شعري با لهجه ي شيرازي
تقديم به همشهريان عزيز و هنرمندان خوب شيراز  آقايان دكتر سياوش سمندر و سيروس سمندر
یـادتـه ؟...

جعفر فروزش فر " سـَمر "

او روزُی (1) که «حاجی قوتَک» (2) می خریدیم ، یادته ؟
تو  کُتُو (3) کوروس (4) می کِردیم ، می خوابیدیم ، یادته ؟
وَختی که «خانم گُتَمبِه» (5 )  میومد می ترسیدیم
زیر چیشی (6)  هَر جُ (7) می رفتِش می پوییدیم (8)  ، یادته ؟
از جامون جُم (9) نمی خوردیم  آمو اَی (10) چیا (11) می شد
زیر آفتو (12) که می رفتیم می تاسیدیم (13) ، یادته ؟
وخت برگشتنمون لُکّه (14) می رفتیم تابُری (15)
واسه که زود برسیم رو (16) می دوویدیم ، یادته ؟
به اَدوی (17) بُزُگتَرا (18) ، گاهی تِفاقی (19) رو بونا (20)
تَه مدادِ  وَجِ (21) سیگار می کشیدیم ، یادته ؟
وَختی پیرسوک (22) میومد می فَمیدیم (23) باهار میاد
فوت  تو  دَن (24) تیله هاشون (25) می دمیدیم ، یادته ؟
سَرِ چاب (26) «کَل فَرَج» (27) می رفتیمو از تو جوقا (28)
او (29) رو سَر  پِکال (30) بچّا (31) می پاشیدیم ، یادته ؟
سَرِ یه مُنج (32) نخوچّی (33) یا مَضِ (34) یی قُلُپ (35) سینال (36)
پیرَنوی (37) همدیگره زِرت (38) می جریدیم (39) ، یادته ؟
واسه که سُر بُخوریم رو سنگ «تختِ ضَرابی» (40)
دو ، سه کِش (41) شَم (42) رویِ سنگاش می مالیدیم ، یادته ؟
گاگِمون (43) بود که  بُوام (44) می رَف (45) دوکونه (46) واکنه
من و داچّیم (47) یِیهوُ (48) از جا می پریدیم ، یادته ؟
تُ (49)  پَسین (50) با تُرتُریمون (51) همه جُ (52)  وِلو (53) بودیم
خودمونم مِثِ تُرتُری می تُریدیم (54) ، یادته ؟
تُ آجان پِیدو میشد تا  تو خونه می اَرشیدیم (55)
مِث مرغ کُرُک (56) آروم می کُویدیم (57) ، یادته ؟
میوه از «مَچّد بَردی» (58) میو ُوردن (59) با الاغ
چَکی (60) یِی لُودَشه (61) اَرزون می خریدیم  ، یادته ؟
وَختی «خُرمالو گَسَک» (62) به هر الاغی می دادیم
عَرعَر و جُفتَکِشِه (63) بُ هم میدیدیم  ، یادته ؟
کتونی (64) ، اَنجیر بَش (65) ، اَنگور لُر کُش (66) ، آلو زرد
اَزشون وختِ خریدن می چشیدیم (67) ، یادته ؟
اَی می خواسّن (68) بِچاکونَن (69) میوه ی بَد بِهِمون
از رو پالونِ (70) خرا (71) سنگ می دزیدیم ، یادته ؟
«بوچی بوچی» (72) از همه ی چی وازِ وازمون می کِرد
از رو سر کُلُوی (73) کیاره (74) می قاپیدیم ؟ (75) ، یادته ؟
پوسِ (76) هِندونه میذوشتیم زیر پُوی (77) بَچوی پَلِه (78)
آمو  یِی هو(79) خودمون فِرت (80) می سُریدیم  ، یادته ؟
از رو پُل (81) تا کورس (82) شَری (83) میومد جَلدی (84) پُویین (85)
دلمون هُرّی (86) می ریخ (87) ، لُو (88) می گِزیدیم ، یادته ؟  
  چیلِمون (89) تا پُشت گوش وا می شد و می خندیدیم
لُوی (90) دَسّ  (91) و پا سِکُنجی (92) می چَپیدیم (93) ، یادته ؟  
واسه ی دیدن دَسه ی (94) لوطیا  (95)  هَر جُ  بودن
بون (96) به بون از رویِ تیغه (97) می جغیدیم (98) ، یادته ؟  
تا صلاه ظهر می شد می فمیدیم گُشنَمونه
«توتووِی» (99)   یا  «نون و آلو» (100) می خریدیم ، یادته ؟  
وَختی بارش میومد تو پَسکوچا  قِلو زَنون (101)
می خُسیدیم (102)  تو روزا ، شب می چُوییدیم (103) ، یادته ؟  
با همه ی اَرقگیا (104) باز پَـپِه (105) بودیم من و تو
که بُ  یِی چیش (106) قُرونی زود می کَپیدیم (107) ، یادته ؟  
شبا که با قِصّه ی دوسی (108) به خواب تَن می دادیم
گاس (109) ، خوابِ  اي روزوی  تلخهِ  می دیدیم ، یـادتـه ؟...
   پی نویس:
1.  او روزُی: آن روزها.
2.  حاجی قوتک: مخلوط آرد نخودچی و شکر ساییده مخصوص بچه ها که
تنقلات شان بود.
3.  کُتُو: مکتب خانه اَطفال قبل از دبستان.
4.  کوروس: بر وزن ‹ خروس › ؛ جایی از سرما دست و پا را جمع کردن و
خوابیدن. بی صدا و آرام در گوشه ای نشستن.
5.  گُت: بزرگِ تحقیرآمیز  ؛  گتمبه: چاق و چله  ؛ «خانم گتمبه» به صاحب
مکتب خانه که زنی بسیار چاق و بد اخلاق و اَخمو بود می گفتند.
6.  زیر چیشی: زیر چشمی.
7.  هر جُ: هر کجا.
8.  پاییدن: مراقب بودن ؛ مخفیانه نگاه کردن.
9.  جُم خوردن: تکان خوردن.
10.  اَی: اگر.
11.  چیا می شد: میسّر و ممکن می شد.
12.  آفتو: آفتاب.
13.  تاسیدن: سرخ شدن از گرما و حرارت ؛ مسی رنگ شدن.
14.  لُکّه: راه رفتن و دویدن با هم ؛ یورتمه رفتن.
15.  تابُری: راه میانُبر.
16.  رو: بر وزن  «جو»  ؛ دائم ؛ مکرراً
17.  به اَدوی: به تقلیدِ ؛ اَدا.
18.  بُزُگتَرا: بزرگ تر ها.
19.  تِفاقی: گهگاه ؛ اتفاقی.
20.  رو بونا: پشت بام ها.
21.  وَجِ: به عوضِ ؛ مانندِ ؛ مثلِ ؛ به جایِ .
22. پیرسوک: پرنده ای سیاه رنگ و مهاجر ؛ «بادقُپک» که در حال پرواز از حشرات ریز تغذیه می کند. شبیه چلچله ها هستند.
23.  می فَمیدیم: می فهمیدیم ؛ متوجه می شدیم.
24.  دَن: دهان.
25.  تیله: بچه پرندگان قبل از اینکه پر در بیاورند.
26.  چاب: چاه.
27.  کل فَرَج: کربلایی فرج ؛ حوالی فلکه مصدق سابق در شیراز که کشتگاه انواع سبزی ها بود و با دلو بزرگ لاستیکی بوسیله گاو یا اسب آب را از چاه خارج می کردند.
28.  جوق: جوی آب.
29.  اُو: آب
30.  سرپِکال: سر و صورت ؛ اندام و پیکر.
31.  بچّا: بچّه ها.
32.  مُنج: مشت ، وسیله بچه ها برای کیل کردن خوراکی ها.
33.  نخوچّی: نخودچی ، نخود بو داده.
34.  مَضِ: محضِ ، برایِ.
35.  قُلُپ: جرعه.
36.  سینال: نوعی نوشابه ی ارزان قيمت و رنگین و صد البته پر ضرر و زیان.
37.  پیرَن: پیراهن.
38.  زِرت: یک مرتبه و دفعتاً و البته ناغافلانه.
39.  جِریدن: پاره کردن.
40.  تَختِ ضَرابی: سنگی صاف و یکپارچه در کوهی مشرف به پشت عمارت هفت تنان که بچه ها از آن به جای سرسره استفاده می کردند.
41.  کِش: مرتبه ، دفعه.
42.  شَم: شمع ؛ توضيحاً: بچه ها برای لیز شدن سنگ از صابون های ارزان
قیمت و یا شمع استفاده می کردند.
43. گاگِمون: صبح زود قبل از طلوع آفتاب.
44. بُوام: پدرم ، بابام.
45. می رَف: می رفت.
46. دوکونه: دکان را ، مغازه را.
47.  داچّی: برادر بزرگ تر ، کاکو
48.  یِیهو: یکمرتبه ، ناگهانی.
49.  تُ: تا.
50.  پَسین: عصر ، هنگام غروب آفتاب.
51.  تُرتُری: لاستیک های مدور و مندرس همانند چرخ که با گرداندن آنها بر روی زمین نوعی وسیله اسباب بازی برای بچه ها بود.
52.  همه جُ: همه جا ، هر جای ممکن.
53.  وِلو: دربدر ، سرگردان... .
54.  می تُریدیم: گشت می زدیم ، دویدن بچه های چاق و چله را تُریدن
می گفتند.
55.  اَرشیدَن: عاجز شدن ، عاجزانه رفتن.
56.  کُرُک: مرغ کُرچ آماده خوابیدن روی تخم.
57.  کُویدَن:  کاوش کردن ، کندن زمین.
58.  مَچّد بَردی: مسجد بَردی ؛ نام قبل «قصردشت» بود ؛ منطقه ای سرسبز و خوش آب و هوا در جوار شیراز که با دارا بودن باغستان های فراوان مقدار زیادی از میوه های مصرفی مردم شیراز را تأمین می کرد.
59.  میووردن: می آوردند.
60.  چَکی: که گاهی هم چاکی گفته می شد ؛ بطور یکجا و بدون توزین با
حدس و گمان خریدن.
61.  لُوده: سبد بزرگ ساخته شده از چوب به شکل هرم وارونه برای حمل میوه که دو عدد آنرا به دو طرف الاغ می بستند.
62.  خُرمالو گَسَک: خرمالوی کال و نرسیده که بسیار بد مزه است و خوردن آن فضای کام و دهان را به شدت می آزارد.
63.  جُفتکشهِ: جفتک زدن الاغ ؛ هر دو پا را پرتاب کردن به قصد پرخاش
64.  کَتونی: نوعی زردآلوی ریز با خال های کوچک قهوه ای سوخته که بسیار
شیرین و آبدار بود.
65.  اَنجیر بَش: انجیری که فقط از آب باران برای آن استفاده شده و شیرین و
مرغوب است.
66.  اَنگور لُر کُش: نوعی انگور درشت با هسته و نامرغوب.
67.  چِشیدن: مزمزه کردن.
68.  می خواسّن: می خواستن.
69.  چاکوندن: قالب کردن ، جنس بد را بجاي خوب فروختن.
70.  پالون: پالان الاغ ، جُل خران.
71.  خَرا: الاغ ها ، خران.
72.  بوچی بوچی: نوعی بازی بچگانه که شیئی را غفلتاً از کسی برداشته برای دیگران پرتاب می کنند و صاحب آن از گرفتنش عاجز می ماند و با التماس و خواهش آنرا طلب می کرد.
73. ک ُلُوي: کلاهِ.
74.  کیاره: چه کسانی را ؟ ؛ چه افرادی را ؟ .
75.  قاپیدن: از کسی چیزی را برداشتن و فرار کردن.
76.  پوسِ: پوستِ.
77.  پویِ: پایِ.
78.  بَچوی پَله: بچه های کودن ، ترسو ؛ ببو.
79.  یِی هُو: یک مرتبه ، غفلتاً.
80.  فِرت: ناگهانی ، دفعتاً.
81.  پُل: پل دروازه ي اصفهان معروف به پل شاه میر حمزه (ع) در شمال شیراز آن زمان که ارتفاع داشت و منتهی می شود به طرف دروازه ی قرآن.
82.  کورس: اتوبوس هاي شهري را " کورس " می گفتند.
