گوشه­ای از تاریخ نی­ریزگذر میرزا احمدشاه صفوی از نی­ریز در مسیر

کرمان و شیراز محمدعلی پیش آهنگ

 

«ز جور و ظلم و کار اهل ایران بس که درهم شد
برای انتقام افغان مظلومان مجسم شد»
هنگامی که سلطنت سلسله صفویه (1148-906 ه.ق) رو به سستی و ضعف رفت در اواخر دوران پادشاهی شاه سلطان حسین صفوی (1135-1105ه.ق) محمود افغان غلزه(غلجایی)1 فرزند امیر اویس سر به شورش برداشت و نخست با اسدالله خان ابدالی به جنگ و نبرد پرداخت و او را به قتل رسانید و از روی مکر و خدعه سر او را به دربار شاه سلطان حسین صفوی فرستاد و در نامه­ای ضمن عذرخواهی متذکر گردید که اگر عمویم عبدالعزیز2 را کشته و نافرمانی کرده ام، معذرت می­خواهم و من مطیع و فرمانبردار هستم. درباریان از راه سادگی و راحت طلبی خلعت و شمشیر و اسب و فرمان حکومت قندهار را برای او فرستادند و او را ملقب به «حسین قلیخان» نمودند.3 بعضی از نکته سنجان قزوینی در آن زمان تاریخ کشته شدن اسدالله خان ابدالی حاکم منطقه فراه به دست محمود غلزه افغان را چنین یافته­اند. «اسد را سگ شاه ایران درید» که برابر حساب ابجد سال 1132 ه.ق می­باشد.
محمود افغان پس از این حیله و حقه با نیرویی که فراهم کرده بود از راه سیستان و بیابان بی­خبر خود را به حوالی بم، نرماشیر و... از توابع کرمان رسانیده و بدون تأخیر وارد کرمان گردید. حاکم کرمان حسین خان سیستانی که در خود استعداد محاربه و نبرد را با محمود افغان ندید و مردم شهر کرمان نیز به سبب سالها که در رفاه و امنیت گذرانیده بودند و کرمان هم حصاری و قلعه­ای نداشت، بنابراین کدخدایان با کلانتر و داروغه ناچار از او استقبال کردند. محمود افغان چون وارد کرمان شد در ظاهر تا حدی با آنها مهربانی و محبت کرد. این پیش­آمد به اطلاع امرای پادشاهی رسید. از دربار به لطفعلیخان، سپه سالار پارس فرمان داده شد که محمود افغان را از میان بردارد. چون این حکم به لطفعلیخان رسید محمدقلی بیگ قزوینی را که میر شمشیر او بود، با سپاهی از فارس، کهگیلویه، شوشتر، دزفول، رامهرمز و قلعه سلاسل با جمعی از مین باشیان و یوز باشیان و سرداران برای دفع و از بین بردن محمود افغان تعیین کرد. محمدقلی بیگ قزوینی با سپاهش به «نی ریز» آمد و سپس از راه قطرو، که عوام آن را کدرو گویند [بخش کنونی قطرویه نی­ریز] از کفه قطرویه گذشت و به سیرجان رسید. برخی از سرداران کرمان مانند امیربیگ طاهری، خواجه کریم الدین براکوهی و سالار عسکر خود را به فوج محمدقلی بیگ رسانیدند. چون خبر حرکت سپاه که از «نی ریز و قطرو» گذشته بود، به محمود افغان رسید، او هم زکریا سلطان از افافنه غلزه که سمت خویشی با وی داشت، با سیصد سوار افغان به منطقه مشیز جهت جنگ با سپاه پارس فرستاد. سرکردگان کرمان محمدقلی خان بیگ را راهنمایی کردند و بی­خبر بر زکریا سلطان هجوم بردند. در این نبرد زکریا سلطان با نفراتش همه کشته شدند. چون این خبر به محمود افغان غلزه رسید خود با سپاه افغان بر محمدقلی خان بیگ قزوینی هجوم آورد. محمدقلی بیگ به سبب آن پیروزی جزیی و مست از باده، مغرور و بی اعتنا و مقرور در کمال بی اعتنایی در برابر سپاه افغان صف آرایی کرد و به آسانی شکست خورد. برخی کشته شدند و عده­ای به اطراف و جوانب متفرق و فرار کردند. محمود افغان در آن سال به همین قدر اکتفا کرد و به کرمان برگشت و آنجا را تاراج و غارت نمود و به قندهار رفت و این عمل را جهت آزمایش انجام داد. محمود افغان در ماه ربیع­الاول سال 1134 ه.ق
مجدداً از قندهار به سمت کرمان آمد و آنجا را محاصره کرد. رستم محمدخان حاکم کرمان به او پیغام داد، اگر شما مدعی گرفتن ایران هستی نخست اصفهان را تسخیر کن، بعد ما هم تابع خواهیم بود. بنابراین محمود افغان در بیست(20) جمادی الاول
سال 1134ه.ق در کولون آباد، چهارفرسخی اصفهان با سپاه شاه سلطان حسین صفوی به جنگ پرداخت و آنها را شکست داد و به فرح آباد اصفهان آمد.
«قدم نا مبارک محمود
گر به دریا رسد برآرد دود»
 ضمناً محمود افغان هنگامی که در حوالی کرمان بود، گروهی از نیروهای خود را به سمت «نی ریز» فرستاد. سپاهیان افغان که به نی­ریز آمدند شهر را غارت کردند.4 همچنین عده­ای را به طرف لار و... فرستادند. محمود غلزه افغان وقتی اصفهان را گرفت طهماسب میرزا پسرشاه سلطان حسین (1135-1105 ه.ق) جهت جمع­آوری نیرو برای مقابله با محمود افغان به قزوین رفت. چون شنید پدرش اسیر دست افغانها شده و با چند نفر از شاهزادگان کشته شده­اند، در اواخر ماه محرم در دارالسلطنه قزوین بر اورنگ شاهی نشست و خود را شاه طهماسب دوم نامید و خطبه و سکه به نام خود زد.5 سخن سنجان قزوینی «آخر ماه محرم» را تاریخ جلوس او بر تخت شاهی یافته­اند.6 در سال 1136 ه.ق محمود افغان بر اصفهان مسلط شده و شاه سلطان حسین و سایر شاهزادگان صفوی را زندانی و سپس آنها را کشت.
«شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر»
شاه طهماسب میرزا که جوان بود و از این واقعه سخت ناراحت و دلگیر شده بود، اطرافیانش جهت رفع هم و غم و تمدد خاطر به او تکلیف به خوردن خمر کردند تا ناراحتیش از بین برود. به مضمون:
«شاها ز می­گران چه بر خواهد خاست
وز مستی هر زمان چه برخواهد خاست»
شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پیش
پیداست کز این میان چه برخواهد خاست
شاه طهماسب میرزا دوم گفته اطرافیانش را قبول کرد و به این کار دست زد.
«قضا چون ز گردون فرو هشت پر
همه عاقلان کور گردند و کر»
تمثیل:
«قضا دستی است پنج انگشت دارد
چو خواهد از کسی کامی برآرد
دوبر چشمش نهد دوبر بنا گوش
یکی بر لب نهد گوید که خاموش»
جدا شدن میرزا سید احمد از شاه طهماسب میرزا دوم
میرزا سیداحمد که همراه شاه طهماسب میرزا دوم بود، چون دید که شاه طهماسب به سبب شرب خمر و بی­خبری از اوضاع آشفته مملکت باعث از هم پاشیدن امر سلطنت است، از او جدا شد. میرزا سیداحمد در سال 1136 ه.ق مطابق توشقان ئیل7 فرمان مجهولی به مهرشاه طهماسب میرزا دوم به نام خود به مضمون زیر صادر کرد:8 «میرزا سیداحمد که یکی از اقارب ماست او را مخاطب به خطاب سیداحمد میرزا خان کرده، به سرداری سپهسالاری بلاد فارس تعیین نمودیم. باید که جمع سرکردگان قشون و سرداران سپاه بر او جمعیت نموده و اطاعت و انقیاد او را اطاعت و انقیاد ما دانند و بعد جمعیت به هر نحوی که مقدور باشد، در دفع تسلط افاغنه از بلاد فارس و عراق و... کوشند و در همه امور گفته او را گفته ما و فرمان او را فرمان ما دانند.»9 این فرمان را به شهرهای فارس فرستاد و آنگاه به ابرقو و بعد به ترتیب به سمت اقلید، سورمق، قنقری، مشهد مرغاب و بوانات و... رفت. مردم هم که منتظر سردار و رییسی بودند به شوق و رغبت تمام دور سیداحمد میرزاخان گردآمدند. سیداحمدخان وارد مرودشت شد و سر پل خان هفت فرسخی با زبردست خان والی (استاندار) شیراز به جنگ پرداخت و چون کاری از پیش نبرد به سمت جهرم و لار رفت و آن دو شهر را تصرف کرد. در رمضان سال 1137 ه.ق تمام سرداران «نی ریز»، فسا، داراب، خفر، استهبان و... به قدر پنج، شش هزار سوار و پیاده دور او گرد آمدند.10 در این بین خبر پیروزیهای سیداحمد میرزا خان که فردی شجاع و دلیر بود در آذربایجان به شاه طهماسب میرزا دوم رسید. مخالفین دوست نما به شاه طهماسب دوم گفتند سیداحمدخان صاحب داعیه و دشمن خانگی است. نخست باید فکر دشمن خانگی کرد. بعد علاج دشمن خارج آسان است. شاه طهماسب میرزا دوم که وسوسه شده بود، ولی محمدخان شاملو را به حکومت کرمان و شاه وردیخان چگنی را سپهسالار بلاد فارس نمود و فرمان­هایی به سرداران و سرکردگان پارس نوشت که سیداحمد میرزاخان یاغی و طاغی است. هرگز با او رفاقت نکنید. او را گرفته دست بسته تحویل شاه وردیخان دهید و او را به نزد من آورید. در این هنگام شاه وردیخان به حوالی «نی ریز»
رسید. در همین وقت به سیداحمدخان خبر دادند که هادی بیگ مین باشی که سردار هزار سوار است قصد دارد تو را گرفته و تحویل دهد. چون خبر صحت داشت او هادی بیگ مین باشی را از میان برداشت.
آنگاه سیداحمدخان خود با سپاه به «شهر نی­ریز» که در نزدیکی داراب است، رسانید. ناگاه بی­خبر بر شاه وردیخان که در کمال غفلت و بی­خبری بود هجوم آورد و پس از اندک زد و خوردی، وی را شکست داد و او را دستگیر و تمام اسباب و وسایل او را تاراج کرد. پس از چند روز برخی از سرداران شاه وردیخان و خود او را از قید و بند آزاد کرد و گفت هر کجا می­خواهید بروید. شاه وردیخان به آذربایجان رفت و حقایق و دلاوری­های سیداحمد میرزاخان را نزد شاه طهماسب میرزا دوم بیان کرد. در آن زمان «سیاوش بیگ سردار نی­ریز» و «سام بیگ سردار داراب» هر یک با هزار سوار با سایر سرکردگان و همچنین مین باشی پازهری و لشکر فسا، مشهد مادر سلیمان، خفر، ایج، استهبان، تادوان، بایونه بیگ بواناتی و یولقلی بیگ سردار ایل مدک یاری و سرکردگان در شول مانند لشنی و ممسنی و قهوند و سفیدبانی به سیداحمد میرزاخان پیوستند.
سیداحمدخان با این عده متوجه کرمان شد. چون این خبر به «ولی محمدخان» رسید او نیز لشکری فراهم کرد. به همراه میر امیربیگ طاهر و خواجه حکیم بیگ دولت آبادی و سرکردگان براکوه و سیرجان، شهر بابک و سالار عسکر بلوک و...  در شمال شهر میمند با سپاه سیداحمدخان به جنگ پرداخت و در اندک زمانی سپاه کرمان شکست خورد. محمد ولی خان فرار کرد. بعد دستگیر شد. در نتیجه بیشتر سرکردگان کرمان خواسته و نخواسته اطاعت سید احمدخان را پذیرفتند و از راه سیرجان، مشیز و باغین وارد کرمان شد و بساط عدالت و حکومت گسترد و قلوب همه را به دست آورد و با مشورت سرکردگان و سرداران سپاه کرمان و فارس و... در سال 1139 ه.ق نام سلطنت را بر خود گذاشت و به نام «سیداحمدشاه» بر تخت سلطنت نشست و سجع مهر و سکه او این مصراع شد که «تاج فرق پادشاهان احمد است» و نقش سکه اش این بیت شد.
«سکه زد، در هفت کشور، چتر زد چو مهر و ماه
وارث ملک سلیمان گشت احمدشاه»
آنگاه «ولی محمدخان» را وزیر کرد و لقب اعتمادالدوله به او داد و به طالب خان سمت «دیوان بیگی» عطا کرد. سپس به قصد گرفتن دارالعلم شیراز جنت طراز
دارالملک از کرمان حرکت کرد و به سمت شیراز روانه شد. در بین راه همه جا سرداران و سرکردگان به سپاه او پیوستند و نفرات سپاه او زیاد شد. چون سیداحمدشاه در عنفوان جوانی بود و هنوز سرد و گرم روزگار را ندیده و نچشیده و تجربه دنیا را نیندوخته بود و به واسطه شجاعت و مردانگی زیادی که داشت به فراوانی لشکر و سپاه دشمن نمی­اندیشید و در بیشتر جنگهایی که کرده بود و با کمی نفرات خود که به سپاه افغان زده بود و از کشته­ها پشته ساخته و زور بازو و شجاعت­ها از خود به ظهور رسانیده بود، بر قوت بازو و دلاوری و برخی پیروزی­ها که برایش روی داده بود مغرور شد. و به مصداق این دو بیت:
«مرد خردمند هنر پیشه را
عمر دو بایست در این روزگار
«تا به یکی تجربه آموختی
با دگری تجربه بردی به کار»
سیداحمدشاه از زیادی شجاعت و مردانگی و غرور سلطنت و پادشاهی، خود را پادشاه بالا استقلال تصور می­کرد و نمی­دانست برخی از سرداران و سرکردگان در ظاهر با او هستند و غافل از آنکه در باطن با وی نیستند و منتظر فرصت می­گشتند تا خود را از قید اطاعت و فرمانبرداری او برهانند. به ویژه ولی محمدخان که وزیر و اعتمادالدوله و کل اختیارات با او بود و طالب خان که دیوان بیگی و امیر دیوان و رکن رکین دولت او بود. سید احمدشاه جوانی دلیر و متهور و بی باک بود، ولی از امور سلطنت و مملکت داری، بدون تدابیر شایسته و جلب قلوب و فروتنی و فریب روزگار بهره­ای نداشت که همین امر سبب به هم خوردن دولت او می­شد. خلاصه سیداحمدشاه از کرمان حرکت کرد منزل به منزل و شهر به شهر از راه سیرجان و نی­ریز، سروستان، کهنجان و مهارلو مسافت­ها را گذرانید تا به پل فسا چهار فرسخی شیراز رسید و از آن سمت هم محمدخان بلوچ حاکم شیراز به سه، چهار هزار سوار کار دیده، مجرب و تعلیم دیده افغان در سر پل فسا با سیداحمدشاه مصاف داد و به جنگ و نبرد پرداخت. سیداحمدشاه اراده کرده بود که سپاه خود را از سر پل فسا بگذراند و آن سمت پل به جنگ بپردازد. ولی سپاه افغان پیش دستی کرد و از پل گذشت. در این مکان سمت دست چپ سیداحمدشاه کوهستان بود و سمت دست راستش دریاچه مهارلو و در آن زمان، مکان جنگ به سبب رطوبت هوا و بارندگی گل و لای به وجود آمده بود. این وضع کار را برای سیداحمدشاه سخت و مشکل کرده بود. در آن نبرد، پیش جنگان افغان جلو اسب خود را رها و ساعد چپ را جلو چشم و رو گذاردند و با دست راست شمشیر را از غلاف کشیده و صدایی مانند شغال از خود درآوردند و - این کار را برای رفع ترس و خوف و ندیدن برق شمشیر و هیئت سپاه دشمن و همچنین ندیدن کشته شدن دوستان و رفقا و هم رزمان و افراد سپاه خویش انجام می­دادند- یک مرتبه به قلب سپاه سیداحمدشاه زدند و تعدادی از نفرات سیداحمدشاه کشته شدند و برخی هم در گل و لای و دریاچه ماندند.
در همین ضمن ولی محمدخان و طالب خان هر دو که باطناً با او نبودند، فرار کردند و بعضی از سرکردگان و افراد سپاه هم اسیر شدند. سیداحمدشاه که با کمال بی اعتنایی در روز جنگ و نبرد بر اسب سوار نشده بود و بر تخت روان استری سوار و نشسته بود، چون پیشامد را بدین منوال دید، از غایت اضطراب با پای برهنه خود را بر اسب کتل رسانید و تاج سلطنت را از سر انداخت و به صورت مبدل با افغانه به تنهایی جنگ و گریز نموده، جمعی که روبروی او می­آمدند، از ضرب شمشیر او کشته می­شدند. خلاصه به هر نحوی که بود از میدان جنگ و معرکه بیرون رفت و اگر چنین نمی­کرد او هم اسیر می­شد. افراد سپاه افغان پس از این پیروزی تمام اسباب و وسایل شاهی او را با عده­ای که اسیر شده بودند، برداشته و به شیراز برگشتند و از بیم و ترس و هراسی که از تهور و بی باکی و دلیری و شجاعت سیداحمدشاه در دل داشتند او را تعقیب و دنبال نکردند.
سیداحمدشاه فرزند میرزا ابوالقاسم نواده نواب میرزا داوود متولی مشهد مقدس معلی (... داماد شاه سلیمان ماضی بود) که جوانی رشید و نظیر جلال الدین خوارزمشاهیان و لطفعلیخان زند و بهرام چوبینه و آخرین شاهزاده صفوی بود. به سختی و صعوبت تمام، روز دیگر خود را به «شهر نی­ریز» رسانید.11
با کمی استراحت با حدود هفتصد، هشتصد سوار که همراه او باقی مانده بودند از کفه «قطرو نی­ریز) گذشت و وارد خاک کرمان شد. پس از رسیدن به شهر کرمان چون برخی از سرکردگان کرمان کشته و بعضی اسیر افغانها بودند، در کرمان چندان جمعیتی دور او گرد نیامدند. در دوازدهم شعبان سال 1137 ه.ق محمود افغان پسر امیر اویس به دست اشرف افغان پسر عبدالعزیز، پسر عمویش کشته شد. محمود افغان مدت سلطنتش دو سال و هفت ماه و طول عمرش 27 سال بود. هنگامی که سرکردگان و اسیران سپاه سیداحمدشاه را به اصفهان بردند، اشرف افغان نخست تصمیم گرفت همه آنها را به دیار نیستی بفرستد پس از آنکه از این کار منصرف شد آنها تعهد کردند که تمام بخشهای کرمان را به تصرف اشرف افغان در بیاورند و سیداحمدشاه را یا بکشند یا زنده تحویل دهند. این جریان و خبر از اصفهان به کرمان به گوش سیداحمدشاه12 رسید. برای این کار عبدالله خان بلوچ به سرداری چهارهزار سوار افغان از اصفهان به سمت کرمان حرکت کرد. در سال 1140 ه.ق شاه طهماسب میرزا دوم صفویه در جنگ از دولت روم شکست خورد. سیداحمدشاه هم با اضطراب از کرمان خارج شد و به شهرهای دیگر فارس رفت از جمله به لار و جهرم و سرانجام به داراب رسید و در قلعه حسن آباد محصور گردید. مدت هشت، نه ماه در آن قلعه بود و هر روز از قلعه بیرون می­آمد و با افراد تمورخان کُرد و محمدخان بلوچ فرماندهان سپاه می­جنگید و دوست و دشمن بر شجاعت او را تحسین می­کردند. در ضمن برخی از یارانش جریان کار او و نیتش را به افغانها خبر می­دادند. تا اینکه نقبی در داخل قلعه به بیرون زدند تا برادرش که «میرزا عبدالائمه» نام داشت از داخل قلعه از راه نقب بیرون رود. در شبی که مقرر بود برادر او با چند نفر دیگر از آن نقب خارج شوند. به واسطه خبری که به افغانها داده بودند، چند نفر از افغانها در کمین نشستند و به محض اینکه میرزا عبدالائمه بیرون آمد او را با همراهانش گرفتند و بعد به سیداحمدشاه اعلام کردند که برادرت کشته شده است. خلاصه سیداحمدشاه هم اسیر تمورخان گردید. او را با برادرش میرزا عبدالائمه به اصفهان نزد اشرف افغان بردند. اشرف افغان چون از دلاوری و شجاعت سیداحمدشاه اطلاع داشت، نخست با او با احترام رفتار کرد و او را تحویل تمورخان داد تا در منزل او زندگی کند و به تمور خان قول داده بود که او را نکشد. پس از چند روز بد عهدی و بدقولی کرد. سیداحمدشاه و برادرش میرزا عبدالائمه را به حضور طلبید و به حکم آن که هفت درویش در یک گلیم بخسبند و دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند13 حکم به قتل او و برادرش داد. بنابراین او را با برادرش در پشت پل چوبی گردن زدند. سیداحمدشاه «خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود»14 هنگام صبح خبر به تمورخان رسید. دستور داد آنها را دفن کردند. این پیشامد در اواخر سال 1140 هجری قمری اتفاق افتاد.
«چون تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار»
تمورخان که بدقولی و بدعهدی اشرف افغان را دید کینه او را در دل گرفت و پس از چندی به ارومیه (رضائیه) رفت...
پس از آن که طهماسب قلیخان (نادرشاه) اشرف افغان را از میان برداشت شاه طهماسب میرزا دوم صفویه را نیز از سلطنت برکنار کرد و خود در سال 1148 ه.ق در دشت مغان سلطنت را به دست گرفت و بر تخت پادشاهی نشست و تاجگذاری کرد. آنگاه شاه طهماسب میرزا دوم را به دست رضا قلیخان پسر خود سپرد. در آن هنگام محمدحسین خان قاجار به دستور رضاقلی خان، شاه طهماسب میرزا و فرزندش را کشت و جنازه آنها را در مشهد مقدس به خاک سپردند.
«جهان چون کمانخانه بی دریست
که هر لحظه در قبضه دیگریست»
پس از چندی به دستور نادرشاه افشار (1160- 1148 ه.ق) دو چشم رضا قلیخان پسرش را هم کور کردند.
«دیدی آن قهقهه خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود»
این عمل بعداً باعث پشیمانی نادرشاه شد که در روحیه او اثر بسیار بدی به جا گذاشت. صاحب فارسنامه ناصری در صفحه 538 می­نویسد: مدت سلطنت دولت صفویه از سال 906 تا سال 1148 ه.ق چون بشماریم 242 سال خواهد بود و شماره آن پادشاهان یازده نفر است. آنگاه اسامی آنها را از شاه اسماعیل اول تا شاه عباس سوم را می­نویسد. اما مرحوم امیرالشعراء رضا قلی خان متخلص به هدایت، شماره آنها را دوازده نفر به رشته نظم کشیده و سلطان حمزه پسر شاه سلطان محمد را بر آنها افزوده و می­گوید:
«از آل صفی دوازده میر عظام
حمزه است و حسین و دو اسماعیل به نام
و آن هشت محمد و سلیمان وصفی
آنکه سه عباس و دو طهماسب به نام»
پس از آنکه نادر در سال 1148 ه.ق تاجگذاری کرد، اهل دانش آن زمان جمله «الخیر فی ما وقع» را تاریخ جلوس نادر به سلطنت دانستند. برخی­ها هم جمله «لاخیر فی ما وقع» را در نظر گرفتند و خطبه و سکه به نام نادر زدند. شاعر می­گفته:
«نگین دولت و دین رفته بود چون از جای
به نام نادر ایران قرار داد خدای»
شاعر دیگری می­گوید:
«بریدیم از مال و از جان تمام
به تاریخ الخیر فی ما وقع»
جمله الخیر فی ما وقع و یا لاخیر فی ما وقع به حساب حروف ابجد می­شود 1148 هجری قمری. سرانجام خود نادرشاه افشار (1160-1148 ه.ق) هم در سال 1160 در یک شب به دست سه نفر از سردارانش به قتل رسید. چنانچه شاعر گفته:
«سرشب سرقتل و تاراج داشت
سحرگه نه شه سر نه سرتاج داشت»15
«بیک گردش چرخ نیلوفری
نه نادر به جا ماند نه نادری»16
ضمناً هنگامی که نادرشاه خواست به کرمان برود از «شهر نی­ریز» گذشت17.
پی نویس و منابع:
1 - به جای غلزه کلمه غلجایی نیز نوشته شده است چون امیر اویس از طایفه غلجایی بوده
2 - در بعضی از کتابها به جای عبدالعزیز نام عبدالله نگاشته شده است.
3 - در این بخش افغانها مقصود آن چند هزار نفر مهاجمین است که به جای مملکتداری برای غارت اصفهان آمده بودند وگرنه مردم افغانستان و ایران هر دو یک روحند اندر دو بدن و زمانی این دو مملکت یک کشور بودند. نقل از کتاب هفت قلعه از دکتر باستانی پاریزی
3 - مجمع التواریخ در تاریخ انقراض صفویه و وقایع بعد، تألیف مرعشی صفوی، میرزا خلیل، به تصحیح و اهتمام استاد فقید اقبال آشتیانی، عباس.
4 - فلور، ویلم، اشرف بر تختگاه اصفهان، انتشارات توس سال 1367 خورشیدی ص 36
5 - روضه الصفا جلد 8 ص 505
6 - کتاب دره نادری ص 155
7 - تاریخ ایران نوشته ملکم، جلد یک ص 6
8 - تاریخ جهانگشای نادری ص 22
9 - و 10- فارسنامه ناصری تألیف میرزا محمدحسن فسایی تصحیح و تحشیه از دکتر رستگار فسایی، منصور (استاد دانشگاه)
11 - تاریخ کرمان صص 36- 68- 73
12 - مجمع التواریخ
13 - گلستان سعدی
14 - دیوان حافظ
15 - در بعضی مأخذ: تن به جای شاه(شه) نوشته شده است.
16 - غرض از نادری بالش مروارید دوز گرانبهایی بوده است که نادر شاه در موقع جلوس همیشه بر آن تکیه می زده
17 - تاریخ کرمان تألیف احمدعلی خان وزیری به کوشش دکتر باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، استاد دانشگاه صص 667-668.

آشنايي با تاريخچه هلال احمر

دولت عثماني در سال 1876 به جاي استفاده از نشان صليب سرخ از معكوس رنگ هاي پرچم خود يعني هلال احمر در زمينه سفيد براي جمعيت ملي خود استفاده كرد كه بعدها بسياري از كشورهاي اسلامي آن را به عنوان نشان جمعيت ملي خود بكار بردند. جايگاه جمعيت هلال احمر از نظر عرف بين المللي بسيار حائز اهميت است. صليب سرخ و هلال احمر
بين المللي، بزرگترين شبكه بشردوستانه غيرسياسي و امدادرساني جهان محسوب
مي شوند.
امروزه در سطح بين المللي يكي از معيارهاي سنجش ميزان فعاليت هاي بشردوستانه و غيرسياسي در هر كشور، وضعيت جمعيت ملي هلال احمر و صليب سرخ و عدم وابستگي و غيرسياسي بودن آن ها است.
عنوان سازمان بين المللي كه با هدف تخفيف آلام انساني و حفظ و پيشرفت بهداشت عمومي، بر طبق موافقتنامه ژنو در سال 1864 ميلادي و در نتيجه تلاش «ژن هنري دونان» سوئيسي تشكيل شد، صليب سرخ است. در سال 1862 ژن هنري  دونان كتاب خاطره اي از سولفرينو  را شرح داد و خواستار تشكيل جمعيت هاي امدادي داوطلب براي تسكين آلام اين گونه آسيب ديدگان از جنگ شد. وي پيشنهاد داد كه  خدمت به زخمي هاي نظامي، فعاليتي بي طرف محسوب شود و انجمن ژنوي امور عام المنفعه با علاقه وافر از پيشنهاد وي استقبال كرد.
در نتيجه، كنفرانسي بين المللي با شركت نمايندگان 16 كشور در ژنو تشكيل شد و موافقتنامه 1864 براي بهبود وضع مجروحان و رنجوران نظامي ميدان جنگ تدوين شد و به امضاي نمايندگان 12 دولت از كشورهاي شركت كننده رسيد. در آن بي طرف شمردن متصديان خدمات پزشكي نيروهاي مسلح، رفتار انساني با زخمي ها و بي طرفي غير نظامياني كه داوطلبانه به كمك مجروحان جنگ مي شتابند و نيز علامتي بين المللي به منظور مشخص شدن اعضا و وسايلي كه در اين راه به كار مي روند، پيش بيني شده بود. به خاطر مليت دونان، صليبي سرخ بر زمينه اي سفيد به تقليد از پرچم سوئيس به عنوان نماد و علامت آن انتخاب شد. در سال 1963 ميلادي، در 88 كشور جهان جمعيت هاي ملي صليب سرخ پديدآمد و همچنين 2 گروه بين المللي ديگر نيز مركزشان در ژنو داير بود. يكي كميته بين المللي صليب سرخ كه در سال 1863 تأسيس شد و مركب از 25 تن از بزرگان سوئيس بود كه هنگام جنگ به عنوان ميانجي هاي بي طرف خدمت مي كردند و ديگري اتحاديه جميعت هاي صليب سرخ كه در سال 1919 تأسيس شد و هدفش كمك هاي متقابل و همكاري و توسعه  فعاليت هاي مربوطه در زمان صلح بود.
فعاليت صليب سرخ بين المللي از پايان جنگ جهاني دوم توسعه فراواني يافت. كميته بين المللي صليب سرخ (ICRC )، كه مقر آن در ژنو  قراردارد، سازماني است بي طرف، بي غرض و مستقل كه وظيفه منحصراً  بشردوستانه آن عبارت است از: حفاظت از زندگي و كرامت قربانيان جنگ و نيز خشونت داخلي و ياري رساني به آنها. فعاليت هاي كميته بين المللي بر پايه مقررات حقوق بشردوستانه استوار است و در موارد سياسي، ديني و عقيدتي بي طرف می باشد.
تأسيس در ايران
دولت ايران در سال 1301 جمعيت ملي خود را تأسيس نمود، ولي به جاي استفاده از نشان صليب سرخ و يا هلال احمر علامت شير و خورشيد سرخ را به عنوان نشان جمعيت خود انتخاب كرد. علامت شير و خورشيد در كنفرانس ژنو در سال 1929 به عنوان نشان سوم مورد حمايت بين المللي، به تصويب رسيد. از آن پس 3 نشان صليب سرخ، هلال احمر و شير و خورشيدسرخ به عنوان نشانه اي رسمي و بين المللي شناخته شد و نهايتاً در متن كنوانسيون هاي چهارگانه ژنو مصوب 1949 به عنوان نشانه 3 گانه بين المللي كه تحت حمايت حقوق بين الملل بشردوستانه قرار دارد به تصويب رسيد.
پس از پيروزي انقلاب  اسلامي و در سال 1359 دولت ايران با ارسال نامه اي به دولت سوئيس به عنوان امين و نگاهدارنده قراردادهاي چهارگانه ژنو، اعلام كرد كه استفاده از شير و خورشيد سرخ را به حالت تعليق درآورده و به جاي آن از نشان هلال احمر استفاده خواهد كرد. از آن پس جمعيت شير و خورشيد سرخ ايران به جمعيت هلال احمر جمهوري اسلامي ايران تغيير نام يافت.