صفحه 6--27شهریور87
لذت از خوشحالي ديگران
آرزوی مرگ
یکی از آن پدرهای گرفتار
که بود از قشر بی پارتی و نادار
خرش چونکه حسابی مانده در گل
دعا می کرد هر دم از ته دل
که من این زندگانی پر از غم
نمی خواهم دگر یک لحظه اش هم
دلم خواهد هم الساعه بمیرم
روم در زیر گل مأوا بگیرم
به مردن راضی بود و مرگ اما
نمی آمد کند حل معما
اجل چونکه نمی آمد به سویش
برآورده نمی شد آرزویش
دو سال از آرزوی مرگ کردن
گذشت اما نشد هنگام مردن
ولی بعد از دو سال سخت و دشوار
بشد یکبارگی بدجور بیمار
به هر صورت اجل آمد سراغش
خزان افتاد ناگه توی باغش
همینکه با اجل او روبرو شد
حسابی معترض از دست او شد
زکوره در شد و قدری برآشفت
به وی با لحن خشم آلوده ای گفت:
چرا دیر آمدی مأمور سرسخت؟
به سوی بندۀ درگیر و بدبخت
معذب بودمی از رنج بردن
که کردم آرزوی زود مردن
کنون که نفتمان با قدری تأخیر
به سوی سفره مان گشته سرازیر
و حالا که شود اوضاع مالی
رضایت بخش و هم مطلوب و عالی
و دارد می رسد دوران سیری
اجل جان آمدی جانم بگیری؟
پشیمانم، نمی خواهم بمیرم
که خواهم پول نفتم را بگیرم
اجل گفت از جهان می بایدت رفت
رسد در سفره ات حتی اگر نفت
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی