صفحه 8و9 10 اسفند 88
منصور اوجی
رها کن چل، چلی ها را!
برای عزیزان و همنشینان دلم، پرویز خائفی،
صدرا ذوالریاستین و زنهاری برای خودم
به چل، چل، چون رسیدت عمر
و در مویت سفیدی رخنه پیدا کرد
و از مجموع یارانت کسانی از جهان رفتند
غروبت را تدارک بین
و پایان حضورت را...
که اینان یک به یک هرسه
نشانِ نقطه آغازِ پایان اند وُ توفانی که در راه است.
الا ای همنشین دل*
که از مویت سیاهی رفت
و عمرت برگذشت آن سوی تر از چل
رفیقانت کجا رفتند وُ یارانت؟
تو را شد موسم آن نیز
تو را شد وقت آن موعود
عزیمت را مهیا شو
رحیل ات را...
که در راه است آن توفان ویرانگر
که از جا برکند، هر کُنده ی خشکیده را از ریشه، در هر جا
تو را آنجا
مرا اینجا
که در راه است آن صَرصَر.
رها کن چل، چلی ها را!
* این عبارت از حافظ است
حسن اجتهادی
شبح پرسشی
شبحی در ابتدای نیزار
با نسیم جابه جا می شد
*
آیا طولی در اَبَد
ما را در خویش رها می کرد
که بر گردیم
به آن آغاز انسانی
یا فرو رویم
در آن چه نمی دانیم؟
*
در انتهای نیزار
شبح پرسشی
خفته بود.
نرگس الیکایی
1
من از نسل سیب ام
که یک اشتباه کوچک را
به گناهی ابدی مبدل می کند.
2
خون اقیانوس
در چشم هیچ چشمه ای نخواهد جوشید و
شیپور هیچ اقیانوسی
در مصب رود آواز نمی خواند
غلامحسن اولاد
هزار پیرهن عثمان
باد از کجا وزید که بوی وطن نداشت
در سر هوای زلف شکن در شکن نداشت؟!
هرچند باد پشت سر باد می وزید
گیسوی تو هوای پریشان شدن نداشت
تشبادِ عشق در تنِ من شیهه می کشید
اما چو زلف های تو دستِ بزن نداشت
می دید چشم های تو از اشک تر شده ست
عکس درون آینه کاری به من نداشت
***
«یونس» به جرم آه کشیدن حباب شد
«ماهی» در آب بود ولیکن دهن نداشت
می خواست تا که غرق شود در میان آب
بیچاره این حباب سر خویشتن نداشت
***
یک زن کنار سایه من پرسه می زند
پچ پچ... نه... همهمه: شاعر که زن نداشت؟!
من با تو شرط... پای زنی در میانه است
او، حق بوسه بر لب زن ها زدن نداشت
حرفی نزد چه خوب چه بد از کلافگی
آن قدر خسته بود که حالِ سخن نداشت
شاعر، گذشت از همه حتی ز خویشتن
بر لب نداشت حرفی و جانی به تن نداشت
حالا هزار «پیرهن عثمان» شده است او
وقتی که زنده بود یکی پیرهن نداشت
کیوان اصلاح پذیر
سیاوُش در آتش
کیک چهل سالگی ات
شمع آجین است
نمی دانم
از دالانِ موم وُ شعله وُ اشک
سیاوُش چشمانت
چگونه خواهد گذشت
لابد
چون دیدارِ دو دست
در میانِ هزار جفت چشم
نَه
باید به چند سطرِ قبل برگردم
من نگرانِ چشمانِ توام
سیاوُش همیشه بی گناه نیست
فرزانه ابراهیمی
بم، بم
صبح یادش می رود که بیاید
دست و رو نشسته
گرد می شود اندازه پرتقال هایش
بم یادش رفته است که بیدار شود
با صبح نیامده اش
با بچه هاش
مچاله می شود
توی نقشه
بی صدا!
شایان بهمن
1
شما را برای زندگانی ساختند
مرا برای عاشقانه زیستن
جرمم این است
2
با سوزنِ بهانه شب را به روز
ماه را به سال بند می زنی
هنوز تن پوشی به قامت عشق
کلافه بر میل بافتنی ات
منتظر آخرین رج است
فریده برازجانی
این کوچه به کوه می رسد
و این خانه، به رود.
کسی گمشده را، به نام می خواند؛
از کودکی خجول.
آرامشی سیال،
عبور می کند
مهره ها را.
و...
دشتی وسیع/ شن های زرّین
- اقیانوس
- ساحل
و...
هیچ؛
که رنگ های بی نامش را
به تماشا گذاشته است.
شاپور پساوند
خورشید تو را چو دید سوسو زد و رفت
پیشت چو رسید عشق زانو زد و رفت
این آیه نحس شاعر عشق تو بود
دریا چو ندید دل به یک جو زد و رفت
***
با هیبت «لا اله الا» آمد
خورشید شد و چهارده ماه آمد
تا خواست که بسم رب خلقی خواند
از پرده ندای «لی مع الله» آمد
منصور پایمرد
شکست آینه ی آبها
شکست آینه ی آبها، رکاب زنیم
و بی گدار بر این لجه ها به آب زنیم
تمام عمر میان شب و شبیخون رفت
در این دو روزه باقی بر آفتاب زنیم
جِلاجِلی که جنون و جنازه می بارد
چه بارشی ست... بیا خیمه بر خراب زنیم
***
به قحط سالی لبخند خنده ات نازم!
از این قرابه سر و روی را گلاب زنیم
شتاب می شکند پشت طاقت ایام
ز «شین» تاب نشینیم تا شراب زنیم
تویی که می بریم تا هبوط آدم و سیب
به آن گناه مکرر بیا خطاب زنیم
پرنده ای و درختی و کوچه و کودک
طناب بسته بر آن روزها و تاب زنیم
غلامحسین پرتابیان
می آمد وُ چشمانش می گفت خداحافظ
من بر لبِ خندانش می گفت خداحافظ
می رفت وُ مرا می برد، آن دم که مرا آزرد
با زلف پریشانش می گفت خداحافظ
تصویر که می آمد، دیدیم یکی آن جا
در پیکر بی جانش می گفت خداحافظ
مردی به سفر هرگز می گفت نمی آیم
شهری به خیابانش می گفت خداحافظ
رفتیم به خوابِِ مرگ دیدیم که در آن جا
هر چیز به پایانش می گفت خداحافظ
حدیث جمالی
همه دخترها
بی شک سفید بختند
وقتی با چادر سفید
بر سر سفره رؤیاهایشان می نشینند
و همه مردها
بی شک
می توانند نقش شاهزاده ای را بازی کنند
که اسبش را...
شمشیرش را...
و گاهی خودش را
جا گذاشته است!
همه دخترها
بی شک سفید بختند!!!
محمدرضا خالصی
شبانه های 2
ای سرو سبز اِستاده تا آزادها رفته
ای عطر در بادآمده با بادها رفته
شوری فتاده از تو در ماهورهای داغ
هرچند بر هرگوشه اش بیدادها رفته
رؤیای شیرین زادِ شهر آشوبِ شاعرزای
دردا که بی تو شعرها از یادها رفته
خون در گلو بعد از تو دم می گیرد از آدم
غوغا غَرق گاهی است تا فریادها رفته
از تو هزاران ناکجا آباد می روئید
بی تو کجای ناکجا آبادها رفته
این قصه سرتاسر شغاد و شید و شومی هاست
شاید ازین شهنامه رستم زادها رفته
پرویز خائفی
بهار سبز باور
ترا می خواهم آنگونه:
که جانِ تشنگی آب
که سوز استخوانِ خستگی خواب
و انگشتان خشک شاخه ای خواب
بهار سبز باور
ترا می خواهم آنگونه:
که دریا نبض تندِ موج
که چشم پنجره دیدار، دیدار
و آغوش دری:
بالایِ اندام
صفدر دوام
حکایت غمگین
یادش بخیرآنکه به همراه یار رفت
با دل قرار داشت ولی بی قرار رفت
من در عبور جاده تنهایی ام، ولیک
در این غبار بیخبری آن سوار رفت
گفتند: فصل رویش خورشید گم شده است
چون عابر سپیده نشین سوگوار رفت
دیروز در حوالی این کومه غریب
صدها هزار داروَگ اشکبار رفت
در انتظار فرصت بارانی نگاه
بس اشک چشم کز دل این آبشار رفت
یک سر نزد غزل به سر کوچه خیال
آن روزها که کودک احساس یار رفت
یعنی چه؟ این حکایت غمگینت ای چمن!
