صفحه 7--28شهریور87
برداشت خرما در شهرستان جهرم
در جهرم برداشت خرما در فصل پاییز انجام می گیرد. این عمل به پاییزی معروف است. در اوایل بهار درخت نخل خوشه می کند حدود هشت ماه طول می کشد تا خرما برسد و جمع آوری گردد. چون خوشه ها از لابه لای برگهای درخت خرما سر بیرون آوردند و خوشه ها از درون لیف ها «lif» که به نام ترونه یا طلعانه معروف است نمایان گشتند. فردی که وی را موهر MUHER یا ماهر می خوانند به وسیله بندی به نام پروند PARVAND که آن هم از لیف درخت خرما که به پری جه PARIJE هم معروف است بافته شده. از درخت بالا می رود و درخت را در اصطلاح محلی می سازد. رسم است که قسمتی از خوشه «نر» خرما که بدان ابره ABRE گویند. داخل خوشه ماده نهاده که بدین وسیله عمل باروری انجام می گیرد. به این خوشه پنگ PANG می گویند. بعد از ساختن درخت خرما مدت دو الی سه ماه طول می کشد تا قدری دانه های خوشه خرما سبز رنگ گردد. سپس نوبت روی پیش PIS گذاشتن می رسد.
پیش، برگ و سابقه درخت نخل است. در این هنگام موهر به وسیله پروَند بالای نخل می رود
و خوشه ها را مرتب کرده و روی پیش می گذارد تا خوشه ها خراب یا خورده نشود. در اوائل پاییز نوبت برداشت محصول می شود. موهر با صاحب درخت خرما قراردادی می بندد که در جهرم بدان «شش یک» می گویند. یعنی اگر محصول باغی فرضاً ده بار بیست و پنج کیلویی خرما باشد. از هر شش بار یک بار از آن موهر است و کمتر اتفاق می افتد که مزد موهر به وسیله پول پرداخت گردد. روزی که برداشت خرما شروع می شود، شخص موهر با بند و زنبیلی که بدان بند و زنبیل موهری گویند به وسیله پروند از درخت بالا رفته و پنگ ها را داخل زنبیل گذاشته و آن را به وسیله اره موهری می برد و زنبیل را به پایین هدایت می کند. ضمناً در دنبال بند مذکور زنبیل خالی دیگری وصل است، چون زنبیل پر پایین رسید، زنبیل خالی بالا می رود.استاد موهر مرتب می گوید: پحریز PEHRIZ «یعنی مواظب باشید پنگ ها به شما نخورد». زیر درخت خرما چندین نفر ایستاده اند که یکی پنگ ها را می گیرد و بقیه خرماهای ریخته شده به اطراف را جمع آوری می کنند.پس از جمع آوری خرما آنها را درون سبدهایی که به نام لوده LOVDE معروف است می ریزند و یک نفر لوده را به دوش گرفته به محلی که قبلاً آماده کرده اند می برد که این شخص را لوده کش LOVDE-KES می نامند. به محلی که خرماها را می ریزند مشا MOSA گویند.
خرماها را روی سَلِه SALE می ریزند. سله فرشی است که از برگ درخت خرما تهیه
می شود. اطراف سله چند نفری نشسته اند که خرما را از خارک XARAK و خرماهای فاسد جدا می کنند.پیشتر خرما را در ظرفهایی به نام جُلَت JOLET می ریختند. ولی امروزه کارتن جای این جلت ها را گرفته است. جلت هم از برگ درخت خرما بافته می شود.
خارک
خارک همان خرمای نارس است که آنها را به خانه آورده پس از شستن، خارک ها را درون دیگ بزرگی که به دیگ خارک پزی معروف است ریخته مقداری آب بدان اضافه کرده و آن را می پزند. خارک ها نباید زیاد پخته شوند، چرا که هنگام بی هسته کردن خراب می شود.
