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده می بایست بود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی
تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم

لطف ا... مکاریان
لبهایم را
برای فصل باران
می دوزم
تا بار دیگر
در فصل کویر
آواز را بهانه کنم


دو شعر از م. نهانی

1
«کا»*ی من نیستی!
به شب پاییزی ات برگرد!
که زمستان،
این طرف ها
به انتظار خوابت
برف می کارد...
*«کا» در مصر قدیم به معنی روح جاویدان و یا همان همزاد و جفت بوده است.

2
دست پاییز را می گیرم
در پیاده روهای این شهر غریب
قدم می زنم
صورت عابران را پاک می کنم
به خانه که برمی گردم
بانویی سپید همراهی ام می کند...

دو شعر از هانی فخرایی
عروسکی که کودکی ام را
می خنداند
دیشب
           عروس
                             شد....
* * *
معاشقه ای در راه:
تو برو
من
جاده را می بوسم!

عبدالرحمن مجاهدنقی
ایمان من کجاست؟
در لابلای پولک مینار مادرم؟
در سنگهای بسته به دیوار دست تو؟
یا در میان باور ناباوری ماست؟
                       ایمان من کجاست؟!
آن راه بُر که بود
-که به همراه نقره ها-
                ایمان من ربود؟
پا پس نَبُرد تا ز یقینم فرو نکاست...
                      ایمان من کجاست؟!
ایمان من کجاست؟
بر شانه های کدامین نسیم صبح؟
بر اوج موج کدام آب می زده؟
در زیر پوستین کدام اشک پارساست؟
...آن میوه ام که ترس
بر شاخسارِ سُستِ درختم نشانده است
آن صید ساده ام که مرا دهشتِ عطش
در دامگاه واحۀ گرگان کشانده است
پژواک نعره های تن زخم خورده ام
آواز بی صداست...
                  ایمان من کجاست؟!

سوما اخلاقی
ما را چه
اگر که خاموش می شود گاهی
چراغ کوچه ها
همیشه در سبدهامان
انگور داریم


مینا صدیقی
کنار باران
تو را نوشیدم
لرزیدم
شبهایت را
به دیوار می کوبم
تا هزار پنجره در تو باز شود
چه بی تابی محضی داری
وقتی چشمانت غبار می گیرد
مرا بدون ابر نگاه کن
بگذار
صدای تمام زنجره ها با من باشد.