83.  شَری: شهری ؛ اتوبوس های ویژه درون شهری.
84.  جَلد: با شتاب ، زود.
85.  پویین: پایین.
86.  هُرّی: یک مرتبه ، ناگهانی.
87.  می ریخ: می ریخت ، سرازیر می شد.
88.  لُو: لب.
89.  چیل: دهان گشاد ؛ کسی که بی جا و نابهنگام می خندید می گفتند چیلش
باز شد.
90.  لوی: لای ؛ در میان.
91.  دسّ و پا: دست و پا.
92. سِکُنج: گوشه ، در یک زاویه تنگ.
93.  چپیدن: انباشته شدن ، روی کسی یا در کنار دیگری آوار شدن.
94.  دسّه: دسته ، گروه.
95.  لوطیا: نوازندگان دوره گرد.
96.  بون: بام.
97.  تیغه: دیوار حائل بین منازل.
98.  جِغیدن: پریدن.
99.  تو تووِی: تابه ای ؛ چغور پغور ؛ شُش گوسفند را در تابه ای بزرگ و مِسین با پیاز زیاد تفت داده به همراه کمی گوجه فرنگی پخته مخلوط کرده و می فروختند.
100.  نون و آلو: سیب زمینی پخته به همراه پیاز داغ و نان و سبزی با چاشنی آبلیمو غذای حاضری بچه ها بود که بسیار هم خوشمزه می نمود.
101.  قِلو زدن: به همه جا رفتن.
102.  خُسیدن: خیس شدن.
103.  چُوییدن: سرما خوردن در اثر بی احتیاطی.
104. اَرقه: زیرک ؛ رِند و زرنگ.
105.  پَـپِه: ساده لوح ، بَبو.
106.  چیش قُرونه: چشم بر کسی گرداندن و تیز و تند و غضبناک نگریستن.
107.  کَپیدَن: خوابیدن با تحقیر.
108.  دوسی: مادر بزرگ.
109.  گاس: شاید.


زندگی و شعر غاده السّمان  شاعرۀ سوری (1942) 

*در جهان عرب، تنها شاعر و نویسنده ای که زنانه می نویسد و می سراید خانم غاده السّمان شاعرۀ سوری است. شاید بتوان او را پرکارترین زنان اهل قلم در جهان عرب به شمار آورد و نیز یکی از آگاه ترین افراد به مسایل زنان عرب.
*درخشش او چه در عرصه شعر و چه در داستان نویسی
ممتاز است. آثار او به بیشتر زبان های زنده دنیا ترجمه شده است.
*غاده السّمان در نامه ای که به تاریخ 10/10/1988
از پاریس برایم نوشته است [به عبدالحسین فرزاد] خود را اینگونه معرفی می کند: (خلاصه شده)
*در دمشق از پدر و مادری سوری زاده شدم. پدرم مرحوم دکتر احمد السّمان رئیس دانشگاه سوریه و وزیر آموزش و پرورش بود.
*از دانشگاه سوریه با مدرک لیسانس در ادبیات انگلیسی فارغ التحصیل شدم. سپس دوره فوق لیسانس را در دانشگاه آمریکایی بیروت ادامه دادم. بعد از آن در دانشگاه لندن دوره دکتری ادبیات را پی گرفتم که هنوز از رساله ام دفاع نکرده ام.
*اولین کتاب من «عیناک قدری» (چشمانت سرنوشت من است) در 1963 منتشر شد.
*بسیاری از کارهای من و قصه های کوتاهم به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، روسی، یوگسلاوی، لهستانی، ایتالیایی، اسپانیایی، ارمنی و... ترجمه شده است.
     *اگر زبان «آدونیس» را به زبان «احمد شاملو» مانند بدانیم، زبان «غاده السّمان» به زبان ساده و روان «فروغ فرخزاد» ماننده است.
غاده السّمان
مباد که به تو اعتماد کنم
آنگاه که دستانم را فشردی
           ترسیدم
                       مبادا انگشتانم را بدزدی
و چون بر دهانم بوسه زدی
                        دندانهایم را شمردم
فروغ فرخ زاد
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
   که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...
اشعار او
هرگاه تو را می طلبم
و درباره تو می نویسم
                قلم در دستم
                          به گلی سرخ بدل می شود
* * *
اینکه با تو باشم و با من باشی
            و با هم نباشیم
                  جدائی همین است
* * *
اگر انتظار تو نبود
بر ساحل فرو می افتادم
همچون بمبی یاوه
          که به هدف نخورده است
* * *
پس مرا دوست بدار
           آنچنانکه هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من مکوش
مرا بپذیر
                 به سان آبشارها، بند آب ها، دریاچه ها
و بدان که چگونه راهم را
                 به سوی پذیرش بی نهایت می یابم
                         * * *
شهادت می دهم به شب پره
این آسمان فلزی پاریس
پاره پاره ام می کند
         با دندان های سگان هارش
        و خورشید بی عطوفت و سردش
و من چونان علف شوره زار
       در نمک غربت
                      خواهم سوخت
* * *
ای وطن!
پیش از مرگ دقایق
مرا در آغوشت آرام کن
      بگذار
          تا در شعله خویش
                  اندکی بیفروزم
                       چونان شب پره
                             در کشتزاران جاودانه تو
* * *
 نمی خواهم بر راهگذار تو جان دهم
                   ابلهانه
                        چونان برگ زرد ذلیل پاییز
بگذار در زبانه های غربت بسوزم
و سایه ام را بر دیوارهای ستبر تو
                      ترسیم کنم:
                                  یادگار عشق
25/9/1985
نامه فریادخواهی
با آنکه پوستم سپید است
به معنایی من زنی زنگی و سیاهم
             زیرا من زنی عربم....
در زیر صحرای جاهلیت
         زنده به گور بودم
و در عصر راه رفتن بر سطح کره ماه
من همچنان زنده بگورم
        در زیر ریگزارهای حقارت موروثی
         و محکومیتی، که پیش از من 
                                صادر شده است
من در جست وجوی عشق برنمی آیم
من در جست وجوی زنی هستم
                چونان من، تنها و دردناک
                        تا دست در دستش نهم
ما هر دو تنها زاده می شویم
             بر خارزارها
و کودکان قبیله را به دنیا می آوریم
               کودکانی که به زودی
                   تحقیر ما را به آنان خواهند آموخت
24/3/1989
* * *
زنی عاشق که غریقانه مُرد
آنگاه که می میرم
نامم را بر سنگ گورم ننویسید
اما داستان عشق مرا بنویسید
و بنگارید: اینجا آرامگاه زنی است
که به برگی عاشق بود!
و درون دواتی غرق شد
             و مرد!
10/6/1988
* * *
نامه یار عزیزی ام
محبوبم از سفر بازگشت
در من نگریست و گفت: تو مرده ای
و شب را گذراند
        
    در حالی که در مزرعه های من می تاخت

             و گنجشکان مهاجر را صدا می زد
            و شاخه های مرا با شبنم مهربانی و جنون
                                              آب می داد
سپیده دمان
گلهای سرخ من، با گرمی و نور شکفتند
و گنجشکان به شاخسار من بازگشتند
و درختانم جوانه های شفاف و زرین در پوشیدند
آنگاه یار نفسی برآورد
         دلتنگ
                    که:
                           «باید بروم!»
24/3/1989
*مشهورترین آثار
چشمانت سرنوشت من است (مجموعه داستان)، بر تو اعلان عشق می کنم، کوچ بندرهای قدیمی (مجموعه داستان)، عشق، کابوس های بیروت (رمان)، شهادت می دهم برخلاف باد، غمنامه هایی برای یاسمن ها، بیروت 75 (رمان)، در بیروت دریایی نیست.
برگرفته از کتابهای دربند کردن رنگین کمان،
غمنامه ای برای یاسمن ها، زنی عاشق در میان دوات با ترجمه دکتر عبدالحسین فرزاد

جلوه­هایی از رسم عاشقی در
غزلهای سعدی
محمدامین فصحتی «سینا»
شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی، این ستاره همیشه درخشنده آسمان شعر و انسانیت، شگردهای گوناگونی را برای هرچه بیشتر دلپذیر شدن غزلهای خود به کار می­بندد، علاوه بر حس بالایی که بر غزلهای جناب شیخ حکمفرماست و نیز سادگی همراه با استواری در بافت جملات در هر غزل، شگردی محتوایی نیز پیش چشم اوست که در بیشتر غزلهایش کاربرد دارد و به رسم عاشقی راوی در این قالب شعری مربوط می­شود. رسم عشق ورزی سعدی بر این منوال است که هم به قهر و هم به لطف معشوق خرسند است و از این بابت نه تنها گله­ای ندارد و خشمی از خود نشان نمی­دهد بلکه از فحوای کلام چنین بر می­آید که عاشقی دست به سینه در نهایت خضوع و فروتنی و رضا و تسلیم هر گونه حکم معشوق را می­پذیرد، این شیوه سبب می­شود که مخاطب ارتباطی عمیق با راوی برقرار کند و به تعبیری این روند محتوایی را در حالتی مقایسه­ای بسنجد و در مجموع با آن همذات پنداری کند. یکی از نمونه­های بارز این گونه از شگرد سعدی در غزل، در غزل معروفی با این مطلع دیده می­شود:
خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
در بیتهای بعدی این غزل، ادب، تسلیم و رضا موج می­زند و جالب اینکه سعدی درخواستی را که از معشوق دارد مستقیماً بیان نمی­کند چرا که در غیر این صورت کلام لطفی نداشت، همچنین «نیز» در مصراعهای زوج این غزل که جزء ردیف است بار معنایی بالایی دارد و منظور سعدی را یعنی همان خواهش غیر مستقیم، به خوبی و با سرعت به مخاطب می­رساند:
            پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند
صید را پای ببندند و رها نیز کنند
نام من گر برود بر دهنت باکی نیست
پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند
تا اینکه در بیت آخر تواضع سعدی به سر حد کمال می­رسد و حتی درخواست غیر مستقیم خود که همان وصل معشوق باشد را در نهایت ادب و رضا تخطئه می­کند:
سعدیا! گر نکند یاد تو آن ماه، مرنج
ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند
شاعر خرسند و ثابت قدم در رضا و تسلیم تحت هیچ شرایطی احترام گذاشتن به معشوق را از یاد نمی­برد:
به تیغ اگر بزنی بی دریغ و برگردی
چو روی باز کنی بازت احترام کنند
او در کار معشوق دخالت و اظهارنظر نمی­کند چرا که «رشته­ای بر گردنش افکنده دوست، می­برد آنجا که خاطرخواه اوست»:
           می ندانم خطر دوزخ و سودای بهشت
هر کجا خیمه زنی اهل دل آنجا آیند
جلوه­های عرفان و معرفت با بیتهای فروتنانه سعدی پیوندی سخت برقرار می­کند:
مرو ­ای دوست که ما بی تو نخواهیم نشست
مَبُر ­ای یار که ما از تو نخواهیم برید
فوران اخلاق شاعر در این موارد از رضا و تسلیم تبدیل به فضیلت پایبندی و تعهد نسبت به پیمان عاشقانه او با معشوق می­شود.
    و اما غزل معروفی از جناب سعدی با این مطلع را نباید از یاد برد که سخت با موضوع این مقاله در ارتباط است:
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
   بیشتر بیتهای این غزل دربردارنده آمیزه­ای از رضا و پایبندی را در خود حفظ کرده است:
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست، دوست تر از جان ماست
مالک مُلک وجود حاکم رد و قبول
هرچه کند جور نیست ور تو بنالی خطاست
تیغ برآر از نیام، زهر در افکن به جام
کز قَبِل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگذاری به قهر
حکم تو بر ما روان زجر تو بر ما رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامُش کند مدعی و بی وفاست
سعدی از اخلاق دوست هرچه برآید نکوست
گو همه دشنام ده کز لب شیرین دعاست
در هر حال، شیرینی غزلهای سعدی را باید در این گونه از بیتهای بلند و به یاد ماندنی او نیز جویا شویم که در واقع این تسلیم و رضا و ادب به شخصیت انسانی خودِ شیخ مربوط می­شود و اینجاست که باید صراحتاً گفت سعدی رسم عاشقی را به نیکی می­داند و به مخاطب خود
نیز می­آموزد.