یک گل نیامده است و هزاران بهار رفت
ثریا داودی حموله
آدمی بر اندوه بخش پذیر است
تنها درختان تحمل آسمان را دارند
و کوه ها
کز برادر به ما نزدیکترند
نه به ماه می مانیم
نه به علفهای بی امضاء
کودکان هم به ستاره ما سنگ می زنند
نمی دانند هر چه می دویم
به عشق نمی رسیم
در و دیوارهای قد کوتاه وحشت می کنند
که سایه های سنگ هم پوسیده خواهد شد؟!
این حقیقت سرخ
میان گلسنگ ها نهفته است
مردگان بیهوده از ما می گریزند
همه ما یک گورکن داریم
حالا مرگ های زمین برای ما مانده
و دستمال های تسلیت
خنده ها را روی هم بریزیم
تازه نصف لیوان را پر می کند
که آدمی بر اندوه بخش پذیر است.
صدرا ذوالریاستین شیرازی
کوچه ای بود و عبورِ خسته یک پای زخم
کوچه ای از کوچه های تنگ این دنیای زخم
در گلوی هر دریچه بغض تلخی خفته بود
سایه هایی پشت آنها یک به یک گویای زخم
درگذر از هر طرف پاهای خشم عابران
حدقه حدقه چشمشان لبریز یک رؤیای زخم
عابر دیروز بود و کوچه های همدلی
عابر امروز هست و چشم خون پالای زخم
دست مهری سردی یک کوبه را گرمی نداد
ناله می کردند درها در خم لولای زخم
سهم من زین پویه ها جز پای پرتاول نبود
کوچه بود و سنگ بود و مویه پاهای زخم
سیروس رومی
1
یاس ها را
دانه دانه بر گیسوان پریشان تو می نشانم
تا مجنون دیگری را
در بی قراری بادها بسرایم
2
هیچگاه به انکار تو برنخواهم خاست
نفی تو
انکار هستی من است
3
خنجرهای عتیقه اعتماد
در عصر خیانت و دروغ
بذر هزار زخم را
در سینه ام می رویانند
کریم رجب زاده
بی ستاره
صبر کن دخترم
کمی دیگر صبر کن
شب نزدیک است
آسمان را می تکانم
و دامنت را
پر شکوفه می کنم
بی ستاره،
کسی عروس نمی شود
سیمین رهنمایی
در باغ هایی که
درهای بسته ای دارند
فرشته ها
در تصویر باد می چرخند
و از دیوارهای ترس
سرک می کشند
بوی سیب ها.
□
من، فقط می توانم
تو را ببینم
و ساکنان دریا
که شاعر بودند
سبدها را
با فانوس های خاموش
و عشق که بر دکل هایِ لخت
می رقصد.
□
با آب ها می رویم
آن سویِ دیوارِ باغ ها.
حالا
فرشته ها می مانند با بویِ سیب ها.
شهرام شمس پور
این هم زندگی رویایی که می خواستی
این هم خوابهای طلایی
دست در سبدهای خالی می کنی و
رویای گلابی در می آوری
روی شاخه های خشک می روی و
شکل سیب می چینی
مداد رنگی ات را در می آوری
و لبخند، سرخ می کنی
اما در خود گره می خوری و
سبزه ای برای گره زدن پیدا نمی کنی
جیب هایت را می گردی
و فقط امید
سرد می کنی
می بینی که زندگی رویا و خوابهای طلایی نیست
این خوابهای زمستانی
پلکهایت را سنگین کرده
برفها را از پلکهایت پارو کن
چشمانت را بگشای
و نگاه کن خورشیدت
در کجا می درخشد؟!
