گذر لطفعليخان زند و آغامحمدخان قاجار از ني ريز در مسير کرمان و شيراز
محمدعلي پيش آهنگ
هنگامي که کريمخان زند وکيل?الرعايا مؤسس و بنيانگذار سلسله زنديه از دنيا رفت، همسرش که عمه آغامحمدخان قاجار بود، فوت او را به برادرزاده خود خان قجر که در شيراز در دربار زندگي مي?کرد خبر داد.(1) او هم بر اسب سوار شد و به عنوان رفتن به شکار، شيراز را ترک کرد و درکوتاهترين مدت زمان خود را به منطقه استرآباد محل سکونت ايل قاجار رسانيد و با همراهي و کمک افراد ايل تصرف مناطق گوناگون ايران را آغاز کرد. اما جانشينان وکيل?الرعايا بي?خيال از کار او به جاي اتحاد و پيوند و همبستگي با يکديگر به جان هم افتادند و پايه و اساس سلسله زنديه را سست نمودند و حتي «ابوالفتح خان پسر و وليعهد کريمخان زند را هم نابينا کردند»(2) تا اينکه پس از مدتي حکومت به لطفعليخان زند پسر جعفرخان که جواني شجاع، دلير، بي?باک، متهور، نادره دوران در شجاعت و جرأت و نمونه بهرام چوبينه و سلطان جلال?الدين خوارزمشاهي بود رسيد. آغاز سلطنت لطفعليخان زند با دشمن سرسخت و مبارز و ستمگر آغا (آقا) محمدخان قاجار روبرو گرديد، که بيشتر مناطق ايران را تسخير کرده و زير فرمان خود در آورده بود. جوان زند شيراز را به دست حاج ابراهيم خان کلانتر که به او مي گفت پدر  داد و خود جهت مقابله با خصم خويش به حوالي زرقان و... رفت و با نفراتي اندک شبيخوني به سپاه قاجار که نفراتش زياد و چندين برابر افراد او بودند زد. در اين نبرد عده?اي از افراد سپاه قجر متواري شده و فرار کردند. تعدادي هم کشته شدند. ولي آغا (آقا)
محمدخان زير دل استري ايستاد و از جاي خود تکان نخورد و فرار هم نکرد. افرادي که به سفارش کلانتر شيراز از جمله برادرش در سپاه خان زند بودند، به او خيانت کردند و گفتند آغامحمدخان شکست خورد و
فرار کرد و...
لطفعليخان زند دست از جنگ و نبرد کشيد. هنگام طلوع فجر، آغامحمدخان به مؤذن دستور داد اذان بگويد براي نماز و کرناي چي، کرناي سواري را بکشد. مؤذن شروع به گفتن اذان کرد و شيپورزن کرناي را به صدا در آورد. افراد سپاه خان قجر که پراکنده شده بودند به محض شنيدن اذان و صداي شيپور دور خان قاجار گرد آمدند. لطفعليخان زند که در جنگ و نبرد نتوانست آغامحمدخان را از ميان بردارد به سمت شيراز حرکت کرد. هنگامي که به شيراز رسيد حاج ابراهيم خان کلانتر به او خيانت کرد و دروازه?هاي شيراز را بست و او را به شيراز راه نداد. وي به ناچار، به سمت خاور پارس حرکت کرد و از راه داراب به «ني?ريز» آمد. پادشاه زند براي مدت زماني در شهر «ني?ريز» ماند. آغامحمدخان هم به سمت شيراز آمد و وارد شهر  شيراز شد و همه منتسبان زنديه را به مازندران و استرآباد کوچانيد و برخي اعمال ناشايست از قبيل نبش قبر پادشاه عادل کريمخان زند و تزويج صبيه?اش به بابا فاضل قاطرچي
از آن پادشاه قهار و ستمگر سرزد (3) سپاه قاجار به فرماندهي محمدحسين خان قاجار که در تعقيب پادشاه زند بودند، آمدند و در کنار خرمن کوه که فاصله زيادي تا ني?ريز نداشت استقرار يافتند. لطفعليخان زند هم از ني?ريز از راه خير(KHEYR) به رونيز آمد و در قلعه ميرزا که خالي بود، سکونت کرد و تا چند روز با سپاه قاجار از صبح پگاه تا شامگاهان مي?جنگيد. پس از اين مدت تصميم گرفت به سپاه قجر شبيخون بزند اما يکي از سردارانش به او خيانت کرد جريان را به محمدحسين خان قاجار فرمانده سپاه خبر داد. هنگامي که پادشاه زند شبانگاه به سپاه قاجار هجوم برد ديد همه افراد اردو بيدار هستند. در نتيجه کاري نتوانست انجام دهد. به ناچار  مجدداً به ني?ريز برگشت.(4) پس از اندک توقفي با گروهي از لرها، ترکها، اعراب و پارسيان و... از راه ني?ريز و قطرويه که عوام به آن کدرو مي?گويند به سيرجان رفت و پس از گذشتن از چند شهر و ديار سرانجام از طبس به بم آمد و به کمک جهانگيرخان برادر محمدعلي خان سيستاني حاکم بم و عده ديگري به کرمان رفت و در شهر کرمان مستقر شد و آنجا را پايتخت حکمراني خود قرار داد و سکه به نام خود زد. آغامحمدخان با سپاه زيادي کرمان را محاصره کرد. آغامحمدخان از شنيدن خطبه و سکه به نام پادشاه زند که «خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود» آتش غضب او شعله ور شد. دستور داد  «فتح الله خان
پسر لطفعليخان زند» را که خردسال بود و با بنه و کوچ از شيراز به مازندران برده بودند، خصي نمايند.(5)
محاصره کرمان چهار ماه طول کشيد. در اين زمان مردم کرمان به پشت بام و از بالاي برج و بارو مي?آمدند و آغامحمدخان را مخاطب قرار مي?دادند و مي?خواندند
«آقا مم خان بخته، تا کي زني شلخته، فال مي?گيري با تخته، قدت مي?ياد رو تخته، اين هفته نه اون هفته...»(6)
چون محاصره طولاني شد و مردم از نظر آذوقه در مضيقه قرار گرفتند، چند نفر از محافظين کرمان با سران سپاه قجر ساختند و دو دروازه شهر را باز کردند و سپاه قاجار مانند مور و ملخ وارد شهر کرمان شدند. لطفعليخان زند چون شير بيشه به جنگ پرداخت و بعد از مدتي جنگيدن از آتش سپاه قاجار خود را  نجات داد و همراهان او به ويژه جهانگيرخان برادر محمدعلي خان سيستاني، کلانتر بم هر يکي به جانبي?تاختند و رفتند. لطفعليخان زند مدت تقريباً بيست و چهار ساعت فاصله چهل فرسخ (کيلومتر240=6×40) بين کرمان و بم را طي کرد و خود را به بم رسانيد. چون دو روز طول کشيد و جهانگيرخان به بم نرسيد، محمدعلي خان حاکم بم با خود انديشيد که اگر نواب لطفعليخان را گرفته به حضور آغامحمدخان بفرستد با اين خدمت موجب خلاص برادرش جهانگيرخان مي?گردد. همراهان پادشاه زند از فکر و انديشه محمدعلي خان مطلع شدند. موضوع را به او گفتند. وي از راه غرور يا بخت برگشتگي اعتنايي به سخن آنان ننمود. همراهان او هر يک به جانبي?رفتند و جماعت سيستاني پيرامون منزل او را گرفتند که دست به بند دهد. پادشاه دلاور و شجاع زند به زبان حال گفت: «نبندد مرا دست چرخ بلند»(7) با شمشير به آن جماعت حمله ور شد و آنها را متفرق ساخت. او يکه و تنها بر آن جماعت هجوم مي?آورد که از پشت سر دو زخم شمشير به سر و دست راست او زدند. جوان شجاعي که با شهريار قاجار و سپاه و لشکر او جنگها نموده بود که در قوه بشر نبود، از کار باز ماند، پس او را گرفتند و دربند و زنجير کشيدند و دست و پايش را بستند و بر روي شتر انداختند و حيدرخان برادر محمدعلي خان و جهانگيرخان را با سي نفر سيستاني به جانب خان قاجار فرستادند و چاپار را هم جلوتر روانه کرمان کردند. البته پس از گرفتاري پادشاه زند جهانگيرخان به بم رسيد و خيلي تأسف خورد و ناراحت و غمگين شد. برادرش محمدعلي خان هم از کرده خود پشيمان شد که ديگر فايده?اي نداشت و کار از کار گذشته بود. البته ناگفته نماند پس از مدتي آقامحمدخان قاجار که بر تخت سلطنت نشست، مبلغ هنگفتي ماليات از محمدعلي خان حاکم بم درخواست کرد. او به ناچار با قرض و وام به طرق گوناگون از ترس، وجه را تهيه و به تهران فرستاد و اين بود نتيجه کار و خدمت به پادشاه قاجار. هنگامي که خبر گرفتاري لطفعليخان زند به آقامحمدخان رسيد محمدعلي خان قاجار مأمور آوردن او شد. وي زماني که به لطفعليخان زند رسيد زنجير و پالهنگ بر گردنش انداخت.
زماني که لطفعليخان زند را نزد آغامحمدخان بردند به او گفتند سلام کن از اين کار خودداري کرد. محمدعلي خان قاجار که مأمور آوردن او بود او را جلوي پاي پادشاه قاجار به زمين انداخت به عنوان اينکه تعظيم مي?کند،(8)جوان زند گفت:
«ما نداريم از قضاي حق گله
عار نايد شير را از سلسله»
اگر مردي وجود دارد سلام بر او، آغامحمدخان از غضب و شدت ناراحتي، خود دو چشم او را از حدقه بيرون آورد و کور کرد و از عده?اي خواست به  او  اذيت و آزار برسانند. سپس جوان زند را به تهران روانه کرد.  در تهران ميرزا محمدخان دولوي قاجار او را کشت و در امامزاده زيد دفن کردند. مي?گويند جنازه او را نهاني به نجف اشرف بردند.
هنگامي که پادشاه زند را نزد خان قاجار بردند، گفت:
«يا رب ستدي ملک ز دست چو مني
دادي به مخنثي نه مردي نه زني»
«از گردش روزگار معلومم شد
پيش تو چه دف زني چه شمشير زني»
زماني که کرمان چهار ماه در محاصره بود، يک منجم گبري (زردشتي)(9) خبر فتح کرمان و گرفتاري پادشاه زند را در روز معيني داد. چند روز پيش از فتح کرمان جريان را به اطلاع لطفعليخان زند آخرين پادشاه سلسله زنديه رسانيدند. او حکم نمود منجم را در خانه?اي زنداني کنند و به تعداد روزهايي که گفته بود آب و نان در اختيارش قرار دادند که اگر راست گفت لشکر قاجار او را آزاد کنند و اگر دروغ گفته در همان جا بماند و بميرد. از اتفاقات روزگار چنانچه که گفته بود گفتار منجم درست از آب در آمد. پس از فتح کرمان آغامحمدخان قاجار دست به قتل و غارت و کور کردن و کارهاي ديگر زد که در تاريخ ناجوانمردي و ظلم و ستمش نگاشته و زبانزد شده است.
آقامحمدخان با اراده?اي آهنين به تدريج همه گردن کشان را مغلوب کرد و در عين حال که به سبب بي?رحمي و طمع و خشونت منفور بوده است اين افتخار را دارد که ايران را از تجزيه نجات داد.(10)
پس از آن آغامحمدخان قاجار تصميم گرفت به شيراز برود. بنابراين از کرمان به سيرجان آمد و از آنجا وارد شهرستان ني?ريز شد.(11)
شهريار قاجار در ني?ريز مقداري آب و زمين به شرح زير خريداري و وقف مسجد جامع صغير معروف به مسجد بازار (جامع امام خميني (ره) کنوني) نمود.
1-مقدار يکصد و يک فين(FEYN) و سه چهار يک فين آب
2-مقدار 18 هزار فين زمين*
يکي از دو موضوع زير باعث اين کار شد:
1-آقا محمدخان قاجار در ني?ريز بيمار شد و به دل درد سختي دچار گرديد. نيت کرد که اگر خدا  او را شفا دهد و پس از نجات از مريضي مقداري آب و زمين خريداري و وقف مسجد کند که وي پس از تندرستي و سلامتي اين کار را انجام داد.
2-گويند اسبهاي سپاهش زراعت?هاي شيخ الاسلام ني?ريز را چرانيدند و حاصل زراعت?ها را تماماً از بين بردند که باعث ناراحتي شيخ?الاسلام شدند.
پادشاه قاجار شخصاً نزد شيخ?الاسلام رفت. مبلغي پول جهت جبران خسارت حاصل کشاورزيش به او داد و از او دلجويي کرد. شيخ?الاسلام هم با اين وجه مقداري آب و زمين خريداري و وقف مسجد جامع صغير ني?ريز کرد که هم اکنون نزد اداره اوقاف شهرستان ني?ريز مي?باشد.(12) آنگاه آقامحمدخان قاجار مؤسس و بنيانگذار سلسله قاجاريه ني?ريز را ترک کرد و به شيراز رفت.
    آقا محمدخان، حاج ابراهيم خان بيگلربيگي را به حضور طلبيد و به او گفت: سه موضوع سبب حيرت و تعجب من شده است.
1-شجاعت، دلاوري، بي?باکي، بهادري، دليري و جرأت لطفعليخان زند که چون شير مي?جنگيد و ترس به خود راه نمي داد و مرا سخت به زحمت انداخت.
2-استقامت و صبوري خودم. هنگامي که لطفعليخان زد با اندک نفرات سپاه خود جرأت نمود و به سپاه من که افرادش خيلي زياد بودند شبيخون زند و عده?اي فرار کردند و پراکنده شدند، من از جاي خود تکان نخوردم و صبح هنگام طلوع فجر، به مؤذن گفتم اذان بگو و به کرناچي گفتم شيپور بزن تا همه افراد من و هم لشکر خان زند بدانند از اين جريان من پروا نکرده و سالم هستم و چون کوه بر جاي خود محکم ايستاده?ام.
3-خيانت و ناجوانمردي تو به ولينعمت خود که مردي دو رو(13) کينه جو و نمک نشناس هستي. بيگلر بيگي
با ترس و لرز گفت: همه به خاطر شما بود که اين کار را انجام دادم.
آنگاه آقا محمدخان قاجار سمت صدر اعظمي
(نخست وزيري) را به او اعطا کرد و به وي لقب اعتمادالدوله نيز داد و به تهران رفتند. اعتمادالدوله مدت هشت سال صدر اعظم آقا محمدخان و فتحعليشاه بود.
عمر آقا محمدخان 63 سال و مدت سلطنت او که بر اغلب بلاد ايران فرمانگذار بود، حدود هشت سال شد.
گويند به باباخان (فتحعليشاه) سفارش کرد، پس از فوت من اعتمادالدوله و همه اعضاء خانواده?اش را از ميان بردار که بسيار خطرناک و ناجوانمرد هستند.
فتحعليشاه هم به وصيت عموي خود عمل کرد و در سال 1215 اقبال حاج ابراهيم خان اعتمادالدوله از اوج عزت به حضيض ذلت رسيد. چون برادران و فرزندان و منسوبان حاجي ابراهيم خان هر يک بر بخشي از کشور ايران حکومت مي?کردند بنابراين در اول ماه ذيحجه سال 1215 هجري قمري نخست هر دو چشم اعتمادالدوله را کور کردند و او را با زن و فرزند به قزوين و پس از آن به طالقان فرستادند و در آنجا او را کشتند و در همان شب اول ذيحجه سال 1215 هـ.ق برخي از برادران و منسوبان او را کشتند و بعضي?ها را نابينا کردند و ميرزا عليرضا پسر اعتمادالدوله را خصي کردند و تمام املاک آنها را به ضبط ديوان در آوردند. اعتمادالدوله نتيجه خيانت خود را به آخرين پادشاه زند ديد.(14)
يک تصنيف درباره لطفعليخان زند
پس از شکست لطفعليخان زند تصنيفي از تيره بختي
و درماندگي و بيچارگي آخرين يادگار زند ساختند. فضايل اين شاهزاده جوان، وي را محبوب قلبهاي مردم ايران ساخته بود و شجاعت و جوانمردي و دلاوري و استقامتي که در روزگار از خود بروز داد موضوع تصنيف زير شد که پس از مرگ لطفعليخان زند در سوگ اين دلاور زمزمه و خوانده مي شد و مي?شود.
