صفحه 7--17 مهر 89
فرشتهها هم رنج میبرند فاطمه خراشادی زاده*
صدای زنگ تلفن آمد. شماره غریبی بود. نه شماره تلفن همراه بود و نه شماره تلفن بین شهری. پدر گوشی را برداشت. پس از سلام و احوالپرسی محتاطانه، یک دفعه با شادی فریاد زد: خانم دکتر شما هستید، خوشوقت شدم، قدمتان بر روی چشم، کی به ایران تشریف میآورید؟ حتماً اگر توانستیم با اعضای انجمن داستان نویسی به شما سر میزنیم. بله، بله قدمتان بر روی سر و چشم. کی به استهبان تشریف میآورید؟ منتظرتان هستیم.
یک هفته در خانه ما شور و غوغا بود. مادر بی قراری میکرد که مسافر داریم و داد میزد: ای وای! خانم دکتر از آمریکا میآید و این خانه و اثاث ماست. چقدر به پدرتان گفتم: فرش نو بخر، مبل نو بگیر، وسایل جدید منزل تهیه کن. ولی همه پولهایش را خرج خریدن کتاب و یا چاپ کردن آن میکند و من باید با این خانه نیمه ساز و اثاث فرسوده جلوی مهمانان مخصوصاً خارجیها آبرویم برود. ای داد و بیداد از فلک، چه کار کنم؟
خلاصه برای این که مادر را از نگرانی نجات دهیم تا دست از سر پدر هم بردارد، قرار شد مبلها را از خانه خان عمو تهیه کنیم و چند تخته فرش هم از آقای معنویان قرض کنیم و سری چینیآلات و وسایل پذیرایی را از خانه عمه خانم بیاوریم. روفت و روب و تمیزکاری شروع شد و مادر یک هفته تمام دمار از روزگار همه ما بچهها در آورد که مهمان خارجی داریم.
بالاخره روز موعود فرا رسید و چشم انتظاری ما به پایان نزدیک شد. مسافر خارجیمان آمد. خانمی متین، شصت و دو ساله، بلند بالا، سفید رو، با چشمانی به رنگ دشت ارژن، سبز. اما خسته. در نگاهش دنیا را سیر میکردی. سوسوی چشمانش قصهها داشت.
مانتو و شلواری ساده پوشیده بود. به خیالمان حالا با یک خانم سانتی مانتال، عینهو همان مدل خارجیهای ماهوارهای روبهرو میشویم. تعجبآورتر از همه کفشهایش بود. کفشهای ورزشی بندداری که معلوم بود این قدر با آنها طی طریق کرده و راههای طولانی پیموده است که نشان میدهد آنها هم از دست او خسته هستند.
از هیبتاش، با آن شانههای افتاده، خستگی میبارید. قبل از دیدنش همهمان از شکل و شمایلش میگفتیم و چهرهاش را در ذهن تجسم و برای یکدیگر پیش بینی میکردیم. یکی میگفت: لاغر و قد کوتاه و سبزه، دیگری میگفت: چاق و شاد و خندان، و مادر گفت: از تن صدایش که در تلفن شنیدم قد بلند و لاغر و سفیدرو میباشد و به نظرمان آمد که مادرمان درست حدس زده بود.
فروغی آمد و چه خوش آمد. زنی عاقله و دانا و دکتر داروساز. با کولهباری از خاطرات و گرفتاریهایش. چه در ایران و چه در فرنگستان و با تمام این اوصاف در حاشیه تمام مشکلاتش، دست به قلم برده و نوشته است و مینویسد تا بار دلش را سبک کند.
شعر هم میسراید و از استادانش میگفت از فریدون تنکابنی که معلم و استادش بوده در دوره دبیرستان در دهه چهل در تهران و او را در ادبیات راهنمایی کرده و استاد دیگری که نامش را نبرد و گفت که مدتها در زندان شاه بود و بعدها فوت کرد و دیگر مشوقانش که لازم نمیدید که اسم آنها را ببرد و فقط با یادشان دل خوش میکرد.
