شانه های خیس
ماندانا آل ابراهیم، استهبان


صدای جیرجیرک ها فضای حیاط را خط می انداخت. در خانه پر از همهمه بچه ها بود. دیگر فرصتی به من نمی داد تا آرام فکر کنم و در آرامش خاطر به سر برم. خسته شده بودم از صدای این بچه های پرحرف.
صدای زنگ در مرا به خود جلب کرد.
با خود گفتم: در این موقع شب کیست؟
به در کوچه رفتم. خواهرم را دیدم که خوشحال وارد می شود. ذهنم پر از خستگی و شلوغی بود و این فرصت درس خواندن را به من نمی داد. با خواهرم وارد خانه شدیم و از این که مرا در چنین مخمصه ای می دید متأثر شد و به آرامی گفت: بدون این که کسی متوجه شود برویم بیرون.
با خواهرم در تاریکی شب  به سوی جوی آب می رفتیم. دیگر از خانه ای که پر از مهمان و شلوغی بود خسته شده بودم و ذهنی پر از خستگی را به دوش می کشیدم. هنوز صدای جیرجیرک ها در ذهنم تداوم داشت.
چراغ زردرنگی در کنار درختان جوی آب می درخشید. برگ های درختان با نسیم ملایمی به صدا در می آمدند. صدای آب آرامش بخش بود. در کنارش نشستیم. همه جا خلوت بود.
-پاهایت را بزن توی آب!
این خواهرم بود که پاهایش را در آب زده بود و مرا نگاه می کرد. به من فرصت نداد که حتی پایم را در آب فرو کنم. مرا با تمام زور خودش در جدول انداخت. با این که آب سرد بود ولی این من بودم که در جوی آب افتاده بودم و می خندیدم. از آب بیرون آمدم. تمام بدنم یخ زده بود. ولی این بار لباسهای خیس را به دوش داشتم و ذهنی پر از شادی را به خانه می بردم. صدای جیرجیرک ها قطع شده بود و همهمه بچه ها خاموش.

عید شده دوباره
فریده پوردلیر- 11 ساله
عید شده دوباره
سبز و گل و بهاره
عید اومده به خونه
نداره هیچ بهونه
سنجد و سیر و سکه
سمنو، سماق و سرکه
سفره عید این ها هست
چه خوب و باصفا هست
عید اومده به خونه
با سبزه و با پونه