ادداشت بر کتاب «انشتن و شاعر»

ولام هرمان

ترجمه ناصر موفقان

چاپ سوم، انتشارات علم و فرهنگ

معرف از: عبدالرحمن مجاهدنق بخش اول

 

دموستن (خطیب یونانی، 384 تا 322 قبل از میلاد): «ای آتنیان، من همه وقت به شما پند می­دهم اگر چه نخواهید، اما هیچ گاه در پوستین مردم نمی­افتم، اگر چه بخواهید.»
چند دهه پیش در یکی از مجلات علمی (احتمالاً دانشمند) مقاله­ای منتشر شد که بعدها شاهد تکرار جانمایه­های آن مقاله در میان خواص و عوام بوده­ایم. براساس آن نوشته، انسان تا به حال تنها قادر به استفاده از نزدیک به هشت درصد از ظرفیت­ها و توانایی­های مغز شگفت­انگیز خود بوده است و با وجود اندامواره فعلی و خصوصیات فیزیولوژیکی حاضر انسانها، رسیدن به مرزهای بالاتر از 9 درصد امکان پذیر نبوده و لطمات جبران ناپذیر روانی و اختلالات مهیب عصبی را به دنبال خواهد داشت. سپس براساس معیارهای تعیین شده، بزرگترین نوابغ تاریخ را معرفی کرده بود: اول داوینچی، دوم ابن سینا و نفر سوم آلبرت اینشتین. درباره این نابغۀ بزرگ کتابهای زیادی منتشر شده است، اما کتاب «اینشتین و شاعر» برخلاف بیشتر منابعی که بیش از هر چیز فرضیه­های علمی او را دنبال کرده­اند، با توجه به تخصص و مطالعات مصاحبه­گر (ویلیام هرمان)، بیشتر به اعتقادات سیاسی- اجتماعی- فلسفی و دینی این دانشمند پرداخته و از این لحاظ منبع قابل توجهی است. نباید فراموش کرد که علاوه بر مقام و جایگاه علمی افراد، نحوه نگرش انسانی و آراء اجتماعی آنان نیز در برکشیدن یا پس زدن آنان توسط مردمان دوره­های مختلف مؤثرند. بدین گونه است که عنصری­ها و عَسجدی­ها و فرخی­ها، با وجود بهره­گیری از القاب پر طنطنه و با وجود تمام خلاقیت­هایشان، در اذهان نسلهای متعدد در همان مقام امیرالشعرایی و شاعران درباری در جا می­زنند، و فردوسی و ناصرخسرو به واسطه نگاه انسانی و همراهی با خواسته­های پیدا و پنهان آحاد مردم، به مقامی می­رسند که مپرس. بدین سان
 است که با وجود چند دهه یکه­تازی و شهرت کم سابقه
یکی از بانیان چپ نو در فرانسه (ژان پل سارتر)، دو دهه پس از فروکش کردن هوو جنجال­ها، نویسنده کمونیست فرانسوی دیگر (مارگریت دوراس) درباره او و همچنین دربارۀ «جوزف کنراد» چنین اظهارنظر می­کند: «اما در مورد سارتر، باید بگویم که دیگر تقریباً هیچ وقت به این آدم فکر نمی­کنم. اگر هم فکر کنم نمی­توانم جلوی خودم را بگیرم و او را با سولژنیتسین مقایسه نکنم. سارتر برای من سولژنیتسین سرزمین
بی گولاک است(!). او از چشم من آدمی است یکه و تنها در برهوتی که به دست خودش ساخته است، در نوعی تبعید. کاش کنراد هنوز زنده بود. یک کنراد در هر سال، چه سعادتی». [حیات مجسم، چاپ اول صص 112و  113]. فیزیکدانان زیادی در  دوره حیات اینشتین وجود داشتند که ادعاهای برتری آنان نسبت به اینشتین معروف است، حتی کسانی که می­گفتند اُسّ و اساس نظریه نسبیت متعلق به آنان است، اما آنچه باعث شهرت استثنایی اینشتین است نه تنها ارائه فرمولهای علمی، که نحوه نگرش
انسان مدارانه و پایبندی او به وجدان و اخلاق، آن هم در عصر رواج خشونت و جنگ و تبعید است. بی خود نبود که چرچیل سیاستمدار درباره اینشتین گفته است: «سرانجام مردی را دیدم که دنیا را با قلمش فتح کرده است و نه با شمشیر.»
* * *
درباره نویسنده کتاب: ویلیام هرمان شاعر و جامعه شناس آلمانی، از معدود افرادی بود که در جنگ جهانی اول، از نبرد خونین و معروف «وردن» (Verdun) سالم بیرون آمد و به مدت چهل ماه در اسارت فرانسویان ماند. [«وردن» مرکز شهرستان موس فرانسه که در 21 فوریه 1916 محل نبرد مشهور فرانسه و آلمان بود. نبردی که یک میلیون نفر کشته و دو میلیون نفر زخمی به جا گذاشت.  با مطالعۀ این آمارها، انسان بی اختیار به یاد جمله معروف استالین می­افتد که گفت: مرگ یک انسان فاجعه است، اما مرگ یک میلیون نفر، فقط یک آمار است!!] در کتاب حاضر و به مناسبت­های مختلف، چند شعر از هرمان درج گردیده است، شعرهای وردن، مادر، گرتل، کلیسا، بدرود رویاها، مسیح، اینشتین و بشریت یگانه. همانگونه که از اسم بیشتر این اشعار معلوم است، اشعار هرمان غالباً تحت تأثیر وقایع تاریخی مثل جنگهای اول و دوم جهانی و جنگ سرد سروده شده و به شدت رنگ اجتماعی و سیاسی به خود گرفته­اند. و در چنان زمانه و چنان شرایطی شعر باید یا در قالب مکتب «دادا» ارائه شود و یا در وجه معتدل آن در قالب شعر سیاسی و اجتماعی. هر چند آن جمله آدورنو را نباید فراموش کرد که: «چگونه پس از آشوویتس می­توان شعر سرود؟»
این کتاب حاصل چهار مرحله ملاقات حضوری ویلیام هرمان با اینشتین است. ملاقات اول در سال 1931 در آپارتمان اینشتین در شهر برلین صورت گرفته است، درست در زمانی که گروه­های حمله نازی­ها، خیابانهای برلین را قُرُق کرده و هیتلر در آستانه کسب قدرت بود، گفتگوی دوم در سال 1943 و در پرینستون آمریکا انجام گرفته است، زمانی که به تدریج آثار رکود و سقوط را می­شد در بدنه ارتش و جامعه آلمان ملاحظه کرد، ملاقات سوم در سپتامبر 1948 سه سال پس از اتمام جنگ، و ملاقات چهارم در سال 1954 و باز هم در پرینستون، زمانی که آبها از آسیاب افتاده، اما آثار فجایع جنگ هنوز بر قلبها و اذهان مردمان سنگینی می­کرد. اهمیت فواصل زمانی مصاحبه­ها در آن است که می­توان ثبات یا تغییر آراء و نظرات اینشتین در مسائل مختلف را براساس آن تعیین کرد. ویلیام هرمان نیز از مطرودین و تبعیدیان دوره نازیسم در آلمان بوده است.
* * *
دین- اخلاق: آن گونه که از فحوای کلام او برمی­آید، اینشتین دین یهود را نه از روی باور مطلق دینی، که به عنوان نماد وحدت قومی تاریخی می­نگریست. شاید هیچ جمله­ای مبنی بر باور راسخ او نسبت به آئین های توراتی و تلمودی نیابیم. در عوض، جملات بسیاری در نقد قوم یهود از او موجود است، آن هم نه نقدی انکار ورزانه، که نقدی هدفمند و به منظور بازنمایی خطاها و اصلاح مسیر، نقدی نیرومند و متکی به شناخت دقیق از تاریخ این قوم. وقتی که از پندارگرایی قوم یهود سخن می­گوید، خواننده آشنا با تاریخ پر فراز و نشیب این قوم به خوبی در می­یابد که آن جملات نه براساس محفوظات صرف، که حاصل واکاوی­ها و تلاشهای ذهنی اوست: «یهودی جماعت هرگز نمی­فهمد. پندارگرایی او بارها و بارها وادارش کرده است که آتش بیار معرکه دیگران باشد. در طول تاریخ، کلیمیان در اسپانیا، آلمان یا روسیه باعث و بانی اصلاحات و عدالت اجتماعی بوده­اند. ولی به محض آنکه آبها از آسیاب افتاده، دوستانشان اغلب با تبرک کلیسای کاتولیک، تف به رویشان انداخته­اند».
[ص 79]
می­بینیم که این جملات نفی­آمیز نیستند، بلکه در حکم جملاتی هستند که فردی دانا و مجرب در رنجش از رفتار و افعال کودکانی سرتق به زبان می­آورد، جملاتی که بار تحبیب در آنها بیش از تکذیب است. جملاتی که با تاریخ این قوم همخوانی دارند. قومی که نخبگانش در بیشتر نهضت­های بزرگ رفرمیستی تاریخ شرکت داشته، اما به محض رسیدن به سر منزل مقصود، اولین کسانی که حذف شده­اند، هم آنان بوده­اند. یک نمونه بارز آن شرکت گسترده نخبگان یهودی در انقلاب 1917 روسیه و حذف بعدی آنها به وسیله ترور، زندان، اعدام، تبعید و... است. افرادی چون تروتسکی، بوخارین، همسر مولوتوف و... هر چند در بعضی از مقاطع تاریخی، عامل اصلی حذف نخبگان این قوم، خاخام­های یهود بوده­اند که در بخش مربوط به اسپینوزا اشاره مختصری خواهیم کرد. اگر چه اینشتین با نگاه خاص توأم با تسامح به ادیان و مذاهب می­نگرد، اما با یک مذهب به طور آشکار و پیگیر به مخالفت می­پردازد: مذهب کاتولیک. او به واسطه تاریخ کلیسا، جمله معروفی درباره مسیح دارد که: «گاه فکر می­کنم شاید بهتر بود مسیح هیچ گاه به دنیا نمی­آمد. هیچ اسمی تاکنون این همه برای کسب قدرت مورد سوءاستفاده قرار نگرفته است!» [ص 106]
جمله تقریباً مشابهی نیز از «گاندی» سراغ داریم که می­گفت: «مسیح بله، اما وقتی به چشم می­بینم که مسیحیان چگونه رفتار می­کنند آن وقت به مسیحیت می­گویم نه!»
[جای آن هست که از عذرخواهی گاندی از مردم هند یاد کنیم: «گاوی مریض بود و زجر می­کشید، چون طاقت نیاوردم رنج گاو را ببینم، از طبیبان خواستم تا با آمپولی او را بکشند که راحت شود. اکنون وجدان خودم و مردم هند، مرا به خاطر این همه قساوت نخواهند بخشید» [دیدن و ندیدن، چاپ اول، ص  67] شاید بعضی­ها به این اندازه لطافت طبع ایراد بگیرند، اما به قول قائلش «این دیدگاه لطیف انسانی در برخورد با حیوانات، تمرینی است برای برخوردهای اجتماعی و انسانی» (همان)].
همان مسیح که آن آلمانی دیگر (نیچه) وقتی از مصلوب شدنش می­گوید، چنین می­نویسد: «اولین و آخرین فرد مسیحی را به صلیب کشیدند.»
[نقل به مضمون]
اینشتین می­گفت: «جریانهای فلسفی و سیاسی هر عصر و حتی گذشت زمان هم در آرایش تاریخ مؤثر است... من به طور جدی شک دارم که خود عیسی مسیح گفته باشد که من خدا هستم. چون تعلق او به قوم یهود چنان بود که نمی­توانست این فرمان بزرگ را نقض کند:
گوش فرادار ای بنی اسرائیل، قادر لایزال، خدای ماست و او یکتاست.» [صص 106 و107]
در این مورد، اینشتین با بعضی از علمای الهیات پروتستان همفکر است که معتقدند:
«مسیح هیچ عنوان دیگری جز خاخام برای خود قائل نبود و فقط پس از وفات او بود که پایه گذاران مذهب جدید، وی را پسر خدا و منجی نامیدند، القابی که اولی خاص امپراتوران و دومی ویژه پادشاهان یونان بود... ممکن است یهودیان او را مسیح (و منجی) نامیده باشند، با این آرزو که وی آنها را از شر رومیان برهاند». [صص 153 و 154]
مخالفت اینشتین با کلیسای کاتولیک، علاوه بر ریشه­های تاریخی، یک دلیل عمده عینی هم داشت: «کلیسای رم در بیستم ژوئیه 1933 با هیتلر موافقت نامه همکاری امضا کرد. هیتلر قول داده بود کمونیست­ها را نابود کند. پس از امضای این موافقت نامه
بود که پاپ پیوس دوازدهم برای تبرک رایش هیتلر دست دعا به درگاه خداوند برداشت و این درست بعد از روزی بود که هیتلر تحریم مغازه­ها و مؤسسات یهودیان را با این عبارت اعلام کرده بود: من اعتقاد راسخ دارم که امروز همصدا با خواست خالق متعال عمل می­کنم. با جنگیدن بر ضد قوم یهود، من در راه خداوند بزرگ می­­جنگم.» [ص 106 و ص 109]