پس از پخته شدن خارک زنهایی را که قبلاً به عنوان کارگر استخدام کرده اند اطراف خارک ها
نشسته و به وسیله درفش هسته های آنها را بیرون می کشند. آنگاه خارک ها را همانند تسبیح به بند می کشند و سپس آنها را آویزان می کنند تا خشک شود. به کارهایی که این زنها انجام می دهند پاییزی می گویند. «خارک مورد توجه کودکان است، بزرگترها هم آن را همراه با نارگیل می خورند. سابق بر این به نوزادانی که تازه می خواستند دندان در بیاورند خارک می دادند. «سابقاً بازی دختر بچه ها و پسر بچه ها از هم جدا بود. از این جهت می بینیم که دختر بچه ها بازی های مخصوص به خود دارند و برای جدایی آنها از هم با شوخی می خواندند «پسرک با دخترک بند خرک XARAK» در شیراز به خارک می گویند خرک» «دبیر صفحه کشکول»
رطب
رطب که خرمای نیمه رسیده است به وسیله زنها بی هسته شده، روی سله ریخته می شوند و روی پشت بام قرار می گیرد، چون کمی آبش گرفته شد، آنها را در حلب یا کارتن می ریزند و بسته بندی می کنند.قیمت این نو خرما «خرمای بی هسته» از خرمای معمولی گرانتر است.خارک های ناقص را که در گویش محلی بدان مگ MEG یا منگ MENG می گویند جمع کرده، قدری از آن را در جوقن «هاون سنگی» می کوبند تا کمی نرم شود، آنگاه آنها را در دیگ خارک پزی ریخته و
می جوشانند تا کاملاً شیره آن بیرون آید.
سپس به وسیله پارچه های مخصوص آن را صاف می کنند. مواد زائد آن را می گیرند و بدینوسیله شیره خرمای جوشانده به دست می آید و بدین ترتیب مراسم پاییزی به پایان می رسد.
باورهای مردم جهرم درباره خرما و درخت خرما
1 - مردم جهرم عقیده دارند که خرما باید سرمای عقرب را بخورد تا کاملاً جا افتاده و شیرین شود.
2 - در هر خانه ای که درخت خرما بنشانند، وحشت از آن خانه می گریزد.
3 - درخت خرما شباهت زیادی به آدمی دارد. در 16 سالگی بالغ می شود و ثمر می دهد در پیری دندان نخل که تَوَختک TAVAXTAKنامیده می شود، می ریزد. اگر هنگام جابه جایی سرنخل صدمه ببیند خشک
می شود چون در سر نخل ماده ای وجود دارد به نام کُج که همانند مغز آدمی است.
4 - درخت نخل چون آدمی در آب خفته می شود. اگر آب از سر نخل بگذرد مرگ درخت حتمی است. خرمای جهرم از خرمای مرغوب فارس است که معروف ترین آنها خرمای شونی SONI «شاهانی» است.*
* با سپاس از پژوهشگر ارجمند آقای ایرج قزلی که کارهای خوبشان را در این صفحه خوانده اید.
هر کسی
یک روزی دارد...؟!
یکی بود و یکی نبود
جلّز از خدا هیچکس نبود
هر که بندۀ خدان بگه یا خدا
-یا خدا
در زمانهای گذشته پادشاهی بود که بر سرزمینی حکمرانی می کرد این پادشاه از میان چیزهایی که داشت باغی بود سرسبز پر از گلهای رنگارنگ. پادشاه گلهای باغ را خیلی دوست
می داشت هفته ای چند بار که از کار روزانه رهایی می یافت به باغ می آمد و سیر گل ها را تماشا می کرد.
یک روز که پادشاه به باغ آمد گلها را پر پر شده دید از باغبان پیر حال و حکایت را پرسید:
-ای باغبان، می دانی که من این گلها را خیلی دوست دارم. چه بر سرشان آمده؟
باغبان جواب داد: قبلۀ عالم به سلامت باد، به تازگی بلبلی در باغ پیدا شده که گل ها را پر پر می کند!
پادشاه گفت: بلبل هم روزی دارد!
و در حالی که ناراحت شده بود باغ را ترک گفت.
باغبان که نمی توانست ناراحتی پادشاه را ببیند پسرش را فرا خواند و گفت: اگر بلبل را دیدی با تیر و کمان خدمتش برس!
مدتی گذشت. باز پادشاه میل باغ کرد. چون به باغ رسید باغ را سبز و خرم دید با گلهایی رنگارنگ که چشم از دیدن آن همه زیبایی سیر نمی شد.
