امتحانات!
زمین می­چرخد و آسمان نیز در این چرخش به امتحان نشسته است، همه چیز در حال شدن است و شدن در کمال­یابی خود در امتحان!
آدمی از نطفه­بندی تا تولد، از تولد تا ازدواج، از ازدواج تا میوه­دهی و از فراغت بال تا مرگ پیوسته در امتحان است!
هیچ فراغتی نیست، جز آن که قلب از تپش باز ایستد و امتحانی دیگر در جهانی دیگر شروع شود و پرسش و پاسخی فرارویت باشد!
زمین میلیون­ها بل شاید میلیاردها سال است که می­چرخد در امتحانی سخت با اراده دیگری که هم خالق است و هم ناظر و لحظه­ای از قانونمندی غافل نیست چرا که کافی است خورشید چشمکی بر زمین هدیه کند و دیگر زمینی در میان نباشد!
گریز از امتحانات امری محال است، حتی اگر به مرگ باشد که مرگ خود تولدی دیگر است و با امتحانی دیگر سر برون می­آورد از میان برف و گاه چون گل، تاب نرم می­دهد در بلور آب چون ماهی! عطر می­شود در کهسار و می­نشیند روی ململ مه در کوچی دیگر به جویبار!
امتحانات مرگ نیست که حیات است در هر نفسی که فرو می­رود و برمی­آید به روزگاران.
وقتی که 6 ساله بودی و از آغوش مادر به آغوش کلاس رفتی با معلمی که پیوند می­زد تو را به تخته­ای سیاه و گچ­هایی سفید، چنانکه در کاسه چشمت حرف­ها در هم می­لولیدند، مثل جوهر قلمی که هنوز فرمان از دستی آشنا نگرفته و ذوق تند به شوق می­زند و در دهلیزهای گمراهی که تو از آن راه فرار می­جستی!
امتحانات پروانه­ای در بال بال گرد شمعی که سوختنش تمامی ندارد و گلی که می­تراود به هر شب در عطری غریب در نمناکی باغچه­ای که دل نامش داده­ای به وسواس!
 و اضطرابی که لذتبخش است و هراس­آور. این که نتیجه کار چه می­شود و در کارنامه پایانی کدام نمره به نامت ثبت می­شود. اما غافل از آنکه امتحان­گیرنده خود در امتحانی دیگر چه بسا مردود شود و ممتحنی فراتر از همه در بالا و پایین، تو را ثبت می­کند به هر اندیشه­ای که فعلیت می­یابد و فعلی که ساختار شخصیتی­ات را تشکیل می­­دهد!
زمین می­چرخد و آسمان و سیاره­ها نیز، ستاره اقبالت در کدام گوشه از فضای لایتناهی تو را می­پاید که در این همهمه جز فریادی از ته چاه چاره­ای به فراخور دست نمی­دهد اگر شنونده­ای باشد!
امتحانات می­بردت تا سلمان و می­نشاندت کنار برگزیده­ای از جنس بشر که خدا با او سخن می­گوید و می­فرستد تو را به قصرهای فراعنه­ای که ستون­های بلند ناباوری­شان از انباشت استخوان­های بردگان به قرن­ها مانده­اند!
و بلندت می­کند در فراز نیل تا به عمق غرقه نشوی از آن اعجازهای آشنا! و برخاسته از آتش ابراهیم که دیگ سینه­اش را به جوش می­آورد تا ابری شود با رود و برویاند دانه­های درشت مهر را به گلخنی که گلستان شد!
و تو بودی که چشم بر هم گذاشتی از آن هیبت و غیرت به ناباوری که مگر می­شود؟
آنگاه که چشم گشودی و آیینه جانت را مقابل خورشید نهادی. نور در نور و رنگ در رنگ روییدی از خاک و گلواژه­های لبت را گشودی به آهنگ مهر تا واژه باور را صدا کنی بی کم و کاست، چونان حریری برخاسته از چشمه نور که در فهم نگنجی و در وهم نیایی به صورت آدمی و به رتبتی عزیزی تا مدرسه عشق!...

در مدرسه بارها امتحان شدی با وسواس و هراس، چیزهایی آموختی از طبیعت و خاک و ماوراء به واژه­ها و نه به معنی که هنوزا هنوز تو را رخصت دیدار نبود تا یعقوب­وار از رنجی به رنجی و نهایتاً به گنجی ناتمام رسی در مصاف با یوسفی که چاه او را میزبانی کرد به فرمان قادری که «تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد و نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید...»(1)
امتحانات تو را بالا و بالاتر برد تا اوج، روستا زاده­ای که به وزارت رسید و پادشاه شد، تاج بر سر گذاشت و به قدرت اسباب دولت جهان را مخاطب خویش خواند، فریاد برآورد، رعب در دل این و آن انداخت و چون هر عروجی را نزولی بود، استخوانش سخت­تر شکست!
