زندگی و شعر اریش فرید


در سالهای طولانی دوری از وطن، گهگاه که فرصتی به دست می آمد و شور و حالی در سر من می افتاد، قطعه شعری از سروده های این شاعر اتریشی را به فارسی ترجمه می کردم؛ هر گاه در لابلای شعرهایش- و یا به مناسبتی در اینجا و آنجا- نکته ای جالب درباره زندگی او می یافتم، در گوشه دفتری گرد می آوردم تا شاید روزگاری به آنها سر و سامان دهم و در دسترس دوستان علاقمند بگذارم.
آنچه بیشتر از هر چیز مرا برانگیخت تا شعرهای این شاعر آلمانی زبان را به زبان فارسی برگردانم و مسیر زندگی پر ماجرای او را دنبال کنم- گذشته از مضامین تازه سروده هایش و سبک و قالبی که او برای بیان این مضامین برگزیده است- زبان شعری و ترکیبات زبانی و مجازهای بدیعی است که در زبان شعر معاصر آلمان کمتر می توان سراغ گرفت. افزون بر این، شعرهایش سرگذشت انسان دردمندی است که از همان آغاز جوانی طعم تلخ زندگی در غربت را چشیده است، بی آنکه عزت نفس و شرافت انسانی و هویت فرهنگی خود را فدای روزمره گی کند.
«خسرو ناقد»
1 - تصویر خاکسپاری پدر
در گورستان یهودیان زمین ها را حفر کرده اند
و تابوت ها پیاپی می آیند و آفتاب می تابد
گورکن می گوید: «هفته ها وضع به همین منوال است»
کودکی شاپرک می گیرد، و پیرمردی می گرید
جسد پدر با صدایی خفه در گور می افتد
مشتی گل در گور می ریزم، نمناک و سرد
قاری ورد می خواند، اسبان سیاه شیهه می کشند
بوی تعطیلات تابستان می آید
آنان که باغهای شهرم را از من دریغ داشته اند
و نیمکت روی چمن های خاک گرفته کنار رودخانه را
آنان پدرم را کشتند
تا من در هوای آزاد به تماشای بهار بیایم

2 - سخن
سخن سلاح من است
و سخن سنگینی من
سخن سپر من است
و سخن سرزنش من
سخن سخت است
وسخن سست
سخن سور من است
و سخن سرنوشت من

3 - تدبیر
کاهلان را به مسلخ می برند
جهان چالاک می شود
زشت رویان را به مسلخ می برند
جهان زیبا می شود
دیوانگان را به مسلخ می برند
جهان فرزانه می شود
اندوهناکان را به مسلخ می برند
جهان شاد می شود
پیران را به مسلخ می برند
جهان جوان می شود
دشمنان را به مسلخ می برند
جهان مهربان می شود
بدان را به مسلخ می برند
جهان نیک می شود

4 - پیش از آنکه بمیرم
پیش از آنکه بمیرم
دگر باره سخن می گویم
از گرمی زندگی
تا تنی چند بدانند:
زندگی گرم نیست
می توانست ولی گرم باشد
پیش از آنکه بمیرم
دگر باره سخن می گویم
از عشق
تا تنی چند بگویند
عشق بود
عشق باید باشد

پیش از آنکه بمیرم
دگر باره سخن می گویم
از بخت خویش امید بستن به خوشبختی
تا تنی چند بپرسند:
چیست این خوشبختی
کی بر می گردد؟

5 - اما
در آغاز عاشق شدم
به برق نگاهت
به خنده ات
به اشتیاقت به زندگی

اکنون نیز دوست می دارم گریه ات را
و بیم و نگرانی ات از آینده را
و درماندگی نهفته
در چشمانت را

اما در برابر هراسی که داری
می خواهم یاری ات دهم
زیرا اشتیاق به زندگی ام
هنوز ز برق نگاه توست

شعرهایی کوتاه از: سجاد خزایی

1
کسی چه می داند
شاید روزی
چشم باز کنیم
و ببینیم
زیر درخت سیبی خوابمان برده است

2
ناگهان
آرام و بی صدا
دست بر چشمانت می گذارد
و مثل همیشه
پیش از آنکه نامش را حدس بزنی
بازی تمام می شود

3
حل شده ام در تاریکی
مثل آواز جیرجیرکی مرده
در شبی عمیق

4
کز کرده ام
چون اتاقم
در گوشه ای از جهان
و کتابهایم را
لای زخم هایی می گذارم
که دهان باز کرده اند
به عمق یک تاریخ

5
بوی ناگرفته ام
شاید مرگ
پیرهنم را عوض کند

6
سوت می کشم
تنهایی ام را
خالی تر از قطاری
که بی تو می آید

7
نه برای صلح
نه برای آزادی
تنها
برای توست
که این کبوتر خونین
این گونه در سینه ام
پرپر می زند

فیض شریفی

«و دستانت...»
در خواب بودم
 شاید
که شراب از نگاه تو می ریخت
و
تصنیفی قدیمی
کوچه را پر می کرد
تاریک بود
 تن تو و شراب
و
شکسته بود
شاخه ترد و نازک نور
روی قرمزِ مبل ها
  و
 خامه ی لب هات
در ارتفاع ترقص بودی
و
صدای تو
زمزم بریده بریده ی آب
از شب
 فقط
نخلستان سبز چشمانت
  روشن بود
و دستانت پر بود
از پر قو
و شرشر مداوم باران
در خواب بودم
  شاید

حدیث جمالی

گرم قهوه ای جدا

روبرو، چکمه ای
راه به راه رفتنت
ساعت دقیقه ای
کند و کند/ تیک و تاک
حل شوی میان خود
طعم تلخ، طعم خشک
جیر، جیر فکر تو!
هی قدم زدن میان زندگی
از سر کوچه تا...
این همه دوندگی؟!
حلقه های قهوه ای
این بخار شیشه ای
ها شدن
زندگی!
این همه دوندگی

 دو شعر از: احسان براهیمی
دستانم را باز کنید!
واژه ها دارند از سرانگشتانم بالا می روند
می خواهم بنویسم:
از کوچه باغ های یاس
از زنگ آخر دبستان
از خواب خرمالوهای کال
از کشف راز درخت
تا ناپدید شدن
در دست های زنی
که ابرهای قرمز را
ریخته بود توی پیراهن ام

باور کنید
دیگر چیزی را
 به یاد نمی آورم!
مرا کجا می برید؟!

                ***

حالا که غرق شده ای در من
بگو با قایقران سرگشته ای که
به دنبال لایه های روحت
در موجهای رگم می زند پارو  چه کنم؟
چه کنم مهتاب؟!
امشب تاریکم!
تاریک تر از برکه ای که نعش ماه را پس داد
می ترسم دوباره بیرون بزند نیلوفری از پیشانی ام
و محو شوی روی دست های قایقران

شراره رحمانپور
وقتی سهمم تنها یک دور زدن
در چشم های توست
با پنجره هایی که به شعرم  رونق می دهند
هم خانه نمی شوم
وانمود می کنم آنقدر مرده ام
که چاقو هم به رگها یم بی اعتناست
مثل عکسی جدا افتاده از آلبومش
با مردی که خاطراتم را برد
کنار نمی آیم
می مانم ارکیده ای بیاید
تا از شمارش نفسم کم کند
مثل پرچمی که تنها در باد تکان می خورد
یا تفنگی که در صحرا پی خودش می گردد
هنوز به اطرافم دست نبرده ام
که مثل نخ های یک نمایش عروسکی
صحنه را بر می گردانم
پنجره ها برایم کف میزنند