رو به باغبان کرد و ماجرا را پرسید:
-عجیب است باز هم باغ را سبز و خرم می بینم.
باغبان پیر تعظیمی کرد و گفت: چون نمی خواستم خاطر سلطان را مکدر ببینم از پسرم خواستم بلبل را سر به نیست کند. پسرم در شکار پرندگان مهارتی دارد.
پادشاه گفت: پسر تو هم روزی دارد!
مدتی بعد باز گذار پادشاه به باغ افتاد. پیرمرد باغبان را دید که مشکی پوشیده و دل و حوصله کارکردن را ندارد!
گفت: ای باغبان چرا لباس سیاه پوشیدی؟
باغبان گفت: قبلۀ عالم به سلامت باد ماری پسرم را نیش زد و او را هلاک کرد.
پادشاه گفت: مار هم روزی دارد!
زمان گذشت و گذشت تا اینکه باز روزی پادشاه به باغ آمد پیرمرد باغبان را شاد و خوشحال دید.
گفت: ای باغبان خوشحال می بینمت چه شده؟
باغبان پیر گفت: مار را کشتم... از مار تقاص گرفتم!
پادشاه گفت: تو هم که مار را کشتی روزی داری!
* * *
روزها و هفته ها پشت سر هم می آمدند و می رفتند روزی سلطان تصمیم گرفت که به اتفاق ملکه به باغ بیایند. باغ را قرق کردند شیپورچی ها، شیپور زدند، جارچی ها «دورباش، دورباش» گفتند. هر کس که در باغ بود بیرون رفت اما بشنوید از باغبان پیر که تا خواست بجنبد، کاروان سلطان وارد باغ شد. پیرمرد که راه به جایی نداشت به ناچار از درختی بالا رفت و در پناه شاخ و برگ درخت خودش را قایم کرد.
اتفاقاً بنا به خواهش ملکه که سوگلی پادشاه هم بود زیر همان درخت را فرش کردند و نشستند. بساطی شاهانه برپا شد. نشسته بودند، می خوردند و می نوشیدند گل می گفتند و گل می شنیدند، که ناگهان سوگلی پادشاه در میان شاخ و برگ درخت چشمش به انسانی افتاد.
رو کرد به پادشاه و گفت: ای قبله عالم مگر قرار نبود غیر از ما غریبه ای در باغ نباشد؟
پادشاه گفت: بله همین قرار را داشتیم؟
سوگلی گفت: پس آن بالا را بنگرید؟
پادشاه به بالا نگاه کرد باغبان را دید. فریاد زد: ای
مردک آن بالا چه می کردی؟
زود پایین بیا... از آن طرف فریاد کشید: میر غضب
بزن گردن این نمک به حرام را! هر چه باغبان قسم خورد که والله به پیر و پیغمبر من گناهی ندارم و حقیقت ماجرا این است پادشاه باور نکرد که نکرد!
باغبان که مرد باخردی بود در آخرین لحظات به یاد گفته پادشاه افتاد: «هر کسی یک روزی دارد!»
با التماس گفت: ای سلطان... بی گناهم حاضرم بمیرم ولی اجازه دهید سخنی بگویم بعد گردنم را بزنید.
پادشاه گفت: قبول می توانی سخنت را بگویی.
باغبان گفت: ای پادشاه تو هم که می خواهی مرا بکشی، روزی داری!
پادشاه از این گفته به خود آمد و از گناه او صرف نظر کرد و خلعت فراوانی به او بخشید.
قصۀ ما به سر رسید غروب به پشت در رسید کلاغه به خونش نرسید.
چند دو بیتی از شاعران معاصر
تو که بالا بلند و نازنینی
تو که شیرین لب و عشق آفرینی
کنارم لحظه ای بنشین، چه حاصل
که فردا بر سر خاکم نشینی!
* * *
به دریا شکوه بردم از شب دشت
وز این عمری که تلخ، تلخ بگذشت
به هر موجی که می گفتم غم خویش
سری می زد به سنگ و باز می گشت
[فریدون مشیری]
* * *
پری بودی و با من راز کردی
به ناز و عشوه، عشق آغاز کردی
مرا آواز دادی چون رسیدم
کبوتر گشتی و پرواز کردی
* * *
نگاه چشم بیمارت چه خسته است
کبوتر جان که بالت را شکسته است؟
کجا شد بال پرواز بلندت؟
سفید خوشگلم! پایت که بسته است؟
[هوشنگ ابتهاج - ه- الف- سایه]
* * *
پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها برآید
به دیدارم بیا، چشم انتظارم
* * *
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشکِ مهتاب
[سیاوش کسرائی]
* * *
اگر خورشید ما بی اعتباره
اگر قلب شقایق داغداره
من از بی خانمانی غم ندارم
که پشت هر زمستانی بهاره
* * *
خیالم پر زند تا کوی دلبر
دلم آشفته چون گیسوی دلبر
رفیقان لاله بر قبرم بکارید
اگر مُردم ندیدم روی دلبر
[محمد نوعی]
* * *
به هر کس می رسی دل می فروشی
چه بی حاصل، چه غافل می فروشی
به من تا می رسی از چیست آخر
که ذره، ذره مشکل می فروشی؟
* * *
درین دنیا به هر کس یار دادند
یکی را گل یکی را خار دادند
ولی بستند چشم دلبر، آن گاه
به عاشق فرصت دیدار دادند!
[تیمور گرگین]
* * *
به جامم می کنه خون؟ باشه، باشه
ز تن می گیردم جون؟ باشه، باشه
بنا گر مُردنه در آخر کار
بذارین قاتلم اون باشه، باشه
* * *
شبه حالا شبه حالا لالائی
سحر آمد زند بانگ جدایی
بخواب آن گونه روی سینه من
که روی کوه ها ابر طلایی
* * *
دلم می خوات بشم رنگ لب تو
دلم می خوات بسوزم از تب تو
دلم می خوات بشم همرنگ مهتاب
بریزم روی موی چون شب تو
* * *
اسیرم مرغکم بال و پرت کو؟
نگاه و نغمه و شور و شرت کو؟
چرا بال سفیدت غرق خون است؟
به گردن طوق زیبای زرت کو
[صادق همایونی]
* * *
نظر خوردی و رو پنهون نکردی
حذر از چشم بد چشمون نکردی
پر اون چارقد تور سفیدت
چرا اسفند، آویزون نکردی؟
* * *
گل سرخ و سفیدم جات خالی
به هر باغی رسیدم جات خالی
میون گندمای خوشه کرده
ترا گشتم ندیدم، جات خالی
[منوچهر نیستانی]
* * *
منبع: کتاب ترانه و ترانه سرایی در ایران، تألیف محمد احمد پناهی «پناهی سمنانی»
پژوهشی از زنده یاد محمدمهدی مظلوم زاده
مراسم روز بیست و یکم ماه رمضان در کازرون
روز بیست و یکم ماه رمضان مردم کازرون به مناسبت شهادت مولا علی(ع) در بعضی از محلات شهر مراسم عزاداری گرم و جانسوزی برپا می دارند. عزاداران هر محله در مسجد محله خود به عزاداری و سینه زنی
می پردازند و دسته، دسته از مساجد راه می افتند و به امامزاده «سیدمحمد نوربخش» می روند. کسانی هم که به تازگی یکی از بستگانشان را از دست داده اند و هنوز سنگ مزارش را نیانداخته اند سنگ قبر او را لای حوله یا پارچه ای
سیاه می پیچند و به وسیله چهارپا یا ماشین گلکاری شده به امامزاده نوربخش یا هر گورستانی که عزیزشان در آن مدفون است می برند و نصب می کنند. آنهایی که عزیزشان جوان و ناکام از دنیا رفته است از نوحه خوانان
می خواهند روی مزار او تعزیه «علی اکبر» بخوانند.
بعضی ها هم روز بیست و یکم ماه رمضان با پای پیاده به زیارت مرقد «شیخ امین الدین بلیانی»*که در کنار کوه بالای شهر مدفون است می روند.
مردم کازرون هم داستانی دربارۀ ابن ملجم تعریف
می کنند که شنیدنی است:
-روزی حضرت علی (ع) از محلی می گذشت، بچه ای سر راهی را دید که همان ابن ملجم بود.
