صفحه 2--23 اردیبهشت 89
امتحانات!
زمین میچرخد و آسمان نیز در این چرخش به امتحان نشسته است، همه چیز در حال شدن است و شدن در کمالیابی خود در امتحان!
آدمی از نطفهبندی تا تولد، از تولد تا ازدواج، از ازدواج تا میوهدهی و از فراغت بال تا مرگ پیوسته در امتحان است!
هیچ فراغتی نیست، جز آن که قلب از تپش باز ایستد و امتحانی دیگر در جهانی دیگر شروع شود و پرسش و پاسخی فرارویت باشد!
زمین میلیونها بل شاید میلیاردها سال است که میچرخد در امتحانی سخت با اراده دیگری که هم خالق است و هم ناظر و لحظهای از قانونمندی غافل نیست چرا که کافی است خورشید چشمکی بر زمین هدیه کند و دیگر زمینی در میان نباشد!
گریز از امتحانات امری محال است، حتی اگر به مرگ باشد که مرگ خود تولدی دیگر است و با امتحانی دیگر سر برون میآورد از میان برف و گاه چون گل، تاب نرم میدهد در بلور آب چون ماهی! عطر میشود در کهسار و مینشیند روی ململ مه در کوچی دیگر به جویبار!
امتحانات مرگ نیست که حیات است در هر نفسی که فرو میرود و برمیآید به روزگاران.
وقتی که 6 ساله بودی و از آغوش مادر به آغوش کلاس رفتی با معلمی که پیوند میزد تو را به تختهای سیاه و گچهایی سفید، چنانکه در کاسه چشمت حرفها در هم میلولیدند، مثل جوهر قلمی که هنوز فرمان از دستی آشنا نگرفته و ذوق تند به شوق میزند و در دهلیزهای گمراهی که تو از آن راه فرار میجستی!
امتحانات پروانهای در بال بال گرد شمعی که سوختنش تمامی ندارد و گلی که میتراود به هر شب در عطری غریب در نمناکی باغچهای که دل نامش دادهای به وسواس!
و اضطرابی که لذتبخش است و هراسآور. این که نتیجه کار چه میشود و در کارنامه پایانی کدام نمره به نامت ثبت میشود. اما غافل از آنکه امتحانگیرنده خود در امتحانی دیگر چه بسا مردود شود و ممتحنی فراتر از همه در بالا و پایین، تو را ثبت میکند به هر اندیشهای که فعلیت مییابد و فعلی که ساختار شخصیتیات را تشکیل میدهد!
زمین میچرخد و آسمان و سیارهها نیز، ستاره اقبالت در کدام گوشه از فضای لایتناهی تو را میپاید که در این همهمه جز فریادی از ته چاه چارهای به فراخور دست نمیدهد اگر شنوندهای باشد!
امتحانات میبردت تا سلمان و مینشاندت کنار برگزیدهای از جنس بشر که خدا با او سخن میگوید و میفرستد تو را به قصرهای فراعنهای که ستونهای بلند ناباوریشان از انباشت استخوانهای بردگان به قرنها ماندهاند!
و بلندت میکند در فراز نیل تا به عمق غرقه نشوی از آن اعجازهای آشنا! و برخاسته از آتش ابراهیم که دیگ سینهاش را به جوش میآورد تا ابری شود با رود و برویاند دانههای درشت مهر را به گلخنی که گلستان شد!
و تو بودی که چشم بر هم گذاشتی از آن هیبت و غیرت به ناباوری که مگر میشود؟
آنگاه که چشم گشودی و آیینه جانت را مقابل خورشید نهادی. نور در نور و رنگ در رنگ روییدی از خاک و گلواژههای لبت را گشودی به آهنگ مهر تا واژه باور را صدا کنی بی کم و کاست، چونان حریری برخاسته از چشمه نور که در فهم نگنجی و در وهم نیایی به صورت آدمی و به رتبتی عزیزی تا مدرسه عشق!...
در مدرسه بارها امتحان شدی با وسواس و هراس، چیزهایی آموختی از طبیعت و خاک و ماوراء به واژهها و نه به معنی که هنوزا هنوز تو را رخصت دیدار نبود تا یعقوبوار از رنجی به رنجی و نهایتاً به گنجی ناتمام رسی در مصاف با یوسفی که چاه او را میزبانی کرد به فرمان قادری که «تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد و نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید...»(1)
امتحانات تو را بالا و بالاتر برد تا اوج، روستا زادهای که به وزارت رسید و پادشاه شد، تاج بر سر گذاشت و به قدرت اسباب دولت جهان را مخاطب خویش خواند، فریاد برآورد، رعب در دل این و آن انداخت و چون هر عروجی را نزولی بود، استخوانش سختتر شکست!
زمانی که به زبان علی (ع) با تو بود و گذشت و بر تو نیز خواهد گذشت!
و اگر امتحانات نبود، کدام قلم میتوانست نشانی از تواناییات را در خواندن، نوشتن و فهم مطالب در کارنامهای بنگارد که به زمانی کوتاه دست به دست میشود.
و چون آب روان، اثری میگذارد و سپس میرود به انتها اگر برسد به اعماق!
امتحانات تو را مدیرکل، فرماندار، استاندار، وزیر، رئیس جمهور و حتی امام کرد!
نه به ترتیب و در سلسله مراتبی که حاصل تجربت است، بلکه گاه به تقدیر آن که امام گفت: «به تکلیف» که اگر در باورت چنین میبود شکست را پیروزی میپنداشتی و گوی خیری که چه بسا نفع تو و دیگران در آن است که خداوند هم فرموده: «و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم...»
و حالا نظارهگر کودکان و نوجوانانی هستی که امروز تو را به امید فردایی بهتر تمرین میکنند و اوراق سفید را به سیاهی اعمال، نشانه میگذارند شاید به میز دخیل بندند در آیندهای نه چندان دور!
و اینک بازمییابی خودت را در امتحانی دیگر اگر فرصتی دست دهد که فراغتی برای اندیشمندان نیست زیرا بارانند که جاری میشوند و چون مقابل آفتاب نشینند، ابری دوباره در دست باد و از پس آن بارانی دیگر از واژهها به باریدنی سخت به هر دفعات، آنقدر که گاه سیلابی شوند و انقلابی راه اندازند به زمانی دیگر!
امتحان میشوی در خیابان، کوچه، خانه، اداره، مدرسه و حتی در باغ کنار گلی که تو را به خود میخواند و تو او را از شاخه جدا میکنی بیآنکه بدانی دست کریمش هدیهای دادت ماندگار هر چند عمرش کوتاه بود!
به چابکی نفسش را گرفتی، چرا که نفست را مهار نکردی و احساس را به بیراهه کشاندی تا عقل مجال قد کشیدن نیابد، مثل ساقهای نارس که زیر چکمه سربازان در رزمگاه، حتی در له شدن هم دیده نمیشود!
امتحان میشوی! با مداد دو رنگ، قرمز و آبی و تیغ تیزی که پوست انگشتانت را با خود برده، وقتی در حسرت داشتن یک مدادتراش روزها چشم امید به شهر داشتی، اما به هر فردا تا پایان نخستین روزهای درس، همان تیغ بود و مدادهای دو رنگ دیگری که وقتی تمام میشدند به انگشت میرسیدند و تو باز هم مینوشتی بیمداد!
امتحان میشوی وقتی خطیب جمعه هستی در بالای منبری که هزاران چشم تو را میپایند و گوشهایی هر چند اندک که بازمیمانند و ذهن فراموش کنندهی کسانی که آب و نان را در کجاوه زرین طلب میکنند و نه آب را در کوزه گلین!
با خود میگویی، این نیز بگذرد! و میگذرد، چه گذشتنی!
و چقدر سخت است که صورت مسئله هندسه زمان را چون نتوانی ساده کردن حذف کنی و راه حل آن را به دیگری واگذاری که ناتوانتر است!
آنگاه در تقارن رنگهای گنبد مسجد شیخ لطفالله و توازن اشکال اندیشه نکنی که ای دل غافل چه عشقی در پس پرده و این حجاب بوده است که توانسته گوشهای از آن را کنار زند! یکی از کاشیها عکس میگیرد، دیگری آنها را میدزدد این بدان کی ماند؟
امتحان میشوی در هنر به طلا و کف زدنهایی که اشک شوق به چشمانت مینشاند و دلت را سبک میکند، اما وقتی به خانه میروی باز هم انگشتانت هستند که اگر جوان مانده باشند پشتت را میخارانند، هر چند به سختی!
نتیجه آن که چه بایدمان کرد در عقوبتی که به تقدیر ما را از امتحان گریزی نیست و گریز آن که پیوسته در امتحان پشتوانهای بیابیم استوار، هم این جهانی و هم آن جهانی!
والسلام
------------------------------
(1) کلیله و دمنه
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی