صفحه 6--30شهریور87
دستیابی به اعتماد به نفس
همسایه فقیر و گرسنه
هنگام افطار بود آقای ناصری نمازش را خوانده آمد و مثل زن و دخترش کنار سفره نشست. او یک حقوق بگیر بود که 28 سال سابقه خدمت داشت. پسرش ازدواج کرده، اما دخترش دانشجو بود و در دانشگاه غیردولتی درس می خواند، اکنون پدر و مادر و دختر هر سه آماده برای خوردن افطار بودند. ناصری که مردی دلسوز و مهربان بود به همسرش گفت: میگم مامان مهدی خدا رو خوش نمیاد ما بشینیم پای سفره افطاری سیر بخوریم ولی همسایه مان گرسنه باشد الان در سفرۀ ما نون، خرما، ماست و کتلت هست. بهتره مقداری از اینها را برداری و ببری و بدی در خونۀ آقای ماجدی. بنده خدا علیل و بیکاره، سر چهارراهها گدایی می کنه. بیچاره متأهل هم هست. خانم که از حیث خوش قلبی کمتر از شوهرش نبود، گفت: باشه فکر خوبیه، ثواب داره بنابراین قبل از اینکه افطار کند ظرفی خرما، کاسه ای ماست، بشقابی کتلت و دو سه تا نان را توی یک سینی گذاشت تا برای همسایه فقیرش ببرد. دخترش گفت: مامان می خوای من ببرم؟ مادر گفت نه عزیزم شما افطار کنین. خب من رفتم. ناصری گفت: خیر ببینی. خانم راه افتاد. منزل ماجدی نزدیک بود همسر ناصری با خوشنودی زنگ در خانه را زد. زن آمد و در را باز کرد. خانم ناصری سلام و قبول باشد گفت. همسر ماجدی پاسخ داد و افزود بفرمایید تو. او تشکرکنان گفت: مقداری غذا آورده ام و سینی را به طرف خانم ماجدی گرفت. خانم گفت: دستتون درد نکنه زحمت کشیدین. سینی را گرفت و افزود: خب بفرمایین تو. خانم تشکر و خداحافظی کرد و به خانه آمد.
شوهر و دخترش هنوز افطار نکرده منتظر او بودند. به آنها گفت: وا می خواستین شروع کنین گرسنه هسین. شوهر گفت: با هم شروع کنیم بهتر است. بشین. خانم نشست. دستش را پیش برد یک دانه خرما برداشت که زنگ در به صدا در آمد. دختر پا شد و گوشی آیفون را برداشت پرسید کیه؟ دکمه را زد گوشی را گذاشت و به پدر و مادرش گفت: زن ماجدیه. فکر کنم سینی و ظرفها را آورده. این را گفت و به دم در منزل رفت. خانم ماجدی شش تا سیخ کباب قفقازی بلند، یک دیس بزرگ پر از برنج، یک بشقاب پر از زولبیا و بامیه، کاسه ای پر از زیتون که توی سینی گذاشته بود را به طرف دختر ناصری گرفت و گفت بگیر عزیزم. دختر با حیرت سینی را گرفت. خانم ماجدی ادامه داد: برو دخترم من در را می بندم. دختر غافلگیر شده نمی دانست چه بگوید. خانم لنگه در را کشید. دختر عقب رفت در بسته شد. خانم ماجدی خداحافظی کرد و راه افتاد. دختر ناصری همچنان در بهت زدگی مانده بود. صدای خانم ماجدی را شنید که گفت: بندگون خدا با نون و کتلت افطار می کنن!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی