مهدی ذکایی (نوشا)- تهران

باران که می بارد
تا الفتی دارد دلم با بی قراران
من دوست دارم، یار باشم، یارِ باران
باران که می بارد، پُر از گل می شوم من
چون دشت ها، چون باغ ها، چون بیشه زاران
باران که می بارد، چه رخشان می شوم باز
چون سکه های سینه ریز آبشاران
پروانه را مانند، در پرواز با هم
این پولکان نقره ای، این بی شماران
باران که می بارد، دل من می کشد پر
تا سرزمین تشنه کامِ دیم کاران
باران که می بارد، صلای کوچ در من
بیدار گردد چون پلنگ کوهساران
باران که می بارد، رهایی، آه دیری است
زنجیری ام من، در روند جویباران
اما، رهایی را اگر چه دور، دارد
آن سوی باران، مژده با امیدواران
در من، طراوت های باران، بی دریغ است
چون بوی گل، در جاری سبز بهاران
اینجا، چه بی رنگ است اما مهربانی
اینجا چه تنهایند با هم رهسپاران
اینجا، چه تاریک است خورشید محبت
اینجا، چه دلگیر است، چتر سایه ساران
از سایه ها و سایبان ها می گریزم
من دوست دارم برگ باشم زیر باران
بارانِ روشن! های ای بارانِ در من
دلتنگی ام را بر سر دریا بباران
لالایی گهواره «نوشا» است هر شب
باران، همین باران، همین لالای باران

 


اسداله مکوندی
مرثیه
برای نیمای دوم احمد شاملو
بگذارید داغمان تازه باشد،
کاین تاول چرکین
با ما سازگارتر است
آنکه بی محابا (در مه می شکفت)
(و هرگز از مرگ نهراسید!)
اینک در پاییزی زودرس...
کسی در باد می خواند:
«یادش به خیر پاییز،
با آن توفان رنگ رنگ...»
و شعری که زندگیست
ما را با غم جاودانه
و شانه هایی که
برای هق هق گریه هامان
دیگر نیست
تنها بگذارید!

 


بهمن فروتن
اینجایم...
کودکی مانده در راه با صبوحی ریخته
تنها در باد
-سوگ برگ-
و پرواز غریب واژه ها
سر بر می داری سایۀ جغد
و پیکر لخته لخته باغ
باد
چهره ماه را می آشوبد
با سر انگشت تردید
در حوض کوچک خانه روی نظر بازی سرو
یک عمر بی حوصلگی پشت پنجره...

 

لطف اله مکاریان
تدبیر نه این بود، که برگردی بخت
از شهر و دیار یار، بربندی رخت
دامان ز وصال دوست بربستی و من
تا چاره کجا برم برین چندی سخت
* * *
 باران و من و تو یک نفس، باریدیم
با نالۀ رعد بی امان، نالیدیم
خورشید نبود، دور از چشم رقیب
مهتاب و من و تو تا سحر رقصیدیم