مهدی شادخواست
سرنوشت
پرده بالا می رفت،
نگاهی که
در مرز رهایی ایستاده بود.
اینجا
نه، نگران نباش
ایستاده ام تا نگاه تو را
به خانه ببرم
خدایِ من!
آینده من است
که در چشم هایش حیران است!
فیض شریفی
آغوش امن
با یک سبد بهانه مرا ترک می کنی
در غربتی شبانه مرا ترک می کنی
من تشنه کام موسقیِ گام های تو...
با یک بغل ترانه مرا ترک می کنی
تو در سکوتِ تلخ و غم انگیز عاقبت
در فرصتی شبانه مرا ترک می کنی
آغوش امن تو به غزل می تند مرا
زین جا به هر کرانه مرا ترک می کنی
آوار گشته عشق تو بر روی دوش من
با زخم روی شانه مرا ترک می کنی
حالا که مبتلای نگاهت شدم رفیق
تو نیز در میانه مرا ترک می کنی
وقتی که راه چشم من از چشم تو جداست
بی گریه بی بهانه مرا ترک می کنی
من از پرندگان قفس آزموده ام
در کنج آشیانه مرا ترک می کنی
ایرج صف شکن
سپیده که سر می زند
نهالی می شکند در من
مریمی
شکفته می شود در او
این بویِ کیست
که همسایه ام را بیدار می کند
و پرچمی می شود
که یاخته هایِ زعفران وُ عسل
به صدای پرنده ای هراسان
دامن گیرم می شود!؟
و من
وای بر من
که سپیده ندیده
سحر می شوم.
فرهاد عابدینی
عشق
حادثه ای بود
که به زیستن پایبندم کرد
و مرگ
سفری دیگر است
به سرزمینی تازه
و.....
عباس عسلی
خوان آخر
وصل تو به جز درگذر از خواب ندیدم
دریای تو طی کرده، نمی آب ندیدم
صد بار به صید تو نشستم لب چشمم
جز ماهی دل، طعمه به قلاب ندیدم
مژگان من از بارقه اشک درخشید
هر بار که تصویر تو در قاب کشیدم
عمری به سر چاه هوس دلو فکندم
سنگینی غم در کف دولاب کشیدم
یک روز گل سرخ به من سوختن آموخت
از هرم عطش تا دل سیلاب دویدم
خورشید نمی خواست پر زاغ بسوزد
پروانه شدم در پی مهتاب دویدم
دل در خم گیسوی تو پیچیدم و پیچید
زین پیچش مستانه به گرداب رسیدم
من رستم دستان زمان بودم و امروز
در آخر خوان تو به سهراب رسیدم
اسماعیل عسلی
هذیان باد
هذیان باد در شب تبدار محتضر
جنگل، خمیده، خیره به بی تابی تبر
اندوه، سر نهاده به بی سوی دشت ها
جان در کمین حادثه افتاده از نظر
تندیس وهم، مسلخ قربانیان آه
چرکابه های خلسه هم آغوش بال و پر
بیداد زخمه ها همه در دستگاه شور
آهنگ آتشین زده در بزم خشک و تر
شلیک خنده های سترون به سوی باغ
هر اتفاق ساده بَه تقدیر مفتخر
جنجال کور بر سر شش گوشه تاس ها
خیل قمار باختگان مانده در اگر
هر زخم سرگشاده سیه پوش مرهمی است
هنگام بازگشت ز تشییع یک خبر
دار و ندار راهیِ فردای پر غبار
در پیشگاه حضرت دیروز شعله ور
هر دم گلوی باکره ای جار می زند
آبستن است خاور نالان به باختر
شیرازه نگاه من از هم گسسته، آه
پسکوچه های کاه گلی سد رهگذر
امین فقیری
پیرمرد- زمستان
و مرثیه ای برای گنجشکها
1
گفته بودند:
وقتی هوا سرد می شود
قلب آدم یخ می زند
اما هیچ
در مورد آن گربه نگفته بودند
که هر روز پیش از آنکه خورشید برآید
روی پلکهای پیرمرد می نشیند
تا گنجشکهای خواب
از ترس
پشت شاخ و برگهای انبوه کاج پنهان شوند
و با حسرت
به دانه های برنجی نگاه کنند که پیرمرد گوشه دیوار ریخته است
2
هیچکس نمی داند
در سرش چه می گذرد
از اندوهی به اندوهی دیگر کوچ می کند
و باد را که در شاخه درخت می پیچد
می شمارد!
آیا امسال هم نارنجها
همچنان
بر سر شاخه ها
باقی
خواهند ماند؟
محمدامین فصحتی«سینا»
عطر نفسِ یاس
باید که از اینجا غزلی رد شده باشد
چشم آبی گیسو عسلی رد شده باشد
یک حرف نه یک واژه نه در عالم احساس
انگار که ضرب المثلی رد شده باشد
انگار که آرامشی از جنسِ شکفتن
از خالی پوچ بدلی رد شده باشد
با چشم سیاه و رخِ چون نور تو گویی
از شام و سحر ماحصَلی رد شده باشد
عطر نفسِ یاس، درین غمکده پیچید
«باید که از اینجا غزلی رد شده باشد»
زهرا قنبرزاده
1
جاده
غبار آلود قدم هاست
دفتر احتمال را
تا کی ورق بزنم؟
2
این باد آشوبگر هم
انگار
مسیر کاه های کهنه را
خوب می داند
3
روی این طاقچه لب پریده
یک شاخه گل
هر روز
تشنگی را با بغض
می نوشد.
محمد قائدی
«ها» می شوم به «هو»
«وا» می شوی در «ها»
تکان
در «نا»ی نبوده
□
راه....
رفته است...
شمس لنگرودی
هدیه ام از تولد
گریه بود
خندیدن را
تو به من آموختی.
سنگ بوده ام
تو کوهم کردی
برف می شدم
تو آبم کردی
آب می شدم
تو خانه دریا را نشانم دادی
می دانستم گریه چیست
خندیدن را
تو به من هدیه کردی.
عباس کیارستمی
در خیالم درختی است
که میوه هایش
به غارت می رود
به هنگام طلوع آفتاب
عبدالرحمن مجاهدنقی
دلواپسی ها را به دست بادها بسپار
باد است کو در بیشه
- بی اندیشه- می رانَد
باد است هر باری فرایادِ تو با فریاد می خوانَد
باد است می پیچد به پای باد
از «هرچه باداباد» می گوید
باد است نجوای علف ها را
یا سردی سِرّ سکوتِ سنگ را
- فرسنگ در فرسنگ- می دانَد
***
«یکدم مبادا باد از فریاد باز افتد!»
دلواپسم این بار...
- دلواپسی ها را به دست بادها بسپار!
احسان مرداسی
مادرم
با این همه چروک
که روی صورتت گل انداخته
مثل شعرهای من شدی
وقتی پایانش غافلگیرم نمی کند
هر کاری می کنم
دستم به دامنت نمی رسد
و تو کم کم داری
در چشمانت
خلاصه ام می کنی
پروین نگهداری
هر بار
که عطری نورس
با بوی تربت
آهسته
می آمیزد
بر می خیزد
آهی غمناک
از رویش جوانه های فریبا،
خاک تازه می شود
با بوی گمشده ها
مینو نصرت
گاهی زیر پاهایم دراز می کشد
زمانی مرا تعقیب می کند
سایه ام
وقتی مقابل چشمانت می ایستم
تو را در آغوش می کشد
و من، آه را .
رامین یوسفی
کبوترانه می پروازم
در جغرافیای آغوشت
که مرگ
به لکنت می افتد از
هیبتم
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی