لطفاً منو بردار
نویسنده و طراح: صبا
قارقار...
من لنگه جوراب آنا، خانمِ خانمها هستم. چند روزیست شنیده ام عکسم را به عنوان لنگه جوراب گم شده توی روزنامه ها می چسبانند. جایی که من هستم خیلی تاریک است و بوی بدی می دهد البته این بو مال من نیست و فکر می کنم از سیب گندیده ای باشد که روی من افتاده. دیشب که بچه مورچه از اینجا رد می شد تا من را دید گفت که عکسم را توی روزنامه دیده و به من قول داد تا تمام حرفهایم را توی نامه بنویسد در ضمن اینجا به جز من بقیه هم گم شده اند و حرفهای زیادی برای گفتن دارند.
آنا، خانم خانمها لطفاً همه ما را از توی سطل آشغال اتاقت بیرون بیاور.
از طرف لنگه جوراب، سنجاق سر، مداد، تراش، ماژیک آبی، پاک کن، شانه.

داستان سه کرم
علی رنجبر*
روزی سه کرم بودند که روی درختی زندگی  می کردند و برگ درختان را می خوردند.
روزی یکی از کرمها فهمید که یکی از دوستانش نیست.
پس از آن که مدت زیادی به دنبال او گشتند، او را پیدا کردند و دیدند که آن کرم به دور خودش تار بسته و در پیله رفته است.
چند روز بعد باز یکی از کرمها متوجه شد که  یکی دیگر از کرم ها نیست.
آن کرم متوجه شد که دوستش نیز باید دور خودش تار بسته باشد.
نوبت کرم سوم شد که در پیله فرو رفت.
مدتی گذشت کرمها پیله  را شکافتند و بیرون آمدند.
اما کرم نبودند بلکه پروانه ها یی زیبا شده بودند.
آن سه پروانه در آسمان آبی با شادی پرواز کردند.
*عضو انجمن داستان نویسی استهبان- 7 ساله


چشمان مادربزرگ
سروده : ندافیان
همرنگ آسمانهاست
آوای او همیشه
آهنگ موج دریاست
مهرش چو گل دیدنی
باغ دلش بهاری
شبهای خاطراتش
همیشه آفتابیست
مادربزرگ خوبم
چه مهربان و خوشروست
همدم تنهاییش
گلهای ناز و شبوست