در صحبتهایش از مهر مادر بسیار سخن میگفت: «خدا بیامرزد مادرم را، بیست و پنج سال پیش زمین خورد و لگن خاصرهاش شکست و توی جا افتاد و همه خانواده از او پرستاری میکردند، تا چهار ماه پیش که فوت کردند و من به خاطر همین به ایران آمدم».
ولی چه سود که مادری نبود تا دستش را در دست بگیرد و سر را بر روی سینهاش بگذارد و نالههای دلش را واگویه کند. دیر آمده بود و سر بر بالین تهی از مادر گذاشت و بغض گلو را ترکانده و سیلابی از اشک بر روی بالش مادر جاری کرد و چقدر حسرت خورد که دیر آمده بود.
پدر را هم سالها پیش از دست داده بود و همچنین دوازده سال پیش همسرش هم با عجله به دیار باقی شتافته و حالا او مانده با چهار دختر و کوله باری از مشکلات زندگی، که برای همه مردم پیش میآید. و خدا را شاکر است که باز هم میتواند به تنهایی این همه مصیبت و گرفتاری را به دوش بکشد که هنوز هم میکشد.
بله! او هم مثل تمام مردم استهبان مخلص و متدین و سَخلُوکش* است. خانم دکتر فروغ اصطهباناتی، نویسنده رمان چاپ شده «ارتباط مبهم».
چقدر خالص و صمیمانه حرف میزند. با آن افتادگی که در فکر و ظاهر و حتی لحن کلامش است، مثل فرشتهها میماند. آدمی را با خودش به قعر ماجراهایش میبرد. به دور دنیا میچرخاند و برت میگرداند و تو میبینی که سر جای خودت نشستهای و فقط گوش جانت را به صحبتهای او سپردهای و افسوس میخوری که چرا نمیتوانی پا به پای او به داخل روح و روانش بروی و به فریادش برسی، تا شاید باری از کوله بار زندگیاش را سبکتر کنی، تا او شادمانتر از پیش شود و بتواند آسودهتر روزگارش را بگذراند.
اما هیهات... که فعلاً صدایش فقط تا کتاب دومش «تا بلندای آسمان» که در دست چاپ دارد میرسد.
- سَخلُوکش= تحمل سختی همراه با قناعت و صبوری (فرهنگ فارسی عامیانه، ابوالحسن نجفی، انتشارات نیلوفر، ص 855)
عضو انجمن داستان نویسی استهبان
هدیههای از طرف پدر مبعث جوکار*
مدتی از تولدم نگذشته است. هوا تقریباً گرم است. به اطرافم که نگاه میکنم همه جا را سرسبز میبینم مثل سرسبزی دستان مادرم که مرا بغل کرده بود. رنگ پوست بدنم با رنگ دستان مادرم شبیه به هم است. برای همین کسی نمیتواند از دور ما را تشخیص دهد. قد و قامتم به اندازه یک نخود است. خوشحالم از اینکه یک عالمه خواهر به شکل و اندازه کوچکتر و بزرگتر از خودم دارم آنقدر که هیچکس نمیتواند آنها را بشمارد. خوشحالم که تنها نیستم.
در همین روزها آدمها به طرفمان آمدند و به ما نزدیک شدند و چیزی شبیه گوشواره به تن و بدن مادرم آویزان کردند و رفتند. چند دقیقهای که گذشت دیدم از درون دانههای گوشوارهها که شباهت زیادی با خودمان داشت پشههای ریزی که تعدادشان زیاد بود بیرون پریدند. شوکه شدم! آنها به هر طرفی میرفتند. همانطور که به آنها نگاه میکردم پشهای به من نزدیک شد. پشه سلام کرد. با دلهره گفتم: چه خبره؟! پشه گفت: موقع گرده افشانی است. برایت گرده آوردهام. گرده را روی بدنم پاشید. وقتی به خواهرانم نگاه کردم دیدم همه آنها مثل من گرده افشانی شدهاند. دوست داشتم با پشه بیشتر حرف بزنم. به او گفتم: چند لحظهای کنارم بمان. پشه گفت: عجله دارم باید زود برگردم وگرنه دشمن مرا نوش جان میکند. با تعجب پرسیدم: دشمن، دشمن کیه؟! او در حالی که مرتباً پایین را نگاه میکرد جواب داد: مورچهها.
آنها دشمن ما هستند. مورچهها با عجله از پاهای مادرت بالا میآیند و مانند گرگهای گرسنه به ما حمله کرده و ما را میخورند. به دور و برم نگاه میکنم. تمام پشههای اطراف بدن مادرم در حال پریدن به اینسو و آنسو هستند. گهگاهی به هم میخورند و گهگاهی از هم فاصله میگیرند. نگاهی به خاله و دختر خالههایم میاندازم. تعجب میکنم از اینکه چرا پشههای آنها بالا و پایین نمیپرند و روی دستهای خالهام در حال استراحت هستند. خوش به حال دختر خالههایم که با پشهها هم صحبت میشوند گل میگویند و گل میشنوند. در همین موقع متوجه شدم که پودر سفید رنگی اطراف پاهای خالهام ریخته شده است.نگاهی به اطراف پاهای مادرم میاندازم، اما آنجا چنین چیزی نیست. سرم را که بلند میکنم دیگر پشهای نمیبینم. همه رفتهاند. فقط یک پشه را در حال بلند شدن میبینم. فریاد میزنم: وایسا کارت دارم یک پرسش ازت دارم. پشه در حالی که دور مادرم چرخ میزند، میگوید: چه میخواهی بگویی؟ گفتم: چرا پشههایی که اطراف خاله و دخترخالههایم هستند آسوده خاطرند؟
او همانطور که دور میشود، میگوید: آسوده خاطر بودن آنها به خاطر پودر سفیدی است که آدمها میریزند. مورچهها از آن پودر سفید هراس دارند و میدانند که اگر حتی آن را بو کنند از بین خواهند رفت. در ضمن چون مورچهها هر لحظه به ما نزدیکتر میشدند و مزاحم ما بودند بعضی از شماها گرده افشانی نشدهاید.
* * *
بعد از چند روز میبینم چهره بعضی از خواهرانم سیاه شده، فهمیدم که مریض هستند. کاری از دست من و مادرم ساخته نیست. آنها یکی پس از دیگری با بیحالی و چهرههای پوسیده به طرف پایین سقوط میکنند. گریه میکنم از اینکه آنها را از دست میدهم. رو به مادرم میکنم و میگویم: مادر جان چرا پشهها دیگر نمیآیند؟ مادرم با صدایی قاطع و محکم جواب میدهد: آنها مأمورانی هستند از طرف پدر شما و در سال فقط چند روز برای آوردن گردهها میآیند که اگر این هدیه های از طرف پدر نباشد ما همه میمیریم. حالا دعا کن تا آفریده محبوب دانا برای رفع تشنگی باران، رحمتش را بر سر و روی همه ما ببارد تا بتوانم در این تابستان گرم توانایی بزرگ کردن شماها را داشته باشم.
بیا ای دوست بشناسیم خدا را
از این سو نعمت آن سو حکمتش را
نگو سخت است دیدن در شب تار
که او اینجاست مشکل از خود ماست
*عضو انجمن داستان نویسی استهبان
ناهار تاریخی زهرا آموزنده – فسا
در سکوت کوچه خیالش قدم میزد و همگام با صدای تیک تیک قلبش تصویر زیبای محبت و آسایش را در رویاهایش و در خواب شبانهاش حک میکرد که یک مرتبه صدای همسرش خواب را از چشمهایش پراند. آنقدر خسته بود که چیزی نفهمید فقط به طور مبهم میشنید: سفر کارت، جوجه کباب...