زمانی که به زبان علی (ع) با تو بود و گذشت و بر تو نیز خواهد گذشت!
و اگر امتحانات نبود، کدام قلم می­توانست نشانی از توانایی­ات را در خواندن، نوشتن و فهم مطالب در کارنامه­ای بنگارد که به زمانی کوتاه دست به دست می­شود.
و چون آب روان، اثری می­گذارد و سپس می­رود به انتها اگر برسد به اعماق!
امتحانات تو را مدیرکل، فرماندار، استاندار، وزیر، رئیس جمهور و حتی امام کرد!
نه به ترتیب و در سلسله مراتبی که حاصل تجربت است، بلکه گاه به تقدیر آن که امام گفت: «به تکلیف» که اگر در باورت چنین می­بود شکست را پیروزی می­پنداشتی و گوی خیری که چه بسا نفع تو و دیگران در آن است که خداوند هم فرموده: «و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم...»
و حالا نظاره­گر کودکان و نوجوانانی هستی که امروز تو را به امید فردایی بهتر تمرین می­کنند و اوراق سفید را به سیاهی اعمال، نشانه می­گذارند شاید به میز دخیل بندند در آینده­ای نه چندان دور!
و اینک بازمی­یابی خودت را در امتحانی دیگر اگر فرصتی دست دهد که فراغتی برای اندیشمندان نیست زیرا بارانند که جاری می­شوند و چون مقابل آفتاب نشینند، ابری دوباره در دست باد و از پس آن بارانی دیگر از واژه­ها به باریدنی سخت به هر دفعات، آنقدر که گاه سیلابی شوند و انقلابی راه اندازند به زمانی دیگر!
امتحان می­شوی در خیابان، کوچه، خانه، اداره، مدرسه و حتی در باغ کنار گلی که تو را به خود می­خواند و تو او را از شاخه جدا می­کنی بی­آنکه بدانی دست کریمش هدیه­ای دادت ماندگار هر چند عمرش کوتاه بود!
به چابکی نفسش را گرفتی، چرا که نفست را مهار نکردی و احساس را به بیراهه کشاندی تا عقل مجال قد کشیدن نیابد، مثل ساقه­ای نارس که زیر چکمه سربازان در رزمگاه، حتی در له شدن هم دیده نمی­شود!
امتحان می­شوی! با مداد دو رنگ، قرمز و آبی و  تیغ تیزی که پوست انگشتانت را با خود برده، وقتی در حسرت داشتن یک مدادتراش روزها چشم امید به شهر داشتی، اما به هر فردا تا پایان نخستین روزهای درس، همان تیغ بود و مدادهای دو رنگ دیگری که وقتی تمام می­شدند به انگشت می­رسیدند و تو باز هم می­نوشتی بی­مداد!
امتحان می­شوی وقتی خطیب جمعه هستی در بالای منبری که هزاران چشم تو را می­پایند و گوش­هایی هر چند اندک که بازمی­مانند و ذهن فراموش کننده­ی کسانی که آب و نان را در کجاوه زرین طلب می­کنند و نه آب را در کوزه گلین!
با خود می­گویی، این نیز بگذرد! و می­گذرد، چه گذشتنی!
و چقدر سخت است که صورت مسئله هندسه زمان را چون نتوانی ساده کردن حذف کنی و راه حل آن را به دیگری واگذاری که ناتوان­تر است!
آنگاه در تقارن رنگ­های گنبد مسجد شیخ لطف­الله و توازن اشکال اندیشه نکنی که ای دل غافل چه عشقی در پس پرده و این حجاب بوده است که توانسته گوشه­ای از آن را کنار زند! یکی از کاشی­ها عکس می­گیرد، دیگری آنها را می­دزدد این بدان کی ماند؟
امتحان می­شوی در هنر به طلا و کف زدن­هایی که اشک شوق به چشمانت می­نشاند و دلت را سبک می­کند، اما وقتی به خانه می­روی باز هم انگشتانت هستند که اگر جوان مانده باشند پشتت را می­خارانند، هر چند به سختی!
نتیجه آن که چه بایدمان کرد در عقوبتی که به تقدیر ما را از امتحان گریزی نیست و گریز آن که پیوسته در امتحان پشتوانه­ای بیابیم استوار، هم این جهانی و هم آن جهانی!
والسلام
------------------------------
(1) کلیله و دمنه