آخرین نفس

اواسط تابستان بود و گرما جان همه را به لبشان رسانده بود. حرارت خورشید و خشکی هوا همه را کلافه می­کرد.
چند جوان شاد، سوار بر ماشینی که سمند شادکامیشان بود، می­رفتند تا عصری دل­انگیز و رویایی برای خود بسازند. باد سوزان از پنجره ماشین وارد و بعد از نوازش صورتشان از سمت دیگر خارج می­شد. آنها به آبگیری می­رفتند که هر وقت بیکار می­شدند پاتوقشان آنجا بود.
از دور درخششی را دیدند که بر صورتشان چشمک می­زد و با طنازی آنها را به سوی آغوش خود می­طلبید. چه فریبنده و دل انگیز بود! نور که به سطح آب می­خورد انعکاس آن زیبایی باور نکردنی داشت. آرامش آب به انسان حس خشوع و فروتنی خاصی می­داد تا جایی که همه در دلشان نسبت به آن احساس وابستگی عجیبی می­کردند- خدا نعمت دیگری به این لطیفی و آرامی دارد؟! -تالاب زیبایی بود پر از گلهای نیلوفر آبی که بر سطح آب مثل فرش پهن شده و خود را در آغوش آب رها کرده بودند. وقتی نیلوفرها در جریان آب حرکت می­کردند، مثل این بود که لب به آب داده­اند... به تالاب که رسیدند هر کس به سویی رفت و لباسهای خود را از تن بیرون آورد. تعدادی از بچه­ها هم سوسیس­ها را آماده می­کردند -چون قرار بود تا نزدیک شب کنار تالاب بمانند-یکی یکی داخل آب پریدند. نوبت او که رسید آخرین نفس را خیلی عمیق تر از قبل کشید و داخل آب شیرجه زد. تالاب دهان باز کرد و او را بلعید! با پریدن او تعدادی از نیلوفرها آن طرفتر بر خود لرزیدند. - شاید از ترس طلسم مرداب هراسان بودند!- صدای ضربه آب بر صورتش را شنید و از شوک سردی آب احساس کرد قلبش ایستاده و نفسش بند آمده است. بچه­ها داشتند با هم شوخی می­کردند. صدای خنده­های آنها را حتی در زیر آب هم می­شنید. به زیر آب که رفت نفسش را در شش­هایش نگه داشت تا مثل یک توپ به سطح آب برگردد. چشمانش را باز کرد و خواست خودش را رها کند تا به سطح آب بیاید ولی نمی­توانست! نمی­شد به سطح آب برگشت! فکر کرد کار یکی از دوستانش است که پاهای او را گرفته تا با او شوخی کند! اما خبری از دستی گوشتی و لطیف و نرم نبود! تعجب و ترس با هم به او هجوم آوردند. چند تایی دست و پا زد تا کسی متوجه بالا نیامدن او بشود ولی هیچ خبری نشد. زمان داشت پیش می­رفت، ناقوس زندگی معکوس می­زد و او تنها مانده بود. آخرین حباب­های باقی مانده اکسیژن هم یکی یکی از جلوی چشمانش به بالا می­رفتند و او شاهد پرواز سبکبال آنها بر سطح آب بود. چقدر به آنها حسودی می­کرد! تمام قدرتش را جمع کرد و نشست، توانش تحلیل رفته بود، بدنش کرخت شده بود و چشمانش سیاهی می­رفت. دیگر تحمل حبس کردن نفسش را نداشت. پاهایش به چیزی گیر کرده بودند، چیزی مثل نخ، سیم یا طنابی کهنه که محکم به پاهایش پیچیده و به پای او گره خورده بودند. با دست سعی کرد خودش را رها کند ولی نمی­شد. توده بزرگ و محکمی بود. یک نگاه به بالا کرد که شعاع خورشید از بین برگهای نیلوفرها می­گذشت و به زیر آب نفوذ می­کرد و تلألویی زیبا  به آب می­داد. چقدر دلش برای نفس کشیدن تنگ شده بود! هیچ وقت فکرش را هم نمی­کرد که نفس نکشیدن می­تواند این قدر سخت بشود! چقدر نفس کشیده بود و بی تفاوت از آن گذشته بود! چشمانش داشت کم کم سیاهی می­رفت و دلش می­خواست خودش را آزاد کند. رگه­هایی از تسلیم در دستانش می­دید. امید برایش کلمه­ای بود، تنها کلمه­ای که هر لحظه بیشتر می­شکست. «خدا کنه یکی بیاد کمکم» «چی کار کنم؟»
«های بیاین غذا آماده­ست» این جمله همه را متوجه شکمشان کرد که از گرسنگی صدایش در آمده بود. همه جمع شدند، ولی مثل اینکه یکی کم بود؟! جهت سرها به سوی تالاب چرخید ولی در آب کسی نبود و آب ساکت و ساکن در خود می­پیچید. از فکری که به سرشان زد رنگشان پرید. نگاهی به هم کردند و سریع چند نفر از بچه­ها پریدن درون آب. بقیه هم اطراف را می­گشتند و او را صدا می­زدند. اثری از او نبود! «خدایا یعنی چی شده؟!» این پرسش دائم به مغزشان فشار می­آورد. «نکنه آمده بیرون و داره با ما شوخی می­کنه، از این پسر چموش هر کاری برمی­آید!» صدای یکی از بچه­ها بلند شد: «پیداش کردم... پیداش کردم... اینجاست... بیاین اینجاست... این اینجاست...» صدا از سمت تالاب بود. همه هجوم آوردند به طرف صدا. رفت پایین و در دل دعا می­کرد که دیر نشده باشد. چشمانش را زیر آب باز کرد نگاهی به صورتش کرد خودش را کشید عقب، صحنه وحشتناکی بود.
اولین چیزی که دید چشمانی بود که همیشه دیده بود و فروغ نگاهش همیشه او را جذب کرده بود، نگاهی که حالا برایش غریب بود و ندیده بودش! نگاهی که حالا دیگر رمقی نداشت، نگاهی که ناتمام مانده بود و صورتی که سپید شده بود. دهانی که باز مانده و پر از آب بود و گلبرگهای خنده­ای که بر لبهای بی رنگ
پژمرده شده بودند. موهای افشان و سیاهی که در دست امواج به هر سو می­رفتند، مثل اینکه عفریته­های سیاهپوش بر پیکرش جشن گرفته بودند.
می­شد آخرین خواهش و درخواست را از چشمانش چید. خواهش یک تنفس، خواهش ماندن و برای چند روز دیگر زندگی کردن. ولی...