صبح که زینب خانم از خواب بیدار شد یادش آمد که همسرش سفارش خرید جوجه کباب را میداده. دخترش رو کرد به مامانش و گفت: دیشب بابا جوجه کباب میخواست ولی گفت پلو را خودت بپز که خرجمون زیاد نشه. زینب خانم بعد از خیس کردن برنج و انجام کارهای متفرقه تصمیم گرفت برای انجام کارهای عقب افتاده که طبق معمول برای رفع بیکاری تدارک دیده بود به خیابان برود. نزدیک های ظهر بود که به مهمانسرای شهر رفت. وارد که شد حس میکرد وارد یک مخروبه قدیمی شده ولی یک کمی پیشرفتهتر. در این فکر بود که چرا خبری از غذا و مشتری نیست آخه از پیشخدمت هم اثر و نشانی نبود! فقط یک آقا در اتاق مدیریت نشسته بود که معلوم نبود مدیر هتل است یا منشی؟ یا شاید هم پیشخدمت!
زینب با کلی دک و پز سفارش 4 سیخ جوجه کباب و 3 سیخ کباب داد ولی قبل از آن از آقای مدیر یا شاید پیشخدمت خواهش کرد که صورت حساب را ببیند. آن آقا هم به یک نفر دیگر که معلوم نبود آشپز است یا کارگر معمولی یا خدمتگزار، دستور داد فهرست غذا را بیاورد. زینب قیمتها را که دید یهو مثل جرقه روی آتش پرید که: آقا چه خبره؟ مگه اینجا لس آنجلس
که قیمتها سر به فلک کشیده؟!
مرد با کمال خونسردی جواب داد: نه خانم اینجا برره است. زینب که حدس میزد همسرش با دیدن صورت حساب شوکه میشود و قشقرق به پا میکند، سفارش دختر کوچکش را حذف کرد. با این وجود قیمت یک سیخ جوجه کباب معادل یک مرغ گرم و تازه میشد که تازه آنهم در 4 وعده میل میشود. زینب طاقت نیاورد و با یک حساب
سر انگشتی به آن آقا حالی کرد که ناهار ناقابل آن روز چه هزینه گزافی روی دستش گذاشته. آقای مدیر یا شاید هم پیشخدمت برای اینکه فوران آتش وجود زینب فروکش کند، یک استکان چای برایش آورد و اضافه کرد: به جای زردچوبه به آن زعفران اضافه میکنند زینب هم در دلش گفت: لابد حساب کرده با یه فنجان چای، چند حبه قند مصرف میکنم که تو صورت حساب 500 تومان هم عوارض کم کردهاند.
در این مدت نشسته بود و به صورت حساب کذایی فکر میکرد. با نگاهش چرخی به داخل سالن زد و زیر چشمی محوطه هتل را از نظر گذراند. با خودش میگفت: عجب غار پیشرفتهای، پرنده که سهله پشه هم پر نمیزنه. یک گلدان گل کنار میز صندوقدار بود که برگهایش حسابی وارفته و پژمرده بود و شبیه قیافه زینب بعد از دیدن فهرست غذایی شده بود انگار که هفتههاست بیچاره رنگ آب به خود ندیده. سمت راست میز صندوقدار یک سالن بزرگ پر از میز و صندلی های خالی بود که حسابی منظرهای خنده دار به هتل داده بود.
زینب با خودش گفت: بی خیالش فکر میکنم دارم...
بعد یک مرتبه از فکر کردن هم پشیمان شد، آخه برج ایفل کجا و آنجا کجا؟
ناگهان چشمش خورد به ساعت دیواری که رنگ و رو
باخته گذر زمان را به کندی نشان میداد. یادش افتاد به حرف آقای مدیر که میگفت: هزینهها بالاست و ما باید خرج دو تا کارگر هم بدهیم.
بعد از نیم ساعت زینب غذا را تحویل گرفت و برای صرفه جویی بیشتر سفارش کردکه چهار سیخ جوجه کباب را در داخل یک ظرف بگذارند و تمام مخلفات را هم حذف کرد. بالاخره با کلی تشریفات ظرف کذایی را به قیمت 18000 تومان که نیم کیلو هم وزن نداشت تحویل گرفت و از مهمانسرا خارج شد. هنگام خارج شدن یکبار دیگر به سنگفرش جلوی در ورودی و حیاط هتل که آن هم خیلی قدیمی، ولی جالب بود خیره شد و با خودش گفت: عجب ناهاری میخوریم امروز! تاریخی؛ عین سنگ چینهای حیاط هتل.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی