بخشی از تاریخ نی ریز در سال 662 هجری قمری
محمدعلی پیش آهنگ

نی ریز بین استانهای فارس، کرمان، هرمزگان و یزد واقع شده و به شهرستانهای حاجی آباد بندرعباس، سیرجان کرمان، خاتم یزد و (بوانات، ارسنجان، خرامه شیراز، استهبان و داراب) فارس محدود می باشد. در گذشته حاکم هایی که بر این استانها حکومت می کردند برای تسخیر شهرها پیوسته با یکدیگر در جنگ و نبرد بودند و در این پیشامدها برخی از مردم خواسته یا ناخواسته بی گناه فدا می شدند. هر یک از این حاکم ها برای نیل به خواسته خود پیوسته دنبال بهانه می گشتند و از هر پیشامدی استفاده می کردند تا به هدف خود برسند.
 زمانی که ملوک شبانکاره در بخش جنوب شرقی فارس حکومت می کردند و مرکز فرمانروایی آنها ایج (ایگ) بود و اتابکان فارس مرکز حکمرانی آنان شیراز بود، همیشه با هم در نزاع و جنگ و ستیز بودند. به ویژه برای تسخیر شهر نی ریز مدت ها با هم نبرد داشتند(1) زمانی که «قاضی قضات شرف الدین امیر سید ابراهیم»(2) که از سادات عظام، بزرگوار و اشراف کرام فارس بود و بین مردم به کمال زهد، طاعت، پارسا، عبادت و وفور کرم مشهور و معروف شده بود،  مدت زمانی به خراسان رفت و در آنجا رحل اقامت افکند و سکونت کرد و سجاده عبادت را گسترده و مشغول ریاضت های سخت شد و هزاران نفر به او ارادت پیدا کردند و در اکناف و پیرامون نقاط شهره شد که دارای کرامات و مقامات گوناگون است. پس از مدتی اراده کرد که از خراسان به فارس برگردد و با توجه به حدیث معروف «حب الوطن من الایمان»(3) از خراسان به مقصد فارس حرکت کرد. در میان راه به هر جا و مکانی که می رسید، عده ای از مردم که آوازه کرامات او را شنیده بودند به خدمتش می رسیدند و اظهار ارادت می کردند و به او ملحق می شدند. وی از شهرهای گوناگون گذشت تا به شهر طیبه نی ریز رسید(4) و برای مدت زمانی در این شهر مشکبیز اقامت کرد. (درگذشته راه فارس به خراسان از نی ریز می گذشته است).
در نی ریز افراد و شجاعان ملوک شبانکاره در زمان حکومت ملک نظام الدین حسن فرزند غیاث الدین محمد(5) که پس از او پسرش  ملک نصرت ابراهیم جانشین او شد به «قاضی قضات شرف الدین امیر سیدابراهیم» پیوستند و اظهار ارادت و خدمتگزاری نمودند و گفتند ما پیرو دستور تو هستیم و مطیع فرمان شما، آنگاه بین مردم شایع کردند که  ایشان صاحب کرامات است و همچنین گفتند: «امیر سید ابراهیم» از آنچه مردم در فکر، ذهن و خیال خود دارند، می فهمد و هر چه پنهان و ذخیره کرده باشند از آنها باخبر است و هنگام جنگ و نبرد اگر کسی تیری به جانب او رها کند، تیر برمی گردد و بر سینه فرد تیرانداز فرو می رود و هر که بخواهد با شمشیر به او هجوم آورد، دستش فلج می گردد و از کار می افتد و هنگام جنگ هزاران نیروی سوار غیبی به او کمک و یاری می کنند. پس از این شایعات و گفتارها در سال 662 هـ.ق شبانکاره ها با لشکر و سپاه از نی ریز عنبرآمیز به قصد گرفتن و تسخیر شیراز در خدمت و همراهی «شرف الدین امیر سید ابراهیم» حرکت کردند. نخست به رونیز رسیدند و سپس به سروستان آمدند و آنگاه به سمت شیراز عزیمت کردند.
در آن زمان اتابک آبش خاتون (686-662 هـ.ق) آخرین پادشاه اتابکان فارس که همسر آباقاخان پسر هلاکوخان مغول (663-654 هـ.ق) فرزند تولی خان (663-651هـ.ق) فرزند چنگیزخان مغول (624-616 هـ.ق)(6) بود حکومت می کرد. این خبر  که به
«اتابک آبش خاتون» رسید با سقاق شحنه «کلانتر و نگهبان» شیراز و کلچه نایب دیوان «اتابک آبش خاتون» که با اعیان، بزرگان، ریش سفیدان و کلانترهای حکومت بودند جلسه مشاورت تشکیل دادند و به اتفاق آراء دو تصمیم گرفتند.
نخست برج و بارو شهر شیراز را محکم و استوار کردند و نگهبان بگذاردند و شیراز را به دست مردان  کاردان و کاردیده سپردند.
دوم لشکر و سپاهی از افراد مسلمان و مغول تشکیل دادند و برای مقابله با لشکر و سپاه شبانکاره ها و امیر سید ابراهیم از شیراز حرکت کردند و در نزدیکی پل کوار،(7) که اکنون پل فسا شهرت یافته، در برابر حریف و دشمن مستقر گردیدند.
مدت زمانی کسی را یارای انداختن تیر و حمله با شمشیر را جرأت نبود. تا اینکه یک نفر از مغول ها تیری را به سمت لشکر و سپاه «قاضی قضات شرف الدین امیر سید ابراهیم» و شبانکاره روانه کرد. ضرر و زیانی ندید و تیر برنگشت، تیر بیشتری انداخت و یک نفر دیگر از مغول ها با شمشیر هجوم به لشکر و سپاه مقابل آورد.
دستش فلج نشد و از کار نیفتاد. افراد لشکر و سپاه شیراز و مغول بر سپاه و لشکر شبانکاره و امیر سید ابراهیم یورش آوردند و آنها را متفرق کردند و عده ای هم کشته شدند و خود «امیر سید ابراهیم» نیز در این گیر و دار کشته و خونش ریخته شد. در نتیجه حقه، کلک و نیرنگ ملوک شبانکاره به جایی نرسید و نتوانستند شیراز را تسخیر کنند و شکست خوردند بنابراین فرار را بر قرار ترجیح دادند. این پیشامد در ماه رجب المرجب سال 662 هـ.ق واقع گشت که گفته اند:
«عش رجبا تری عجبا»(8) زمانی که خبر حرکت لشکر و سپاه شبانکاره به هلاکوخان مغول رسید وی دستور داد سپاهی جهت تسخیر شیراز حرکت کند. ولی جریان را به هلاکوخان مغول گفتند که ساحت شیرازیان از دعوت امیر سید شرف الدین ابراهیم پاک بوده و دامن آنها به غبار این فتنه نیالوده است. چون خبر شکست لشکر و سپاه شبانکاره به اطلاع هلاکوخان رسید، مجدداً دستور داد سپاه برگردد و به شیراز نرود.
هلاکوخان که نه سال سلطنت و چهل و هشت (48) سال عمر کرد، در سال 663 هـ.ق بدرود زندگانی گفت و خواجه نصیرالدین طوسی در تاریخ فوت او گفته است:
«چون هلاکوخان ز مراغه به زمستانگه شد
کرد تقدیر اجل نوبت عمرش آخر»
«سال بر ششصد و شصت و سه شب یکشنبه که شب نوزدهم به ربیع الاخر»
پس از درگذشت هلاکوخان پسرش آباقاخان (683-663هـ.ق) جانشین او شد و سرزمین فارس بر «اتابک آبش خاتون (686-662هـ.ق) دختر اتابک سعد و همسر پسر هلاکوخان مغول «منکو تیمور» مسلم شد  و سلسله اتابکان فارس در سال 686 هجری قمری منقرض گردید.
پانویس و منابع:
1 -کتاب مجمع الانساب تألیف محمدبن علی بن محمد شبانکاره ای به تصحیح میرهاشم 
محدث چاپ اول 1363 خورشیدی، چاپخانه
سپهر - تهران
2 -کتاب روضه الصفا ج 4 ص 621، شیراز نامه ص 89
3 -«هر که را مهر وطن در دل نباشد کافر است
معنی حب الوطن فرموده پیغمبر است»
«ملک الشعراء بهار»
4 -وقف نامه مدرسه غیاثیه نی ریز که در سال 1093 هـ.ق زمان شاه سلیمان صفوی (1105-1077 هـ.ق) در نی ریز بنا گردید.
5 -کتاب مجمع الانساب
6 -کتاب بخوانید و بدانید تألیف حبیب الله شاملویی
7 -فارسنامه ناصری تألیف میرزا حسن فسایی تصحیح و تحشیه از دکتر منصور رستگار فسایی ص 267
8 -تا رجب باش و شگفتی را ببین (کتاب امثال و حکم دهخدا ص 1101)

نامه پدر
فریدون دره شوری

در اوج قدرت جوانی،  تحصیلات عالی خود را به اتمام رسانیده، به خدمت سربازی مشغول شدم. بدون تعهد زن و فرزند حقوقی می گرفتم و زندگی را در کمال راحتی می گذراندم. محل خدمت شهر کوچکی بود و خانه ای در آن به اجاره درآورده بودم،  این خانه کانون محبت و دوستی همسالان و همفکران از دور و نزدیک شده بود و چون در تیررس ایل بود، جوانان و یاران ایلی و فامیل با هجوم وقت و بی وقت خودشان شادمان ترمان می کردند و شور و شوق جوانی را پررنگ تر می نمودند. مدتی بدین منوال سپری شد.
روزهای عادی هفته با سرکشی به سپاهیان دیپلمه وظیفه مستقر در روستاهای تابعه، پرداخت مواجب آنها و تنظیم گزارش کارشان سپری می شد. گاهی نیز با مرخصی گرفتن و پیوند زدن روزهای مرخصی به ایام تعطیلی در کوهها و لابلای صخره ها و کنار رودخانه ها روزگار می گذراندم. شبها هم با گروهی که به بهانه دیدار یا به خاطر امتحان تجدیدی یا دادن کنکور دانشگاه یا حتی از زور بیکاری، ایل و تبار را ترک کرده و به دیدارمان شتافته بودند می گذشت.
ماههای پاییز و زمستان سپری شد ایل جلیل دره شوری به دشتهای سرسبز و کوههای پربرف سمیرم بازگشت. همانگونه که جویبارهای باریک چشمه ها و قنوات، چمنزارهای مخملی کنار رودخانه ها و قله های پربرف عالی جوق سرگز، المالوق و قره قاج دوباره شکوه و جلال خود را باز یافته بودند و صدای زنگ پازنها با کبکها در دامنه آنها در هم آمیخته بود، در دشتها نیز شکوفه های صورتی و سفید سیب و گیلاس شاخه های سبز و براق درختان را زینت می دادند.
به خانه ما هم رونق و صفا برگشته بود و برو بیایی پیدا کرده بود. آن روزها آنچنان ازدحامی در خانه ما ایجاد شده بود که در برخی از شبها هر دو نفر حتی یک پتو هم برای خواب گیرشان نمی آمد، ولی چه کسی به فکر خواب بود و چه کسی می توانست از مجلس انس دوستان دل کنده و روی بخواب نهد. هر چند با هیچ یک از مهمانان تعارفی نداشتم و هر کسی در حد توانایی و وضعیت جیبش در تأمین هزینه ها می کوشید و سوغاتی های جور واجور و رنگارنگ ایل هم چشم گیر بود، ولی این روزهای بهاری برای من بیش از مواجب سربازی هزینه دربرداشت.
ماههای اول و دوم بهار به هر  ترتیبی بود سپری شد. اواسط ماه سوم بهار بود که اجاره خانه عقب افتاده بود و بقال سر گذر که همیشه تا چشمش به دکمه های براق لباس جناب سروان می افتاد از مصافتی دور تعظیم می نمود و با صدای بلند سلام می داد، دیگر با سرسنگینی جواب سلام جناب سروان را می داد. اوضاع بدجوری قمر در عقرب شده بود. به رئیس اداره که دوستم بود و گاهی هم سری به خانه ما می زد گفتم اوضاع از این قرار است... مساعده ای بپرداز گفت اول سال است اداره هنوز اعتباری در اختیار ندارد و مواجب کارکنان هم به سختی پرداخت می شود.
بعد از کشمکشهای فراوان و این در و آن در زدنهای بی نتیجه بالاخره تصمیم گرفتم از پدر کمک بخواهم. نامه ای حضورشان فرستادم، با مقداری آب و تاب و سوز و گداز همیشگی که مهارت خاصی هم در آن داشتم. چند روز نگذشته بود که در بازگشت از اداره، دوستی تازه وارد از ایل در میان مهمانان قبلی بود. او ضمن سلام و خوش و بش
نامه ای از پدر به دستم داد. هنوز هم چشم امید به مساعدت داشتم. با  عجله بدون در آوردن لباس فرم و فقط در حالی که کلاه را بر چوب لباسی می آویختم نامه را گشودم.
پدر نوشته بود:
«نامه ای از پدر هفتاد و چند ساله به فرزند برومند بیست و چند سال»
فرزند عزیزم: نامه شرم آور و رقت بار تو را متأسفانه دریافت نمودم آیا پس از هیجده سال تحصیل علم در اوج قدرت جسمی، روحی و با کوله باری انباشته از اندوخته های علمی سزاوار بود چنین کلماتی به وسیله چون توئی بر روی کاغذ ردیف گردد؟ گویی من در اوج توانایی مالی هم باشم، آیا می تواند کوچکترین ربطی به تو داشته باشد؟
چون تو را می شناسم و مطمئن هستم مطالب نامه ات را چندان جدی نگرفته ای، بیش از این تو را سرزنش نمی کنم وگرنه به این سادگی دست از سرت برنمی داشتم. این گفته را فراسوی راهی که در ابتدای آن هستی قرار ده:
چو دخلت نیست...
مهمانها را به حال خودشان رها نمودم. با همان لباس فرم افسری به سویش شتافتم، هنوز آفتاب سر ستیغ قله سرگز فرو نرفته بود که در دره ای پر از گلهای زردرنگ آلاله و چمن مخملی سر سبز، زیر درختان بید سر بر هم نهاده در کنار چشمه های جوشان معروف ایل در سایه روشن چادر سیاه بزرگ، پدر و مادر را در کنار هم یافتم با انبوهی از مهمانان شهری و ایلی جرأت بوسه زدن بر لبان و صورتش را نداشتم. بر انگشتان دستش و زانوانش بوسه زدم دستی به سرم کشید و با خنده دلداریم داد.
 جلو بغض خود را گرفتم، به مادر سلام کردم. پدر رو به من کرد و گفت: صبح که نامه را برایت
 فرستادم یقین داشتم که تا عصر خودت را به من می رسانی.دیگر کاری با تو ندارم و خودت می دانی که چه گفته ام.