صفحه 7--27 مهر 89
ادداشت بر کتاب «انشتن و شاعر»
ولام هرمان
ترجمه ناصر موفقان
چاپ سوم، انتشارات علم و فرهنگ
معرف از: عبدالرحمن مجاهدنق بخش اول
دموستن (خطیب یونانی، 384 تا 322 قبل از میلاد): «ای آتنیان، من همه وقت به شما پند میدهم اگر چه نخواهید، اما هیچ گاه در پوستین مردم نمیافتم، اگر چه بخواهید.»
چند دهه پیش در یکی از مجلات علمی (احتمالاً دانشمند) مقالهای منتشر شد که بعدها شاهد تکرار جانمایههای آن مقاله در میان خواص و عوام بودهایم. براساس آن نوشته، انسان تا به حال تنها قادر به استفاده از نزدیک به هشت درصد از ظرفیتها و تواناییهای مغز شگفتانگیز خود بوده است و با وجود اندامواره فعلی و خصوصیات فیزیولوژیکی حاضر انسانها، رسیدن به مرزهای بالاتر از 9 درصد امکان پذیر نبوده و لطمات جبران ناپذیر روانی و اختلالات مهیب عصبی را به دنبال خواهد داشت. سپس براساس معیارهای تعیین شده، بزرگترین نوابغ تاریخ را معرفی کرده بود: اول داوینچی، دوم ابن سینا و نفر سوم آلبرت اینشتین. درباره این نابغۀ بزرگ کتابهای زیادی منتشر شده است، اما کتاب «اینشتین و شاعر» برخلاف بیشتر منابعی که بیش از هر چیز فرضیههای علمی او را دنبال کردهاند، با توجه به تخصص و مطالعات مصاحبهگر (ویلیام هرمان)، بیشتر به اعتقادات سیاسی- اجتماعی- فلسفی و دینی این دانشمند پرداخته و از این لحاظ منبع قابل توجهی است. نباید فراموش کرد که علاوه بر مقام و جایگاه علمی افراد، نحوه نگرش انسانی و آراء اجتماعی آنان نیز در برکشیدن یا پس زدن آنان توسط مردمان دورههای مختلف مؤثرند. بدین گونه است که عنصریها و عَسجدیها و فرخیها، با وجود بهرهگیری از القاب پر طنطنه و با وجود تمام خلاقیتهایشان، در اذهان نسلهای متعدد در همان مقام امیرالشعرایی و شاعران درباری در جا میزنند، و فردوسی و ناصرخسرو به واسطه نگاه انسانی و همراهی با خواستههای پیدا و پنهان آحاد مردم، به مقامی میرسند که مپرس. بدین سان
است که با وجود چند دهه یکهتازی و شهرت کم سابقه
یکی از بانیان چپ نو در فرانسه (ژان پل سارتر)، دو دهه پس از فروکش کردن هوو جنجالها، نویسنده کمونیست فرانسوی دیگر (مارگریت دوراس) درباره او و همچنین دربارۀ «جوزف کنراد» چنین اظهارنظر میکند: «اما در مورد سارتر، باید بگویم که دیگر تقریباً هیچ وقت به این آدم فکر نمیکنم. اگر هم فکر کنم نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم و او را با سولژنیتسین مقایسه نکنم. سارتر برای من سولژنیتسین سرزمین
بی گولاک است(!). او از چشم من آدمی است یکه و تنها در برهوتی که به دست خودش ساخته است، در نوعی تبعید. کاش کنراد هنوز زنده بود. یک کنراد در هر سال، چه سعادتی». [حیات مجسم، چاپ اول صص 112و 113]. فیزیکدانان زیادی در دوره حیات اینشتین وجود داشتند که ادعاهای برتری آنان نسبت به اینشتین معروف است، حتی کسانی که میگفتند اُسّ و اساس نظریه نسبیت متعلق به آنان است، اما آنچه باعث شهرت استثنایی اینشتین است نه تنها ارائه فرمولهای علمی، که نحوه نگرش
انسان مدارانه و پایبندی او به وجدان و اخلاق، آن هم در عصر رواج خشونت و جنگ و تبعید است. بی خود نبود که چرچیل سیاستمدار درباره اینشتین گفته است: «سرانجام مردی را دیدم که دنیا را با قلمش فتح کرده است و نه با شمشیر.»
* * *
درباره نویسنده کتاب: ویلیام هرمان شاعر و جامعه شناس آلمانی، از معدود افرادی بود که در جنگ جهانی اول، از نبرد خونین و معروف «وردن» (Verdun) سالم بیرون آمد و به مدت چهل ماه در اسارت فرانسویان ماند. [«وردن» مرکز شهرستان موس فرانسه که در 21 فوریه 1916 محل نبرد مشهور فرانسه و آلمان بود. نبردی که یک میلیون نفر کشته و دو میلیون نفر زخمی به جا گذاشت. با مطالعۀ این آمارها، انسان بی اختیار به یاد جمله معروف استالین میافتد که گفت: مرگ یک انسان فاجعه است، اما مرگ یک میلیون نفر، فقط یک آمار است!!] در کتاب حاضر و به مناسبتهای مختلف، چند شعر از هرمان درج گردیده است، شعرهای وردن، مادر، گرتل، کلیسا، بدرود رویاها، مسیح، اینشتین و بشریت یگانه. همانگونه که از اسم بیشتر این اشعار معلوم است، اشعار هرمان غالباً تحت تأثیر وقایع تاریخی مثل جنگهای اول و دوم جهانی و جنگ سرد سروده شده و به شدت رنگ اجتماعی و سیاسی به خود گرفتهاند. و در چنان زمانه و چنان شرایطی شعر باید یا در قالب مکتب «دادا» ارائه شود و یا در وجه معتدل آن در قالب شعر سیاسی و اجتماعی. هر چند آن جمله آدورنو را نباید فراموش کرد که: «چگونه پس از آشوویتس میتوان شعر سرود؟»
این کتاب حاصل چهار مرحله ملاقات حضوری ویلیام هرمان با اینشتین است. ملاقات اول در سال 1931 در آپارتمان اینشتین در شهر برلین صورت گرفته است، درست در زمانی که گروههای حمله نازیها، خیابانهای برلین را قُرُق کرده و هیتلر در آستانه کسب قدرت بود، گفتگوی دوم در سال 1943 و در پرینستون آمریکا انجام گرفته است، زمانی که به تدریج آثار رکود و سقوط را میشد در بدنه ارتش و جامعه آلمان ملاحظه کرد، ملاقات سوم در سپتامبر 1948 سه سال پس از اتمام جنگ، و ملاقات چهارم در سال 1954 و باز هم در پرینستون، زمانی که آبها از آسیاب افتاده، اما آثار فجایع جنگ هنوز بر قلبها و اذهان مردمان سنگینی میکرد. اهمیت فواصل زمانی مصاحبهها در آن است که میتوان ثبات یا تغییر آراء و نظرات اینشتین در مسائل مختلف را براساس آن تعیین کرد. ویلیام هرمان نیز از مطرودین و تبعیدیان دوره نازیسم در آلمان بوده است.
* * *
دین- اخلاق: آن گونه که از فحوای کلام او برمیآید، اینشتین دین یهود را نه از روی باور مطلق دینی، که به عنوان نماد وحدت قومی تاریخی مینگریست. شاید هیچ جملهای مبنی بر باور راسخ او نسبت به آئین های توراتی و تلمودی نیابیم. در عوض، جملات بسیاری در نقد قوم یهود از او موجود است، آن هم نه نقدی انکار ورزانه، که نقدی هدفمند و به منظور بازنمایی خطاها و اصلاح مسیر، نقدی نیرومند و متکی به شناخت دقیق از تاریخ این قوم. وقتی که از پندارگرایی قوم یهود سخن میگوید، خواننده آشنا با تاریخ پر فراز و نشیب این قوم به خوبی در مییابد که آن جملات نه براساس محفوظات صرف، که حاصل واکاویها و تلاشهای ذهنی اوست: «یهودی جماعت هرگز نمیفهمد. پندارگرایی او بارها و بارها وادارش کرده است که آتش بیار معرکه دیگران باشد. در طول تاریخ، کلیمیان در اسپانیا، آلمان یا روسیه باعث و بانی اصلاحات و عدالت اجتماعی بودهاند. ولی به محض آنکه آبها از آسیاب افتاده، دوستانشان اغلب با تبرک کلیسای کاتولیک، تف به رویشان انداختهاند».