هیتلر این درس را به خوبی از ناپلئون آموخته بود که گفته است: فقط کافی است که پاپ در برابر من سر تسلیم فرود آورد تا بر وجدان صد میلیون نفر از مردم دنیا مسلط شوم. گرچه هیتلر جایگاه وجدان در این جمله ناپلئون را فراموش کرده بود. اینشتین می­گفت: «همین هیتلر بود که می­گفت: وجدان اختراع یهودیان است. (در حالیکه) هر چه در عالم وجود دارد، متکی بر نوعی اصل خلاقه است و اصل خلاقه آدمی وجدان است.» [ص 111]
اینشتین برخلاف خَلَف معروفش در علم فیزیک یعنی «استیون هاوکینگ» (نویسنده «تاریخچه زمان» و «جهان در پوست گردو» که پرفروش ترین کتابهای علمی تاریخ خوانده شده­اند) با تمام وجود، به وجود خداوند معتقد بود و تحت تأثیر مطالعات علمی و نظری خود به نوعی مذهب کیهانی اعتقاد راسخ داشت: «نوعی همخوانی ازلی در قوانین کیهان متجلی است که با اذهان ما نیز ارتباط می­یابد. من و شما افرادی جداگانه­ایم و با این حال الگویی معین ما را به یکدیگر پیوند می­دهد. ما همه دارای تجربیاتی حیاتی هستیم که الگوهای بی شمار بر آنها حاکم است.» [صص 120 و 121] این سخنان اینشتین، به نوعی تکرار گفته دوست روان شناس مشهورش «کارل یونگ» بود که می­­گفت: «آنچه در فضا و زمان روی می­دهد ثابت می­کند که وابستگی متقابلی بین رویدادهای عینی و حالتهای ذهنی آدمی وجود دارد.» ویلیام هرمان می­گوید: «انسان کیهانی مورد نظر اینشتین نه فقط آسیبی به ارزشها و معتقدات سنتی وارد نمی­آورد، بلکه پیروان همه آنها را به حکم این کلام پربها که: خدای لایزال فقط یکی است، گرد هم می­آورد.»[ص 249]
اعتقاد اینشتین به مذهب کیهانی و ایمان راسخ او به وجود ناظمی که قوانین کیهانی را سامان داده است، باعث پرورش اعتقادات اخلاقی خاصی در او شده است، تا آنجا که می­گوید: «من فقط به یک چیز ایمان دارم: زیستن به خاطر دیگران است که به زندگی ارزش می­بخشد.»[ص 153]
دانشمندی که با وجود اذعان بسیاری از صاحبنظران به پیچیدگی­های ذهنی او، معتقد بود: «قوانین اساسی جهان بسیار ساده است، ولی از آنجا که حواس ما محدود است و نمی­توانیم به این قوانین چنگ بیندازیم، عالم آفرینش از الگوی معینی پیروی می­کند».
[ص 17] نابغه­ای که می­گفت: «وقتی می­خواهید چیزهایی درباره آفرینش بیاموزید، باید فروتنی پیشه کنید.» [ص 25] با اعتقاد به مذهب کیهانی بود که اینشتین معروفترین جمله خود را در برابر ماده گرایان و معتقدان به تصادفات صرف کیهانی بیان کرد:
«خداوند با جهان وجود، شیر یا خط بازی نمی­کند». [ص 99]
آخرین سطور شعر «اینشتین» که ویلیام هرمان بعد از مرگ او سروده، این است:
«و چنین بود دوست گرانمایه­ام، واپسین کلامی که به من گفتید:
کنجکاوی مقدس را هرگز از یاد مبرید.» [ص 244]
با چنین کنجکاوی مقدسی است که به چنان اعتقادی رسید که: «اگر موجود انسانی بیش از آنچه به من جسمانی خود می­اندیشد، به علو مقام کیهانی خود پی ببرد دنیای ما از صلح و آرامش بهره­مند خواهد شد.» [ص 97] و با فروتنی بر زبان آورد:
«هر وقت آدمی به آن مرتبه از تواضع و فروتنی رسید که خویشتن را چندان مهم نشمارد و موجودیت خویش را بیش از شن ریزه­ای بر ساحل دریای نامتناهی علم و خرد نداند، آنگاه می­تواند خود را متدین بنامد. بدین معنا، من در ردیف مخلص­ترین افراد متدین قرار می­گیرم.» [ص 182] و هر کسی می­تواند به راحتی صداقت و فروتنی موجود در این جملات را درک کند، جملاتی مؤثر که می­توانند بر این امر صحه گذارند که: به راستی او یکی از مخلص­ترین افراد متدین بود: «از این که حلقۀ رابط بین عالم کبیر و عالم صغیر هستید به خود ببالید. آرام بمانید و به این افسون دل بدهید. سعی نکنید به صورت مرد موفقی درآیید.
بکوشید تا مرد ارزشمندی باشید. به اطراف خود بنگرید که چگونه مردم تلاش می­کنند تا از زندگی بسی بیشتر از آنچه در آن نهاده­اند، برگیرند. مرد ارزشمند کسی است که بسی بیش از آنچه از زندگی می­گیرد، بدان می­بخشد. خلاق باشید. اما اطمینان یابید که آنچه خلق کرده­اید نفرین یا لعنتی بر نوع انسانی نباشد». [ص 238]
* * *
اینشتین و آلمان: معروف است که: «کسانی که زیاد رنج و محنت کشیده­اند، یا قسی­القلب می­شوند و یا مهربان و ملایم». [تاریخ فلسفه، ویل دورانت، چاپ 1371 ص 143]
اینشتین هر دو حالت را گذرانده است. چه در زمانی که هنوز به نیروی معنوی دانشمندان آلمانی و قدرت سیاسی گروهها و افراد آزاده در مقابله با نازیسم اعتقاد داشت و به صلح مطلق و بی قید و شرط معتقد بود و چه آن زمان که با دریافت اخبار دهشتناک فجایع نازیها، هیچ راهی به جز سرنگونی قهرآمیز آنان را ترویج نکرد و به صلح­جویی مشروط روی آورد. او یکی از میلیون­ها افرادی بود که طعم تلخ نتایج حاصل از «شووینیسم» (وطن پرستی افراطی) نازیها را چشیده بود. وطن پرستی
مضحکی که عوارض شومش حتی گریبان دانش را هم گرفته بود و «پروفسور لنارد» (دانشمند معروف آلمانی) را وامی­داشت تا درباره نظریه نسبیت، چنین حکمی را صادر کند: «اگر نظریه نسبیت اینشتین درست از آب درآید، کل آلمان رنگ و بویی یهودی به خود خواهد گرفت»(!) [ص 23]
چنین رویکردهای افراطی بود که باعث می­شد تا اینشتین در قالب تلخ­ترین جملات طنزآمیز بگوید: «اگر نظریه من درست از آب درآید، آلمانی­ها مرا یک آلمانی خوب خواهند نامید و فرانسوی­ها یک اروپایی خوب و اگر غلط از آب درآید، آلمانی­ها مرا یک یهودی خواهند نامید و فرانسوی­ها یک آلمانی»(!!)
[صص 23 و24]
چه غم­انگیز است که یک پروفسور مدیر انستیتوی فیزیک (در شهر درسدن)، یعنی «توماشِک» (Tomascheck)، دربارۀ مسائل علمی و در چارچوب مرزبندی­های جغرافیایی و نژادی، چنین رأیی را صادر کند: «فیزیک جدید ابزاری است در دست یهودیت جهانی برای تخریب و نابودی فیزیک شمالی(!) این حقیقتی است که علم فیزیک در عمل آفریدۀ روح آلمانی است. همۀ علوم اروپایی حاصل تلاش آریایی­ها، یا بهتر بگوییم حاصل اندیشۀ آلمانی است». [ص 141]
خام پنداری است اگر تصور کنیم که جریانات  اجتماعی به طور خلق­الساعه ظاهر می­شوند. این گونه اعتقادات افراطی در آلمان، تنها مختص فیزیکدانان و فقط به دورۀ رواج نازیسم در آلمان محدود نمی­شد. به عنوان مثال براساس عقیدۀ «تقدیر تاریخی نژاد آلمانی»:
«پس از یونانیان این ملت آلمان است که چراغ فلسفه را روشن نگاه داشته است. این عقیده را می­توان نزد هگل، فیشته و حتی نووالیس بازیافت. هایدگر نیز به آن قائل است.»
[زیر آسمانهای جهان، داریوش شایگان، ص 230، چاپ پنجم] ضمن آن که بطلان این رأی را با نگاهی سرسری به تاریخ فلسفۀ اروپا می­توان به راحتی ثابت کرد، به شهادت اکثر صاحب­نظران: «زبان فلسفی آلمان در زمانی کمتر از 50 سال به وجود آمد».[ص 203]
اینها و فجایعی که بعد از اتمام جنگ جهانی دوم افشا شدند، باعث گردید تا وقتی رئیس جمهوری آلمان، پرزیدنت «هوس»، طی نامۀ مبسوطی از اینشتین تقاضای بازگشت به آلمان را کرد و قول داد که تا سرحد امکان بکوشد ستم نازی­ها را جبران کند، اینشتین با ارسال چند سطر او را ناامید سازد و بنویسد: «این که گفته شود مسئول آن همه جنایت، اس اس ها
بوده­اند هیچ مفهومی برای من ندارد. آنها آلمانی بودند، مگر نه؟ تاریخ را نه یک نفر، بلکه انبوه مردمان می­سازند». [ص 234]. اینشتین معتقد بود: «یادتان باشد هر که امروز زندگی می­کند مسئول رویدادهای فرداست.» [ص 32] جای آن هست که در اینجا یک نمونۀ انتقادی را مطرح کنیم، که به قول مولانا در فیه مافیه: «در خاطر چنین می­آید، پس بگوییم تا برود.» همانگونه که اشاره شد نگاه اینشتین به دین یهود به عنوان نماد وحدت قومی است. با آن که او از قربانیان نژادپرستی و ناسیونالیسم افراطی بود، شاید برای مقابله با آن دسته از ادعاهای آلمانها که نمونه­هایش را ذکر کردیم، می­گوید: «وقت آن رسیده است که آلمانی­ها بدانند سه چیز را مدیون یهودیان هستند: اصول اخلاقی، منطق یونانی و تلطیف زبانی که بدان تکلم می­کنند. بدون تورات، «لوتر» پدید نمی­آمد. نظر من این است که آلمانی­ها هیچ گاه از احساسات مذهبی حقیقی برخوردار نبوده­اند. آنها همواره رهبرانی را در رأس خود قرار داده­اند که قدرتمند، ولی عاری از مسئولیت اخلاقی بوده­­اند». [ص 164] در این گونه موارد است که گویی دانشمند بزرگ، نصیحت دوست روان شناس خود یعنی «آلپورت» را فراموش می­کند که خطاب به ویلیام هرمان می­گفت: «از یک روان شناس
به یک جامعه شناس نصیحت: وقتی نوعی ذهنیت گروهی شکل گرفت، فرد ترغیب می­شود که امنیت خاطر خود را در گروه تأمین کند، نه در وجدان خویشتن». [ص 125] در این موارد محدود است که گویی اینشتین، آن جملۀ به یاد ماندنی «نیچه» را فراموش می­کند که: «وقتی حافظه می­گوید اتفاقی روی داده است ولی غرور می­گوید نه، حافظه تسلیم می­شود». اینشتین در بعضی از قضاوتهای خود تا آنجا پیش می­رود که می­گوید: «در زبان آلمانی، برای مفهوم بی طرفی و انصاف (Fair Play) حتی کلمه مناسبی هم وجود ندارد». [ص 206]
وقتی ویلیام هرمان می­گوید: «در قرون وسطی بود که کلیسا ستارۀ زرد و محله­های خاص اقامت یهودیان را باب کرد و آنها را به زور از روستاها به شهرها کشاند. بدین ترتیب بود که برای یهودیان چاره­ای جز پول قرض دادن باقی نماند.» [ص 154] خواننده­ای که با تعالیم کتاب حجیم تلمود اندک آشنایی داشته باشد، حق دارد در صحت این جملاتِ آسمان را به ریسمان بافته تردید روا دارد. در حالی که ظهور بورژوازی فرصتی بسیار مناسب برای اجرای بسیاری از آموزه­های اقتصادی تلمود را در اختیار آنان قرار داد، و بیخود نبود که یکی از اقوامی که این شکل بندی تاریخی را با آغوش باز پذیرا شدند، همین قوم یهود بودند.
ادامه دارد...