بالاي بان اندران
قشون آمد مازندران
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
 جنگي کرديم نيمه تمام
لطفي(15) ميره شهر کرمان
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
حاجي(16) ترا گفتم پدر
تو ما را کردي دربدر
خسرو دادي دست قجر(17)
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
لطفي خان بلهوس
زن و بچت بردند طبس
طبس کجا، تهران کجا
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
لطفي خان(18) مرد رشيد
هر کس رسيد آهي کشيد
مادر، خواهر، جامه دريد
لطفي خان بختش خوابيد
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
بالاي بان دلگشا
مردست ندارد پادشا
صبر از من و داد از خدا
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
لطفي خان مي?رفت ميدون
مادر مي?گفت شوم قربون
دلش پر غم رخش گريون
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
لطفي خان هي هي مي?کرد
گلاب نبات با مي، مي?خورد
بختش خوابيد لطفي خان
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
اسب نيله نوزين است
دل لطفي پر از خون است
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
وکيل(19) از قبر در آرد سر
بيند گردش چرخ اخضر
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
* * *
لفطي خان مضطر
آخر شد به کام قجر
باز هم صداي ني مياد
آواز پي در پي مياد
(کتاب انواع شعر فارسي، صص 576 و 577)
* * *
آقاي صادق همايوني در کتاب ترانه?هاي محلي فارس مي?نويسد:
از ظاهر شعر کاملاً پيداست که متن آن دقيق و منظم نيست و افتادگي دارد و اصل آن تنها به زبان انگليسي وجود دارد که در کتاب «سرهار فورد جونز» به نقل از سفرنامه «وارينگ» آمده، که ترجمه آن عيناً نگاشته مي?شود. البته متن انگليسي آنرا هم در پاورقي کتاب خود چاپ کرده و در صفحه 412 مي?نويسد: «گوته» شاعر و دانشمند نامدار آلمان در يادداشتهاي خود ترجمه همين تصنيف را که مردم پس از مرگ لطفعليخان زند در سوگ اين دلاور ايراني زمزمه مي?کردند را دارد. همچنين «ادوارد اسکات وارينگ» در سفرنامه مشهور خود با عنوان «سفر به شيراز» آنرا نوشته است.
«نقل از خسرو ناقد، مقيم آلمان»
متن ترجمه انگليسي تصنيف
هر لحظه صداي نيزه به گوش مي?آيد
چکاچک آن پشت سر هم و به تندي به ما مي?رسد
کسي که سوار بر اسب «غران» بود کي پيدا مي?شود
                      * * *
اي حاجي ابراهيم که من ترا پدر خود خواندم
چرا مرا از زادگاهم رانده?اي؟
چرا خسرو مرا به پادشاه غدار قاجار تسليم کردي؟
ولي صداي نيزه بار ديگر به گوش تو خواهد رسيد
و چکاچک آن پشت سر هم و به تندي شنيده خواهد شد
 زيرا کسي که سوار بر «غران» مي?شد از بند تو آزاد شده است.
* * *
روزگاري محبوب همگان بودم و مرا افتخار شيراز مي?خواندند
افسوس که هم اکنون زن و فرزندان من مانند پرنده?اي در قفس به طبس برده شده?اند مرا به طبس چه کار؟
صداي نيزه قطع نخواهد شد
و ضربه پس ضربه شنيده خواهد شد
زيرا سوار «غران» نزديک است
* * *
اي زن حاجي ابراهيم آيا به خاطر کارهاي شوهر خود شرمگين نيستي؟
و اي مادر حاجي ابراهيم وطن تو را لعنت مي?فرستد
هنگامي که خانمهاي شرافتمند در طبس غش مي?کنند
    تو لبخند مي?زني و به بخت غدار خود اطمينان داري و تصور مي?کني که در امان هستي
ولي ما هنوز صداي نيزه را مي?شنويم
و همراه هر نسيم صداي آن بار ديگر به گوش مي?رسد
                             * * *
قاجارهاي وحشي از مازندران به حرکت درآمدند
دريغا که لطفعليخان هم اکنون قدرت شاهي را مي?طلبد
   ولي صبور باش و به ياد بياور که خداوند عادل است
زيرا صداي نيزه هنوز به ما مي?رسد
همراه با نسيم صداي آن تکرار مي?شود
و خداوند «غران» پديدار خواهد شد
* * *
پادشاه دلير به ميدان جنگ است
مادرش براي فرزند خود دعا مي?کند و همچنين براي همسر او که خداوند او را فداي شاه کند
دل هر دوي آنها از غم آکنده است
و چهره آنها را اشک تر کرده است
ولي هم اکنون صداي نيزه شنيده مي?شود
و نسيم بر اثر حرکت نيزه به لرزه در مي آيد
زيرا خداوند «غران» پديدار شده است
* * *
اي لطفعليخان دلير تو هنرنمايي?هايي از خود نشان داده?اي
    تو خود را با گلاب تازه کرده و از شراب پيروزي سرمست ساخته?اي
ولي افسوس که فايده?اي نداشته زيرا بخت تو در خواب بوده است
اما هنوز صداي نيزه به گوش ما مي?رسد
و چکاچک آن با هر نسيم نزديک مي?شود
و سوار «غران» پديدار خواهد شد
* * *
هان! مؤسس سلسله وکيل بزرگ
سر از قبر بر مي آورد افسوس چه بيند؟
فرزند دلير او از تخت خود محروم شده و خائني به جاي او نشسته است
پرده سياه تقدير بر قدرت زنديه کشيده شده
و صداي نيزه در خاموشي فرو رفته است
نسيم ديگر آن صدا را تکرار نمي?کند
و اسب دلير و سوار بزرگوار آن ديگر پديدار نمي?شود
                            * * *
اي مردان شيراز، باغهاي بهشت مانندي را که داريد به چه کسي مديون هستيد؟
 به زنديه بزرگوار
اي زنان شيراز چه کسي براي شما حمام?هاي مرمر دلگشا و چشمه?هاي خنک فراهم ساخت؟
زنديه بزرگوار
اي دوشيزگان شيراز چه کسي در ميان آن گرمابه?ها و چشمه?ها براي شما جشن گل برپا کرد؟
زنديه بزرگوار
هيچ?يک از شما به وقت ضرور به کسي که سوار «غران» بود کمکي نکرد.
پانويس و منابع:
1-کتاب خواجه تاجدار
2-کتاب گيتي گشا، تاريخ زنديه
3-تاريخ کرمان تأليف احمدعلي خان وزيري به کوشش دکتر محمدابراهيم باستاني پاريزي،
استاد  دانشگاه
4-فارسنامه ناصري تأليف ميرزا حسن فسايي تصحيح و تحشيه از دکتر منصور رستگار فسايي،
استاد دانشگاه
5-کتاب گيتي گشا تأليف ميرزا محمد
6-کتاب آسياي هفت سنگ تأليف دکتر محمدابراهيم باستاني پاريزي، استاد دانشگاه
7-مصراع شعر از حکيم فردوسي شاعر بزرگوار و حماسه سراي ايران
8-کتاب ناسخ التواريخ جلد قاجاريه ص 35 تأليف ميرزا محمدتقي سپهر
9-تاريخ کرمان
10-تاريخ براي نوجوانان، تهيه کننده حسنعلي
پيش?آهنگ
11-کتاب شرح وقايع ني?ريز شورانگيز تأليف
محمد شفيع روحاني ني?ريزي
12-نشريه دانشگاه آزاد واحد ني?ريز، تهيه کننده مرحوم سيد حسن فقيه مسئول اسبق دانشگاه
13-ناسخ التواريخ
14-فارسنامه ناصري
15-لطفعليخان زند آخرين پادشاه سلسله زنديه
16-حاجي ابراهيم خان اعتمادالدوله بيگلربيگي شيراز
    17-قجر، آقا محمدخان قاجار مؤسس سلسله قاجاريه
18-لطفعليخان زند
19-وکيل، منظور کريمخان زند وکيل?الرعايا مي?باشد.
    *فين يک گونه مقياس است