حضرت بچه را به خانه بردند و به فاطمه علیها سلام دادند تا بزرگ کند و فرمودند این بچه قاتل من خواهد بود.
ابن ملجم تا وقتی بزرگ شد نمک حضرت را خورد. اما عاقبت نمکدان شکست و به دشمنان حضرت پیوست و با شمشیر کین، حضرت را به شهادت رساند.
پی نویس:
* امین الدین بلیانی BALYANI)) معروف به شیخ امین الدین کازرونی متوفی 11 ذی القعده 745 ه.ق عارف مشهور فارس و از مشایخ طریقت در قرن هشتم ه.ق بود. وی با شاه ابواسحاق اینجو و پدر و برادران او معاصر بوده و نزد آنها حرمت تمام داشته است و حافظ و خواجو او را به تعظیم یاد کرده اند. امین الدین بلیانی ذوق شاعری نیز داشته است و در تذکره ها اشعاری بدو نسبت کرده اند.
«دایره المعارف مصاحب ج 2»
خواجه حافظ در ستایش شیخ امین الدین بلیانی گوید:
به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحق
به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد
نخست پادشهی همچو او ولایت بخش
که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد
دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین
که قاضیی به از او آسمان ندارد یاد
دگر بقیه ابدال «شیخ امین الدین»
که یمن همت او کارهای بسته گشاد
دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف
بنای کار «مواقف» به نام شاه نهاد
دگر کریم چو حاجی قوام دریا دل
که نام نیک ببرد از جهان به بخش و داد
نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند
خدای عزوجل جمله را بیامرزاد
منبع: کتاب رمضان در فرهنگ مردم - گردآوری و تألیف: سیداحمد وکیلیان
غزلی به لهجۀ جهرمی از زنده یاد حسین حقایق
آدِی شدم از درد مِث گُرزِ وارُونده
سیلُم تو بکُن، هیچی ازم باقی نمونده(1)
هر چی که فلک غصه و دردِ الکی داشت
با دستِ ستم در دل زار من چَپُونده(2)
آخِی اَدِلُم، وای اَخُودُم بخت با من نیس
توفان بلا، رطب پنگ من تَکوُنده(3)
هر جا که غمی بود، اومد صاف تو قلبم
بی خود نی کِه شالِدی دِلُم از بیخ پُکوُنده(4)
گفتم تَرُک غم بکنم بندازمش دور
غافل که اَ سرتاسر دل ریشه دُوُندِه(5)
از لُنج و لِویرم غم دل گشته نمایون
بدعهدی و نامردمی یا دِلُم سوزونده(6)
اونکس که می گفت یار تواَم خصم تَنُم شد
صد بار دِلُم تَش زده، صدربار شُکوندِه(7)
پی نویس:
1 - آدِی (ADEY)= دایی، آقادائی -گرز وارونده (GORZE-VARONDE)= شاخۀ درخت نخل که برگهای آن را کنده باشند. سیل (SEYL)= سیر، تماشا کن- نمونده = نمانده
2 - الکی (ALAKI)= بیهوده - چَپوُنده (CAPONDE)= به زور جای دادن چیزی در جایی، چپانیده
3 - آخی (AXEY)= حرف افسوس، اَدلم (ADELOM)= از دلم - وای اَخودم( VAY-A-XODOM)= وای به خودم، رُطَب= خرمای تازه -پَنگ (PANG)= خوشه خرما- تَکوُنده (TAKONDE)= تکانیده
4 - نی (NI)= نیست - شالدی (SALDEY)= شالوده-پُکوُنده (POKNDE)= پاره شدن، از هم گسیختن - ترکیدن
5 - تَرُک (TAROK)= درخت خرما، نخل- اَ (A)= از، به - دُوُنده (DOVONDE)= دوانیده
6 - لنج ولویرم( LONJO-LEVIROM)= لب و لوچه ام- نامردمی یا نامردی ها - سوزنده (SUZONDE)= سوزانیده
7 - تَش زده (TAS-ZADE)= آتش زده - شُکوُنده (SOKONDE)= شکسته است
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی