وقتی که برترین انسان برگزیده شد!


حرا هوای بهار داشت و نسیم آزادی از بالاترین قله مکه وزیدن گرفت!
دختران مکه، گل­غنچه­های بهار بودند که از دل زمین تفتیده رخصت ظهور را پس از قرن­ها انتظار در زندان جهالت می­شنیدند!
مکه قلوه­سنگ­های هموزن را ذخیره باور دانست تا بر بت­های پوسیده باریدن کند و بار دیگر عشق آسمانی نورانیت خود را بر تاریکی دل­های خسته بتاباند و بت­ها یکی پس از دیگری زایل شوند و پیشانی پوسیده­شان در چنگال موریانه­ها، پوکی جمجمه­ مترسک­ها را نمایان کند!
الله اکبر!
واژه­ای که برد و سایه­افکنی خود را تا دورتر مرزهای زر و زور و تزویر آزمایش کرد و پتکی شد که بنده­ای مخلص بر سر پهلوانان رجزخوانی که قدرت بلامنازع سران جاهل قبایل را در جنگ­های بدر، خندق و اُحُد آزمودند و جز شکست حاصلی نیاندوختند فرود آورد!
محمد (ص) از حرا بیرون آمد. در شبی که همه ستارگان را زیر نور خیره­کننده خود محو کرد و آسمان مکه چنان نورباران شد که خداوند بر او درود فرستاد و او را مصداق بارز «تبارک­الله احسن­الخالقین» کرد!
مردی که تنهایی خود را به دور از تن­ها به غاری در آن بالا میهمان کرده بود. همه جهان را در مشت وزن می­کرد تا بشارت­دهنده­ای مانا باشد برای تمامی عصرها و نسل­ها!
بشارتی که همه چشم­های محروم از نعمت آبادی و آبادانی را به سمت و سوی خود روانه ساخت. همان که آزادی را از خدا وام گرفت و در امانتداری جز او کسی را یارای حمل چنین بار سنگینی نبود! چنان که نزول آیه شریفه «انا ارسلناک شاهد و مبشر و نذیرا و داعیاً الی الله باذنه و سراجاً منیرا»با همت و استقامت پیامبرانه­اش تحقق یافت!
فریادی که در حرا پیچید، چنان بلند و رسا بود که بلندگوهای امروزی جهان هم که از خاک به افلاک صدا می­رسانند، یارای پیام­رسانی چنین صدایی را در ظرفیت خود نمی­یابند!
«اقرأ باسم ربک الذی خلق»
«خلق الانسان من علق» [خلق کرد انسان را از خون بسته]
آری محمد (ص) پاداش یک عمر امانتداری در داد و ستدهای مردمی را از خداوند دریافت کرد تا امانتدار وحی باشد و پیام­رسان خدا برای بندگانی که ستم دیدن و ستم کردن را قرن­ها در چنته آزمون داشتند و خطاهای تاریخی خود را مدام مرور می­کردند و دوباره به آزمونی دیگر فرا خوانده می­شدند تا برسند به مرحله­ای از هدایت که صاحب درک آیات اعجازآمیزی باشند از زبان مردی از قبیله خودشان!
و چنین شد که زمین دیگر پذیرای دخترکان مغضوب خشم جهل و خرافه و تعصب کورکورانه نشد تا سؤال شود «بای ذنب قتلت» [به کدام گناه کشته شدند؟]
و اسلام جاری شد، چونان آبی زلال از بالاترین قله­های سرسبزی که چشمه­های جوشان را روانه گلوهای خشکیده می­کردند و عطش سالیان را به گوارایی آبی شیرین از چشمه­هایی جوشان به پایان می­بردند!
***
نابخردان و جهّال در تعصبی کورکورانه، حریم آزادی نوین را با پرده­های تارعنکبوتی­شان می­بستند و نسیم محمدی به تکانی در دفعات دریچه دل­های بسته را می­گشود و باورهای سست را فرو می­ریخت!
محمد (ص) تنها آمد! اما با هزاران نبوغ که تمامی قدرت مادی سران کفر را یارای مقاومت با یکی از آنها نبود چرا که خدا با او بود!
کسی که توانست از راهروهای پرپیچ و خم خیبر بگذرد و قلعه­های تو در توی هزار ساله را فتح کند و زخمی را که در احد بر تن داشت به طرفه­العینی به شفاخانه باور ببرد و بار دیگر بلندتر از قبل پرچم لا اله الا الله را بر قله رفیع باور خود به اهتزاز در آورد و از آن روز به بعد اسلام خار چشم کفار و منافقین شد. وقتی که مصونیت یافت و امنیت خود و مسلمانان را در سایه اعتصام بحبل الله نهادینه کرد!
***
و هم­اینک از پس ده­ها قرن و هزار و اندی سال که از پیامبر اعظم (ص) نام و نشانی و از پهلوانان بدر و احد و تبوک و خندق در تاریخ یادها و خاطره­ها برای جهانیان باقی است. این اسلام است که در برابر حق­کشی­ها و ناباوری­ها ایستاده و به باروری خود ادامه می­دهد و باور به خدا را کلید ورود به سعادت و خوشبختی انسان در دنیا و آخرت می­سازد!
و ما در چنین شرایط سختی که دنیای ماشین و الکترونیک برایمان تدارک دیده برای رهایی از اختاپوس بیشترخواهی و دنیاداری راه گریزی جز باور اسلامی به ساده­زیستی نداریم!
تا آفرینش زیبای خداوندی بار دیگر ما را به ژرفای فلسفه قانونمندی­ها آشنا کند و عشق به زندگی پاک را در دلمان قوت بخشد و یادمان باشد که انقلاب اسلامی­مان حرکتی بود با مشابهت­هایی در دورانی که انسان در نسیان و فراموشی به سمت و سوی ناباوری به خدا پیش می­رفت.
مردی آمد، تنها با کوله­باری از صداقت و اخلاص و دست­هایی پر از پیام آسمانی و ما چه زود به فراموشی رفته­ایم، یادمان رفته است که رمز پیروزی وحدت بود و سپر و حفاظ ما یکپارچگی!
آری! بعثت با خود راز و رمزهایی دارد که می­توان به مناسبت و به هر سال آن را در حد فهم و باور بازخوانی کرد و قطراتی خنک و گوارا از آن چشمه­های جوشان را به گلوهای خشکیده رساند تا قلب­های بیمار بار دیگر رخصتی برای حرکت طبیعی یابند و خونی تازه در رگ­های باورمان جاری شود!
ان­شاءالله