[ص 79]
میبینیم که این جملات نفیآمیز نیستند، بلکه در حکم جملاتی هستند که فردی دانا و مجرب در رنجش از رفتار و افعال کودکانی سرتق به زبان میآورد، جملاتی که بار تحبیب در آنها بیش از تکذیب است. جملاتی که با تاریخ این قوم همخوانی دارند. قومی که نخبگانش در بیشتر نهضتهای بزرگ رفرمیستی تاریخ شرکت داشته، اما به محض رسیدن به سر منزل مقصود، اولین کسانی که حذف شدهاند، هم آنان بودهاند. یک نمونه بارز آن شرکت گسترده نخبگان یهودی در انقلاب 1917 روسیه و حذف بعدی آنها به وسیله ترور، زندان، اعدام، تبعید و... است. افرادی چون تروتسکی، بوخارین، همسر مولوتوف و... هر چند در بعضی از مقاطع تاریخی، عامل اصلی حذف نخبگان این قوم، خاخامهای یهود بودهاند که در بخش مربوط به اسپینوزا اشاره مختصری خواهیم کرد. اگر چه اینشتین با نگاه خاص توأم با تسامح به ادیان و مذاهب مینگرد، اما با یک مذهب به طور آشکار و پیگیر به مخالفت میپردازد: مذهب کاتولیک. او به واسطه تاریخ کلیسا، جمله معروفی درباره مسیح دارد که: «گاه فکر میکنم شاید بهتر بود مسیح هیچ گاه به دنیا نمیآمد. هیچ اسمی تاکنون این همه برای کسب قدرت مورد سوءاستفاده قرار نگرفته است!» [ص 106]
جمله تقریباً مشابهی نیز از «گاندی» سراغ داریم که میگفت: «مسیح بله، اما وقتی به چشم میبینم که مسیحیان چگونه رفتار میکنند آن وقت به مسیحیت میگویم نه!»
[جای آن هست که از عذرخواهی گاندی از مردم هند یاد کنیم: «گاوی مریض بود و زجر میکشید، چون طاقت نیاوردم رنج گاو را ببینم، از طبیبان خواستم تا با آمپولی او را بکشند که راحت شود. اکنون وجدان خودم و مردم هند، مرا به خاطر این همه قساوت نخواهند بخشید» [دیدن و ندیدن، چاپ اول، ص 67] شاید بعضیها به این اندازه لطافت طبع ایراد بگیرند، اما به قول قائلش «این دیدگاه لطیف انسانی در برخورد با حیوانات، تمرینی است برای برخوردهای اجتماعی و انسانی» (همان)].
همان مسیح که آن آلمانی دیگر (نیچه) وقتی از مصلوب شدنش میگوید، چنین مینویسد: «اولین و آخرین فرد مسیحی را به صلیب کشیدند.»
[نقل به مضمون]
اینشتین میگفت: «جریانهای فلسفی و سیاسی هر عصر و حتی گذشت زمان هم در آرایش تاریخ مؤثر است... من به طور جدی شک دارم که خود عیسی مسیح گفته باشد که من خدا هستم. چون تعلق او به قوم یهود چنان بود که نمیتوانست این فرمان بزرگ را نقض کند:
گوش فرادار ای بنی اسرائیل، قادر لایزال، خدای ماست و او یکتاست.» [صص 106 و107]
در این مورد، اینشتین با بعضی از علمای الهیات پروتستان همفکر است که معتقدند:
«مسیح هیچ عنوان دیگری جز خاخام برای خود قائل نبود و فقط پس از وفات او بود که پایه گذاران مذهب جدید، وی را پسر خدا و منجی نامیدند، القابی که اولی خاص امپراتوران و دومی ویژه پادشاهان یونان بود... ممکن است یهودیان او را مسیح (و منجی) نامیده باشند، با این آرزو که وی آنها را از شر رومیان برهاند». [صص 153 و 154]
مخالفت اینشتین با کلیسای کاتولیک، علاوه بر ریشههای تاریخی، یک دلیل عمده عینی هم داشت: «کلیسای رم در بیستم ژوئیه 1933 با هیتلر موافقت نامه همکاری امضا کرد. هیتلر قول داده بود کمونیستها را نابود کند. پس از امضای این موافقت نامه
بود که پاپ پیوس دوازدهم برای تبرک رایش هیتلر دست دعا به درگاه خداوند برداشت و این درست بعد از روزی بود که هیتلر تحریم مغازهها و مؤسسات یهودیان را با این عبارت اعلام کرده بود: من اعتقاد راسخ دارم که امروز همصدا با خواست خالق متعال عمل میکنم. با جنگیدن بر ضد قوم یهود، من در راه خداوند بزرگ میجنگم.» [ص 106 و ص 109]
هیتلر این درس را به خوبی از ناپلئون آموخته بود که گفته است: فقط کافی است که پاپ در برابر من سر تسلیم فرود آورد تا بر وجدان صد میلیون نفر از مردم دنیا مسلط شوم. گرچه هیتلر جایگاه وجدان در این جمله ناپلئون را فراموش کرده بود. اینشتین میگفت: «همین هیتلر بود که میگفت: وجدان اختراع یهودیان است. (در حالیکه) هر چه در عالم وجود دارد، متکی بر نوعی اصل خلاقه است و اصل خلاقه آدمی وجدان است.» [ص 111]
اینشتین برخلاف خَلَف معروفش در علم فیزیک یعنی «استیون هاوکینگ» (نویسنده «تاریخچه زمان» و «جهان در پوست گردو» که پرفروش ترین کتابهای علمی تاریخ خوانده شدهاند) با تمام وجود، به وجود خداوند معتقد بود و تحت تأثیر مطالعات علمی و نظری خود به نوعی مذهب کیهانی اعتقاد راسخ داشت: «نوعی همخوانی ازلی در قوانین کیهان متجلی است که با اذهان ما نیز ارتباط مییابد. من و شما افرادی جداگانهایم و با این حال الگویی معین ما را به یکدیگر پیوند میدهد. ما همه دارای تجربیاتی حیاتی هستیم که الگوهای بی شمار بر آنها حاکم است.» [صص 120 و 121] این سخنان اینشتین، به نوعی تکرار گفته دوست روان شناس مشهورش «کارل یونگ» بود که میگفت: «آنچه در فضا و زمان روی میدهد ثابت میکند که وابستگی متقابلی بین رویدادهای عینی و حالتهای ذهنی آدمی وجود دارد.» ویلیام هرمان میگوید: «انسان کیهانی مورد نظر اینشتین نه فقط آسیبی به ارزشها و معتقدات سنتی وارد نمیآورد، بلکه پیروان همه آنها را به حکم این کلام پربها که: خدای لایزال فقط یکی است، گرد هم میآورد.»[ص 249]
اعتقاد اینشتین به مذهب کیهانی و ایمان راسخ او به وجود ناظمی که قوانین کیهانی را سامان داده است، باعث پرورش اعتقادات اخلاقی خاصی در او شده است، تا آنجا که میگوید: «من فقط به یک چیز ایمان دارم: زیستن به خاطر دیگران است که به زندگی ارزش میبخشد.»[ص 153]
دانشمندی که با وجود اذعان بسیاری از صاحبنظران به پیچیدگیهای ذهنی او، معتقد بود: «قوانین اساسی جهان بسیار ساده است، ولی از آنجا که حواس ما محدود است و نمیتوانیم به این قوانین چنگ بیندازیم، عالم آفرینش از الگوی معینی پیروی میکند».
[ص 17] نابغهای که میگفت: «وقتی میخواهید چیزهایی درباره آفرینش بیاموزید، باید فروتنی پیشه کنید.» [ص 25] با اعتقاد به مذهب کیهانی بود که اینشتین معروفترین جمله خود را در برابر ماده گرایان و معتقدان به تصادفات صرف کیهانی بیان کرد:
«خداوند با جهان وجود، شیر یا خط بازی نمیکند». [ص 99]
آخرین سطور شعر «اینشتین» که ویلیام هرمان بعد از مرگ او سروده، این است:
«و چنین بود دوست گرانمایهام، واپسین کلامی که به من گفتید:
کنجکاوی مقدس را هرگز از یاد مبرید.» [ص 244]
با چنین کنجکاوی مقدسی است که به چنان اعتقادی رسید که: «اگر موجود انسانی بیش از آنچه به من جسمانی خود میاندیشد، به علو مقام کیهانی خود پی ببرد دنیای ما از صلح و آرامش بهرهمند خواهد شد.» [ص 97] و با فروتنی بر زبان آورد:
«هر وقت آدمی به آن مرتبه از تواضع و فروتنی رسید که خویشتن را چندان مهم نشمارد و موجودیت خویش را بیش از شن ریزهای بر ساحل دریای نامتناهی علم و خرد نداند، آنگاه میتواند خود را متدین بنامد. بدین معنا، من در ردیف مخلصترین افراد متدین قرار میگیرم.» [ص 182] و هر کسی میتواند به راحتی صداقت و فروتنی موجود در این جملات را درک کند، جملاتی مؤثر که میتوانند بر این امر صحه گذارند که: به راستی او یکی از مخلصترین افراد متدین بود: «از این که حلقۀ رابط بین عالم کبیر و عالم صغیر هستید به خود ببالید. آرام بمانید و به این افسون دل بدهید. سعی نکنید به صورت مرد موفقی درآیید.
بکوشید تا مرد ارزشمندی باشید. به اطراف خود بنگرید که چگونه مردم تلاش میکنند تا از زندگی بسی بیشتر از آنچه در آن نهادهاند، برگیرند. مرد ارزشمند کسی است که بسی بیش از آنچه از زندگی میگیرد، بدان میبخشد. خلاق باشید. اما اطمینان یابید که آنچه خلق کردهاید نفرین یا لعنتی بر نوع انسانی نباشد». [ص 238]
* * *
اینشتین و آلمان: معروف است که: «کسانی که زیاد رنج و محنت کشیدهاند، یا قسیالقلب میشوند و یا مهربان و ملایم». [تاریخ فلسفه، ویل دورانت، چاپ 1371 ص 143]
اینشتین هر دو حالت را گذرانده است. چه در زمانی که هنوز به نیروی معنوی دانشمندان آلمانی و قدرت سیاسی گروهها و افراد آزاده در مقابله با نازیسم اعتقاد داشت و به صلح مطلق و بی قید و شرط معتقد بود و چه آن زمان که با دریافت اخبار دهشتناک فجایع نازیها، هیچ راهی به جز سرنگونی قهرآمیز آنان را ترویج نکرد و به صلحجویی مشروط روی آورد. او یکی از میلیونها افرادی بود که طعم تلخ نتایج حاصل از «شووینیسم» (وطن پرستی افراطی) نازیها را چشیده بود. وطن پرستی
مضحکی که عوارض شومش حتی گریبان دانش را هم گرفته بود و «پروفسور لنارد» (دانشمند معروف آلمانی) را وامیداشت تا درباره نظریه نسبیت، چنین حکمی را صادر کند: «اگر نظریه نسبیت اینشتین درست از آب درآید، کل آلمان رنگ و بویی یهودی به خود خواهد گرفت»(!) [ص 23]
چنین رویکردهای افراطی بود که باعث میشد تا اینشتین در قالب تلخترین جملات طنزآمیز بگوید: «اگر نظریه من درست از آب درآید، آلمانیها مرا یک آلمانی خوب خواهند نامید و فرانسویها یک اروپایی خوب و اگر غلط از آب درآید، آلمانیها مرا یک یهودی خواهند نامید و فرانسویها یک آلمانی»(!!)
[صص 23 و24]
چه غمانگیز است که یک پروفسور مدیر انستیتوی فیزیک (در شهر درسدن)، یعنی «توماشِک» (Tomascheck)، دربارۀ مسائل علمی و در چارچوب مرزبندیهای جغرافیایی و نژادی، چنین رأیی را صادر کند: «فیزیک جدید ابزاری است در دست یهودیت جهانی برای تخریب و نابودی فیزیک شمالی(!) این حقیقتی است که علم فیزیک در عمل آفریدۀ روح آلمانی است. همۀ علوم اروپایی حاصل تلاش آریاییها، یا بهتر بگوییم حاصل اندیشۀ آلمانی است». [ص 141]
خام پنداری است اگر تصور کنیم که جریانات اجتماعی به طور خلقالساعه ظاهر میشوند. این گونه اعتقادات افراطی در آلمان، تنها مختص فیزیکدانان و فقط به دورۀ رواج نازیسم در آلمان محدود نمیشد. به عنوان مثال براساس عقیدۀ «تقدیر تاریخی نژاد آلمانی»:
«پس از یونانیان این ملت آلمان است که چراغ فلسفه را روشن نگاه داشته است. این عقیده را میتوان نزد هگل، فیشته و حتی نووالیس بازیافت. هایدگر نیز به آن قائل است.»
[زیر آسمانهای جهان، داریوش شایگان، ص 230، چاپ پنجم] ضمن آن که بطلان این رأی را با نگاهی سرسری به تاریخ فلسفۀ اروپا میتوان به راحتی ثابت کرد، به شهادت اکثر صاحبنظران: «زبان فلسفی آلمان در زمانی کمتر از 50 سال به وجود آمد».[ص 203]
اینها و فجایعی که بعد از اتمام جنگ جهانی دوم افشا شدند، باعث گردید تا وقتی رئیس جمهوری آلمان، پرزیدنت «هوس»، طی نامۀ مبسوطی از اینشتین تقاضای بازگشت به آلمان را کرد و قول داد که تا سرحد امکان بکوشد ستم نازیها را جبران کند، اینشتین با ارسال چند سطر او را ناامید سازد و بنویسد: «این که گفته شود مسئول آن همه جنایت، اس اس ها
بودهاند هیچ مفهومی برای من ندارد. آنها آلمانی بودند، مگر نه؟ تاریخ را نه یک نفر، بلکه انبوه مردمان میسازند». [ص 234]. اینشتین معتقد بود: «یادتان باشد هر که امروز زندگی میکند مسئول رویدادهای فرداست.» [ص 32] جای آن هست که در اینجا یک نمونۀ انتقادی را مطرح کنیم، که به قول مولانا در فیه مافیه: «در خاطر چنین میآید، پس بگوییم تا برود.» همانگونه که اشاره شد نگاه اینشتین به دین یهود به عنوان نماد وحدت قومی است. با آن که او از قربانیان نژادپرستی و ناسیونالیسم افراطی بود، شاید برای مقابله با آن دسته از ادعاهای آلمانها که نمونههایش را ذکر کردیم، میگوید: «وقت آن رسیده است که آلمانیها بدانند سه چیز را مدیون یهودیان هستند: اصول اخلاقی، منطق یونانی و تلطیف زبانی که بدان تکلم میکنند. بدون تورات، «لوتر» پدید نمیآمد. نظر من این است که آلمانیها هیچ گاه از احساسات مذهبی حقیقی برخوردار نبودهاند. آنها همواره رهبرانی را در رأس خود قرار دادهاند که قدرتمند، ولی عاری از مسئولیت اخلاقی بودهاند». [ص 164] در این گونه موارد است که گویی دانشمند بزرگ، نصیحت دوست روان شناس خود یعنی «آلپورت» را فراموش میکند که خطاب به ویلیام هرمان میگفت: «از یک روان شناس
به یک جامعه شناس نصیحت: وقتی نوعی ذهنیت گروهی شکل گرفت، فرد ترغیب میشود که امنیت خاطر خود را در گروه تأمین کند، نه در وجدان خویشتن». [ص 125] در این موارد محدود است که گویی اینشتین، آن جملۀ به یاد ماندنی «نیچه» را فراموش میکند که: «وقتی حافظه میگوید اتفاقی روی داده است ولی غرور میگوید نه، حافظه تسلیم میشود». اینشتین در بعضی از قضاوتهای خود تا آنجا پیش میرود که میگوید: «در زبان آلمانی، برای مفهوم بی طرفی و انصاف (Fair Play) حتی کلمه مناسبی هم وجود ندارد». [ص 206]
وقتی ویلیام هرمان میگوید: «در قرون وسطی بود که کلیسا ستارۀ زرد و محلههای خاص اقامت یهودیان را باب کرد و آنها را به زور از روستاها به شهرها کشاند. بدین ترتیب بود که برای یهودیان چارهای جز پول قرض دادن باقی نماند.» [ص 154] خوانندهای که با تعالیم کتاب حجیم تلمود اندک آشنایی داشته باشد، حق دارد در صحت این جملاتِ آسمان را به ریسمان بافته تردید روا دارد. در حالی که ظهور بورژوازی فرصتی بسیار مناسب برای اجرای بسیاری از آموزههای اقتصادی تلمود را در اختیار آنان قرار داد، و بیخود نبود که یکی از اقوامی که این شکل بندی تاریخی را با آغوش باز پذیرا شدند، همین قوم یهود بودند.
ادامه دارد...
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی