فرشته­ها هم رنج می­برند فاطمه خراشادی زاده*

صدای زنگ تلفن آمد. شماره غریبی بود. نه شماره تلفن همراه بود و نه شماره تلفن بین شهری. پدر گوشی را برداشت. پس از سلام و احوالپرسی محتاطانه، یک دفعه با شادی فریاد زد: خانم دکتر شما هستید، خوشوقت شدم، قدمتان بر روی چشم، کی به ایران تشریف می­آورید؟ حتماً اگر توانستیم با اعضای انجمن داستان نویسی به شما سر می­زنیم. بله، بله قدمتان بر روی سر و چشم. کی به استهبان تشریف می­آورید؟ منتظرتان هستیم.
یک هفته در خانه ما شور و غوغا بود. مادر بی قراری می­کرد که مسافر داریم و داد می­زد: ای وای! خانم دکتر از آمریکا می­آید و این خانه و اثاث ماست. چقدر به پدرتان گفتم: فرش نو بخر، مبل نو بگیر، وسایل جدید منزل تهیه کن. ولی همه پولهایش را خرج خریدن کتاب و یا چاپ کردن آن می­کند و من باید با این خانه نیمه ساز و اثاث فرسوده جلوی مهمانان مخصوصاً خارجی­ها آبرویم برود. ای داد و بیداد از فلک، چه کار کنم؟
خلاصه برای این که مادر را از نگرانی نجات دهیم تا دست از سر پدر هم بردارد، قرار شد مبلها را از خانه خان عمو تهیه کنیم و چند تخته فرش هم از آقای معنویان قرض کنیم و سری چینی­آلات و وسایل پذیرایی را از خانه عمه خانم بیاوریم. روفت و روب و تمیزکاری شروع شد و مادر یک هفته تمام دمار از روزگار همه ما بچه­ها در آورد که مهمان خارجی داریم.
بالاخره روز موعود فرا رسید و چشم انتظاری ما به پایان نزدیک شد. مسافر خارجی­مان آمد. خانمی متین،  شصت و دو ساله، بلند بالا، سفید رو، با چشمانی به رنگ دشت ارژن، سبز. اما خسته. در نگاهش دنیا را سیر می­کردی. سوسوی چشمانش قصه­ها داشت.
مانتو و شلواری ساده پوشیده بود. به خیالمان حالا با یک خانم سانتی مانتال، عینهو همان مدل خارجی­های ماهواره­ای روبه­رو می­شویم. تعجب­آورتر از همه کفشهایش بود. کفش­های ورزشی بندداری که معلوم بود این قدر با آنها طی طریق کرده و راههای طولانی پیموده است که نشان می­دهد آنها هم از دست او خسته هستند.
از هیبت­اش، با آن شانه­های افتاده، خستگی می­بارید. قبل از دیدنش همه­مان از شکل و شمایلش می­گفتیم و چهره­اش را در ذهن تجسم و برای یکدیگر پیش بینی می­کردیم. یکی می­گفت: لاغر و قد کوتاه و سبزه، دیگری می­گفت: چاق و شاد و خندان، و مادر گفت: از تن صدایش که در تلفن شنیدم قد بلند و لاغر  و سفیدرو می­باشد و به نظرمان آمد که مادرمان درست حدس زده بود.
فروغی آمد و چه خوش آمد. زنی عاقله و دانا و دکتر داروساز. با کوله­باری از خاطرات و گرفتاری­هایش. چه در ایران و چه در فرنگستان و با تمام این اوصاف در حاشیه تمام مشکلاتش، دست به قلم برده و نوشته است و می­نویسد تا بار دلش را سبک کند.
شعر هم می­سراید و از استادانش می­گفت از فریدون تنکابنی که معلم و استادش بوده در دوره دبیرستان در دهه چهل در تهران و او را در ادبیات راهنمایی کرده و استاد دیگری که نامش را نبرد و گفت که مدتها در زندان شاه بود و بعدها فوت کرد و دیگر مشوقانش که لازم نمی­دید که اسم آنها را ببرد و فقط با یادشان دل خوش می­کرد.
در صحبت­هایش از مهر مادر بسیار سخن می­­گفت: «خدا بیامرزد مادرم را، بیست و پنج سال پیش زمین خورد و لگن خاصره­اش شکست و توی جا افتاد و همه خانواده از او پرستاری می­کردند، تا چهار ماه پیش که فوت کردند و من به خاطر همین به ایران آمدم».
ولی چه سود که مادری نبود تا دستش را در دست بگیرد و سر را بر روی سینه­اش بگذارد و ناله­های دلش را واگویه کند. دیر آمده بود و سر بر بالین تهی از مادر گذاشت و بغض گلو را ترکانده و سیلابی از اشک بر روی بالش مادر جاری کرد و چقدر حسرت خورد که دیر آمده بود.
پدر را هم سالها پیش از دست داده بود و همچنین دوازده سال پیش همسرش هم با عجله به دیار باقی شتافته و حالا او مانده با چهار دختر و کوله باری از مشکلات زندگی، که برای همه مردم پیش می­آید. و خدا را شاکر است که باز هم می­تواند به تنهایی این همه مصیبت و گرفتاری را به دوش بکشد که هنوز هم می­کشد.
بله! او هم مثل تمام مردم استهبان مخلص و متدین و سَخلُوکش* است. خانم دکتر فروغ اصطهباناتی، نویسنده رمان چاپ شده «ارتباط مبهم».
چقدر خالص و صمیمانه حرف می­زند. با آن افتادگی که در فکر و ظاهر و حتی لحن کلامش است، مثل فرشته­ها می­ماند. آدمی را با خودش به قعر ماجراهایش می­برد. به دور دنیا می­چرخاند و برت می­گرداند و تو می­بینی که سر جای خودت نشسته­ای و فقط گوش جانت را به صحبتهای او سپرده­ای و افسوس می­خوری که چرا نمی­توانی پا به پای او به داخل روح و روانش بروی و به فریادش برسی، تا شاید باری از کوله بار زندگی­اش را سبکتر کنی، تا او شادمان­تر از پیش شود و بتواند آسوده­تر روزگارش را بگذراند.
اما هیهات... که فعلاً صدایش فقط تا کتاب دومش «تا بلندای آسمان» که در دست چاپ دارد می­رسد. 
- سَخلُوکش= تحمل سختی همراه با قناعت و صبوری (فرهنگ فارسی عامیانه، ابوالحسن نجفی، انتشارات نیلوفر، ص 855)
عضو انجمن داستان نویسی استهبان

هدیه­های از طرف پدر  مبعث جوکار*

 

مدتی از تولدم نگذشته است. هوا تقریباً گرم است. به اطرافم که نگاه می­کنم همه جا را سرسبز می­بینم مثل سرسبزی دستان مادرم که مرا بغل کرده بود. رنگ پوست بدنم با رنگ دستان مادرم شبیه به هم است. برای همین کسی نمی­تواند از دور ما را تشخیص دهد. قد و قامتم به اندازه یک نخود است. خوشحالم از اینکه یک عالمه خواهر به شکل و اندازه کوچکتر و بزرگتر از خودم دارم آنقدر که هیچکس نمی­تواند آنها را بشمارد. خوشحالم که تنها نیستم.
در همین روزها آدمها به طرفمان آمدند و به ما نزدیک شدند و چیزی شبیه گوشواره به تن و بدن مادرم آویزان کردند و رفتند. چند دقیقه­ای که گذشت دیدم از درون دانه­های گوشواره­ها که شباهت زیادی با خودمان داشت پشه­های ریزی که تعدادشان زیاد بود بیرون پریدند. شوکه شدم! آنها به هر طرفی می­رفتند. همانطور که به آنها  نگاه می­کردم پشه­ای به من نزدیک شد. پشه سلام کرد. با دلهره گفتم: چه خبره؟! پشه گفت: موقع گرده افشانی است. برایت گرده آورده­ام. گرده را روی بدنم پاشید. وقتی به خواهرانم نگاه کردم دیدم همه آنها مثل من گرده افشانی شده­اند. دوست داشتم با پشه بیشتر حرف بزنم. به او گفتم: چند لحظه­ای کنارم بمان. پشه گفت: عجله دارم باید زود برگردم وگرنه دشمن مرا نوش جان می­کند. با تعجب پرسیدم: دشمن، دشمن کیه؟! او در حالی که مرتباً پایین را نگاه می­کرد جواب داد: مورچه­ها.
آنها دشمن ما هستند. مورچه­ها با  عجله از پاهای مادرت بالا می­آیند و مانند گرگهای گرسنه به ما حمله کرده و ما را می­خورند. به دور و برم نگاه می­کنم. تمام پشه­های اطراف بدن مادرم در حال پریدن به این­سو و آن­سو هستند. گهگاهی به هم می­خورند و گهگاهی از هم فاصله می­گیرند. نگاهی به خاله و دختر خاله­هایم می­اندازم. تعجب می­کنم از اینکه چرا پشه­های آنها بالا و پایین نمی­پرند و روی دستهای خاله­ام در حال استراحت هستند. خوش به حال دختر خاله­هایم که با پشه­ها هم صحبت می­شوند گل می­گویند و گل می­شنوند. در همین موقع متوجه شدم که پودر سفید رنگی اطراف پاهای خاله­ام ریخته شده است.نگاهی به اطراف پاهای مادرم می­اندازم، اما آنجا چنین چیزی نیست. سرم را که بلند می­کنم دیگر پشه­ای نمی­بینم. همه رفته­اند. فقط یک پشه را در حال بلند شدن می­بینم. فریاد می­زنم: وایسا کارت دارم یک پرسش ازت دارم. پشه در حالی که دور مادرم چرخ می­زند، می­گوید: چه می­خواهی بگویی؟ گفتم: چرا پشه­هایی که اطراف خاله و دخترخاله­هایم هستند آسوده خاطرند؟
او همانطور که دور می­شود، می­گوید: آسوده خاطر بودن آنها به خاطر پودر سفیدی است که آدمها می­ریزند. مورچه­ها از آن پودر سفید هراس دارند و می­دانند که اگر حتی آن را بو کنند از بین خواهند رفت. در ضمن چون مورچه­ها هر لحظه به ما نزدیکتر می­شدند و مزاحم ما بودند بعضی از شماها گرده افشانی نشده­اید.
* * *
بعد از چند روز می­بینم چهره بعضی از خواهرانم سیاه شده، فهمیدم که مریض هستند. کاری از دست من و مادرم ساخته نیست. آنها یکی پس از دیگری با بیحالی و چهره­های پوسیده به طرف پایین سقوط می­کنند. گریه می­کنم از اینکه آنها را از دست می­دهم. رو به مادرم می­کنم و می­گویم: مادر جان چرا پشه­ها دیگر نمی­آیند؟ مادرم با صدایی قاطع و محکم جواب می­دهد: آنها مأمورانی هستند از طرف پدر شما و در سال فقط چند روز برای آوردن گرده­ها می­آیند که اگر این هدیه های از طرف پدر نباشد ما همه می­میریم. حالا دعا کن تا آفریده محبوب دانا برای رفع تشنگی باران، رحمتش را بر سر و روی همه ما ببارد تا بتوانم در این تابستان گرم توانایی بزرگ کردن شماها را داشته باشم.
بیا ای دوست بشناسیم خدا را
از این سو نعمت آن سو حکمتش را
نگو سخت است دیدن در شب تار
که او اینجاست مشکل از خود ماست
*عضو انجمن داستان نویسی استهبان


ناهار تاریخی  زهرا آموزنده – فسا

در سکوت کوچه خیالش قدم می­زد و همگام با صدای تیک تیک قلبش تصویر زیبای محبت و آسایش را در رویاهایش و در خواب شبانه­اش حک می­کرد که یک مرتبه صدای همسرش خواب را از چشم­هایش پراند. آنقدر خسته بود که چیزی نفهمید فقط به طور مبهم می­شنید: سفر کارت، جوجه کباب...
صبح که زینب خانم از خواب بیدار شد یادش آمد که همسرش سفارش خرید جوجه کباب را می­داده. دخترش رو کرد به مامانش و گفت: دیشب بابا جوجه کباب می­خواست ولی گفت پلو را خودت بپز که خرجمون زیاد نشه. زینب خانم بعد از خیس کردن برنج و انجام کارهای متفرقه تصمیم گرفت برای انجام کارهای عقب افتاده که طبق معمول برای رفع بیکاری تدارک دیده بود به خیابان برود. نزدیک های ظهر بود که به مهمانسرای شهر رفت. وارد که شد حس می­کرد وارد یک مخروبه قدیمی شده ولی یک کمی پیشرفته­تر. در این فکر بود که چرا خبری از غذا و مشتری نیست آخه از پیشخدمت هم اثر و نشانی نبود! فقط یک آقا در اتاق مدیریت نشسته بود که معلوم نبود مدیر هتل است یا منشی؟ یا شاید هم پیشخدمت!
زینب با کلی دک و پز سفارش 4 سیخ جوجه کباب و 3 سیخ کباب داد ولی قبل از آن  از آقای مدیر یا شاید پیشخدمت خواهش کرد که صورت حساب را ببیند. آن آقا هم به یک نفر دیگر که معلوم نبود آشپز است یا کارگر معمولی یا خدمتگزار، دستور داد فهرست غذا را بیاورد. زینب قیمتها را که دید یهو مثل جرقه روی آتش پرید که: آقا چه خبره؟ مگه اینجا لس آنجلس
که قیمتها سر به فلک کشیده؟!
مرد با کمال خونسردی جواب داد: نه خانم اینجا برره است. زینب که حدس می­زد همسرش با دیدن صورت حساب شوکه می­شود و قشقرق به پا می­کند، سفارش دختر کوچکش را حذف کرد. با این وجود قیمت یک سیخ جوجه کباب معادل یک مرغ گرم و تازه می­شد که تازه آن­هم در 4 وعده میل می­شود. زینب طاقت نیاورد و با یک حساب
سر انگشتی به آن آقا حالی کرد که ناهار ناقابل آن روز چه هزینه گزافی روی دستش گذاشته. آقای مدیر یا شاید هم پیشخدمت برای اینکه فوران آتش وجود زینب فروکش کند، یک استکان چای برایش آورد و اضافه کرد: به جای زردچوبه به آن زعفران اضافه می­کنند زینب هم در دلش گفت: لابد حساب کرده با یه فنجان چای، چند حبه قند مصرف می­کنم که تو صورت حساب 500 تومان هم عوارض کم کرده­اند.
در این مدت نشسته بود و به صورت حساب کذایی فکر می­کرد. با نگاهش چرخی به داخل سالن زد و زیر چشمی محوطه هتل را از نظر گذراند. با خودش می­گفت: عجب غار پیشرفته­ای، پرنده که سهله پشه هم پر نمی­زنه. یک گلدان گل کنار میز صندوقدار بود که برگهایش حسابی وارفته و پژمرده بود و شبیه قیافه زینب بعد از دیدن فهرست غذایی شده بود انگار که هفته­هاست بیچاره رنگ آب به خود ندیده. سمت راست میز صندوقدار یک سالن بزرگ پر از میز و صندلی های خالی بود که حسابی منظره­ای خنده دار به هتل داده بود.
زینب با خودش گفت: بی خیالش فکر می­کنم دارم...
بعد یک مرتبه از فکر کردن هم پشیمان شد، آخه برج ایفل کجا و آنجا کجا؟
ناگهان چشمش خورد به ساعت دیواری که رنگ و رو
باخته گذر زمان را به کندی نشان می­داد. یادش افتاد به حرف آقای مدیر که می­گفت: هزینه­ها بالاست و ما باید خرج دو تا کارگر هم بدهیم.
بعد از نیم ساعت زینب غذا را تحویل گرفت و برای صرفه جویی بیشتر سفارش کردکه چهار سیخ جوجه کباب را در داخل یک ظرف بگذارند و تمام مخلفات را هم حذف کرد. بالاخره با کلی تشریفات ظرف کذایی را به قیمت 18000 تومان که نیم کیلو هم وزن نداشت تحویل گرفت و از مهمانسرا خارج شد. هنگام خارج شدن یکبار دیگر به سنگفرش جلوی در ورودی و حیاط هتل که آن هم خیلی قدیمی، ولی جالب بود خیره شد و با خودش گفت: عجب ناهاری می­خوریم امروز! تاریخی؛ عین سنگ چین­های حیاط هتل.