صفحه 2--12 اردیبهشت 89
نخستین روز معلمی من ...
به بهانه روز معلم
مهرماه سال 1352 و آغاز سال تحصیلی جدید بود. در گاراژ بیتالعباس کنار اتوبوسی قدیمی و در میانه مردمی از جنس روستا با کت و شلوار سورمهای، کراوات زرشکی، کفش قهوهای واکس زده، پیراهن سفید و چمدان کوچکی از آرزوهای روانشناسانه به دیواری تکیه داده بودم که مدام ذرات آویزان کاهگل سست شده پشت گردنم را نوازش میداد و چون خود را کنار میکشیدم، بیهوا دوباره به همان دیوار وصل میشدم.
دو نفر زیر اتوبوس، پیچ و مهره بازی میکردند و با پچپچهای بنیهندلی و تنی چند از زنان روستا، روی زمین پهن شده، یکی پشمریسی میکرد و دیگری با پاکتی که در آن دارو و نسخه دکتر بود مدام مگسهای روی صورت کودک خردسالش را میپراند!
بدرقهکنندگان من معلم که اولین روزهای معلمی را با حضور آنان به خجالت در آن گاراژ کذایی به تجربه نشستم تاب تحمل 5 ساعت تأخیر را نیاورده ساعت 3 بعدازظهر محل را ترک کردند و من در میانه گردوخاکی که از برخاستن عجولانه زنان و مردان روستایی برای سوار شدن از یکدیگر سبقت میگرفتند به سرفه افتادم و تا به خود آمدم در اتوبوس جایی برای نشستن نیافتم، جز آنکه یک صندلی خالی را چماقی حفاظت میکرد!
چماق را به کنار زده، آرام و باوقار در میانه هیاهو و جار و جنجال صداهای در هم نشسته روبهرو را تماشا میکردم که راننده روستایی اتومبیل را با احتیاط عقب و جلو میکرد!
در این حالت آدم چهارشانه قدبلند، هیکلداری دست راست خشنش را به پشت گردنم فرو کرد و یکضرب یک متر از روی صندلی کشیدم بالا که سرم به سقف خورد و گره کراواتم راه نفس کشیدنم را بند میآورد!
همانطور که آویزان میان صندلی و سقف بالبال میزدم، گفت: جوجه جای من میشینی؟
زبانم بند آمده بود و حالت خفگی مجال پاسخ دادن نمیداد!
از آسمان که به زمین نشستم، آب تلخ دهانم را به سختی از مجرای گلو فرو دادم و آرام از جا بلند شده گفتم ببخشید!
با حالتی عصبی و نزار، خود را به صندلی راننده رسانده، گفتم: آقای راننده من معلم شما هستم، برای جعفرآباد!
راننده با خنده تمسخرآمیزی روی به من کرده گفت: ها! آقای مدیر! تو خیلی بچهای! به چه جرأت نشستی جای داش غلام؟
گفتم: نمیدانستم جای ایشان است!
گفت: همه میدانند که نشانه ایشان همین چماق است! هیچکس تا حالا جرأت نکرده جای داش غلام بنشیند!
گفتم: ببخشید، حالا میشه یک جا به من بدید بنشینم؟
راننده، زیرچشمی ته و توی اتوبوس را ورانداز کرد. اما جای خالی نیافت!
دستم را کشید و گفت: پسر! بنشین روی همین دلی کنار دستم!
***
وقتی اتوبوس سر از راهرو گاراژ بیتالعباس در آورد و راهی خیابان شد، شاگرد شوفر که بیست و سه چهار سالی بیش نداشت و دست و گردن و صورتش با روغن سوختههای اتوبوس آغشته شده بود به راننده گفت: حواست باشه! ترمز نداره. ترمزش خوب کار نمیکنه! گازش نگیری!
اول قضیه را جدی نگرفتم و به خودم گفتم، این هم یک شوخی است که معمولاً شاگردها با اوستا دارند!
اما وقتی دماغه اتوبوس با یک ریوی ارتشی در سهراهی دروازه کازرون برخورد کرد و راننده با یک پنج تومانی سر و ته قضیه را به هم آورد، متوجه شدم که راست راستی مثل این که اتوبوسه ترمز نداره!
به آقای راننده گفتم اگر ترمز نداره اجازه بدین من پیاده شم!
راننده با خنده سری تکان داد و گفت: آقای مدیر، یواش یواش عادت میکنی. من هر روز با این اتوبوس میرم جعفرآباد و برمیگردم، من خودم ترمزم!...
این آدمهایی که داخل اتوبوس نشستند که برّه نیستن! همه میدونند که مویی از سرشون کم نمیشه!
***
اتوبوس از شهر خارج شد و جاده خاکی سپیدان را درمینوردید که بوی قند و چای، بز و پشم و استفراغ پیرزنان بدماشین حالم را دگرگون کرد!
تمام شیشههای بغل اتوبوس، به اندازه یک زلزله هفت ریشتری میلرزیدند و مدام خاک جاده به درون اتوبوس لوله میشد!
دستمال یادگاری مادرم را روی دهان و سر و صورتم چسبانده بودم، اما وقتی دستم خسته میشد و پایین میآوردم، رگههای خاک روی شلوارم میریخت و چارهای جز تسلیم نداشتم!
یواش یواش احساس کردم قلوهگاهم به خارش افتاده! از روی دلی نیمخیز شدم تا دستی از داخل یقه پیراهنم به پشت سر برسانم که هراسان، انگشتانم با چربی روغن ماشین برخورد کرد!
انگشتانم را مقابل صورتم گرفتم، روغنی شده بودند و چون مقابل بینیام قرار دادم بوی روغن ماشین میداد!
با حالتی عصبی و اعتراضآمیز! به راننده گفتم، شما که میدانستی این دلی پر روغن است چرا به من گفتی بنشینم روی این؟
راننده هم، دنده اتوبوس را در سربالایی گردنه خلار چاق کرده، گازش را گرفت و گفت: مثل این که نمیشه خوبی کرد!
روغن که چیزی نیست. شانس آوردی شلوارت پاره نشده، اگر آقای مدیر نازنازی روی این صندلیهای فنر در رفته نشسته بود چه میگفت!
شاگرد راننده و راننده زدند زیر خنده و یک دفعه اتوبوس ایستاد.
راننده رو به شاگرد کرده گفت: بپر دنده پنج بزار زیرش!
شاگرد شوفر، مثل قرقی پرید پایین، دنده 5 گذاشت زیر چرخ عقب!
راننده با صدای بلند گفت: همه پیاده شن!
همه پیاده شدن و من هم مثل بقیه پیاده شدم. اما چه پیاده شدنی، عقد روغن مثل یک دایره کت و شلوارم را بدنما کرده بود و گرد و خاک نشسته روی شلوار روغنیام، باعث خنده این و آن شده بود!
فوراً روی سنگ بزرگی کنار جاده نشستم، تا ببینم چه میشود!
راننده در سربالایی قادر به تکان دادن اتوبوس نبود، چون بیش از وزن مسافران بار در باربند داشت!
***
با سلام و صلوات، زن و مرد روستایی و بنده فلکزده، اتوبوس کذایی را در سربالایی گردنه خلار هل میدادیم و راننده هم گاز میداد و شاگرد شوفر هم دنده پنج در دست، هر وقت اتوبوس میایستاد فوراً آن را پشت چرخ عقب میگذاشت!
بالاخره! اتوبوس در سراشیبی گردنه توقف کرد تا دوباره مسافران سوار شوند!
شاگرد راننده که تجربه سالهای پیشین را در ذهن داشت، دنده پنج در دست کنارم ایستاد و خطاب به راننده گفت: خلاصش نکنی! مواظب باش که دور بر نداره!
***
وقتی اتوبوس از پیچ سوم گذشت، دیگر قابل کنترل نبود! در جلو باز و بسته میشد و مسافران مدام صلوات میفرستادند! و من حیران که به چه جهنمدرهای افتادهام!
در این حالت، شاگرد شوفر مدام به راننده میگفت بگیرش و راننده هم ناامیدانه میگفت: نمیشه!
به پیچ چهارمی که نزدیک شدیم، راننده فرمان را 90 درجه چرخاند و به شاگردش گفت: بپر پایین دنده پنج بزار زیرش!
راننده از در عقب پرید و من فلکزده از ترس چپ شدن از در جلو پریدم!
وقتی پریدم ته کفشم به لاستیک عقب خورد و معجزهآسا پرت شدم داخل بیابان و با اولین ضربه از حال رفتم!
اتوبوس، سرازیری دره را با شتاب بیشتری طی میکرد تا آن که به لبه تپهای برخورد کرده واژگون شد!
بعد از نیم ساعت که با سر و صدای راننده از حالت بیهوشی، نیمه هوشی یافتم و درد کوفتگی و زخمهای دست و پا و سر و صورت را حس میکردم، یک ژاندارم، راننده و یک الاغ را کنار خود دیدم که راننده مدام فریاد میزد: آقای مدیر، فلان فلان شده، چرا پریدی؟ تو پریدی همه پریدند! تو مسئول مرگ و میر همهای، 7 نفر مردند! من بدبخت شدم.
***
زخمی و افسرده، بیرمق و ناامید سوار بر الاغی که هر لحظه در پیچ و خمهای روستای جعفرآباد، مرا بالا و پایین میکرد و صدای دانشآموزانی که به دنبال خر دجال روانه بودند جلو در اطراقگاه معلمان پیاده شدم!
لنگ لنگان از دالان بلندی که بوی تریاک گرفته بود خود را به اتاقی رساندم که در آن مدیر دبستان، معلم حرفهوفن، سرایدار مدرسه، مشغول عرق خوردن و قمار کردن با بازی ورق بودند!
در حیاط هم چراغ توری آویزان و زیر آن دبیر ریاضی مدرسه راهنمایی جعفرآباد پوست بزغاله میکند که آن را از سر آویزان کرده با سبیلهای از بناگوش در رفتهاش به من سلام داد و لبخندی زده گفت: نبینم آقای عسلی، این چنین عسلی شده باشی!
دردهای دست و پا و زخمهای سر و صورت و کف دستم که قلوهکن شده بودند از یادم رفت و عمق جهنم جلوی چشمانم نمایان شد!
در این وضعیت، شخصی که اتاقکی آنطرفتر داشت و میگفت معلم علوم است دستم را گرفت و به کلبه خود برد!
با آب جوش زخمهایم را شست و رو به من کرده گفت: آقای عسلی به این جهنمدره خوش آمدی! در اینجا عرق، ورق، تریاک و خیلی چیزهای دیگر هست، اما داروی زخم، نیست!
داخل توالت هم پر است از عکسهای خوانندگان و هنرپیشگان، اما از بهداشت خبری نیست!
***
معلم علوم، روزه مستحبیاش را افطار کرده بود که من بر او وارد شده بودم. او در آن شب خیلی چیزها به من آموخت!
او به من گفت: تنها راه نجات تو از این جا، رفتن به دانشگاه است وگرنه 5 سال حداقل میهمان مایی!
و من ظرف 9 ماه تلاش با قبولی در دانشگاه تهران خود را خلاص کردم، اما پست بعدی من جوادیه، شوش و کشتارگاه بود!
والسلام
این سرگذشت نخستین روز معلمی من بود!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی