صفحه 7--1 آبان 89
آخرین نفس
اواسط تابستان بود و گرما جان همه را به لبشان رسانده بود. حرارت خورشید و خشکی هوا همه را کلافه میکرد.
چند جوان شاد، سوار بر ماشینی که سمند شادکامیشان بود، میرفتند تا عصری دلانگیز و رویایی برای خود بسازند. باد سوزان از پنجره ماشین وارد و بعد از نوازش صورتشان از سمت دیگر خارج میشد. آنها به آبگیری میرفتند که هر وقت بیکار میشدند پاتوقشان آنجا بود.
از دور درخششی را دیدند که بر صورتشان چشمک میزد و با طنازی آنها را به سوی آغوش خود میطلبید. چه فریبنده و دل انگیز بود! نور که به سطح آب میخورد انعکاس آن زیبایی باور نکردنی داشت. آرامش آب به انسان حس خشوع و فروتنی خاصی میداد تا جایی که همه در دلشان نسبت به آن احساس وابستگی عجیبی میکردند- خدا نعمت دیگری به این لطیفی و آرامی دارد؟! -تالاب زیبایی بود پر از گلهای نیلوفر آبی که بر سطح آب مثل فرش پهن شده و خود را در آغوش آب رها کرده بودند. وقتی نیلوفرها در جریان آب حرکت میکردند، مثل این بود که لب به آب دادهاند... به تالاب که رسیدند هر کس به سویی رفت و لباسهای خود را از تن بیرون آورد. تعدادی از بچهها هم سوسیسها را آماده میکردند -چون قرار بود تا نزدیک شب کنار تالاب بمانند-یکی یکی داخل آب پریدند. نوبت او که رسید آخرین نفس را خیلی عمیق تر از قبل کشید و داخل آب شیرجه زد. تالاب دهان باز کرد و او را بلعید! با پریدن او تعدادی از نیلوفرها آن طرفتر بر خود لرزیدند. - شاید از ترس طلسم مرداب هراسان بودند!- صدای ضربه آب بر صورتش را شنید و از شوک سردی آب احساس کرد قلبش ایستاده و نفسش بند آمده است. بچهها داشتند با هم شوخی میکردند. صدای خندههای آنها را حتی در زیر آب هم میشنید. به زیر آب که رفت نفسش را در ششهایش نگه داشت تا مثل یک توپ به سطح آب برگردد. چشمانش را باز کرد و خواست خودش را رها کند تا به سطح آب بیاید ولی نمیتوانست! نمیشد به سطح آب برگشت! فکر کرد کار یکی از دوستانش است که پاهای او را گرفته تا با او شوخی کند! اما خبری از دستی گوشتی و لطیف و نرم نبود! تعجب و ترس با هم به او هجوم آوردند. چند تایی دست و پا زد تا کسی متوجه بالا نیامدن او بشود ولی هیچ خبری نشد. زمان داشت پیش میرفت، ناقوس زندگی معکوس میزد و او تنها مانده بود. آخرین حبابهای باقی مانده اکسیژن هم یکی یکی از جلوی چشمانش به بالا میرفتند و او شاهد پرواز سبکبال آنها بر سطح آب بود. چقدر به آنها حسودی میکرد! تمام قدرتش را جمع کرد و نشست، توانش تحلیل رفته بود، بدنش کرخت شده بود و چشمانش سیاهی میرفت. دیگر تحمل حبس کردن نفسش را نداشت. پاهایش به چیزی گیر کرده بودند، چیزی مثل نخ، سیم یا طنابی کهنه که محکم به پاهایش پیچیده و به پای او گره خورده بودند. با دست سعی کرد خودش را رها کند ولی نمیشد. توده بزرگ و محکمی بود. یک نگاه به بالا کرد که شعاع خورشید از بین برگهای نیلوفرها میگذشت و به زیر آب نفوذ میکرد و تلألویی زیبا به آب میداد. چقدر دلش برای نفس کشیدن تنگ شده بود! هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد که نفس نکشیدن میتواند این قدر سخت بشود! چقدر نفس کشیده بود و بی تفاوت از آن گذشته بود! چشمانش داشت کم کم سیاهی میرفت و دلش میخواست خودش را آزاد کند. رگههایی از تسلیم در دستانش میدید. امید برایش کلمهای بود، تنها کلمهای که هر لحظه بیشتر میشکست. «خدا کنه یکی بیاد کمکم» «چی کار کنم؟»
«های بیاین غذا آمادهست» این جمله همه را متوجه شکمشان کرد که از گرسنگی صدایش در آمده بود. همه جمع شدند، ولی مثل اینکه یکی کم بود؟! جهت سرها به سوی تالاب چرخید ولی در آب کسی نبود و آب ساکت و ساکن در خود میپیچید. از فکری که به سرشان زد رنگشان پرید. نگاهی به هم کردند و سریع چند نفر از بچهها پریدن درون آب. بقیه هم اطراف را میگشتند و او را صدا میزدند. اثری از او نبود! «خدایا یعنی چی شده؟!» این پرسش دائم به مغزشان فشار میآورد. «نکنه آمده بیرون و داره با ما شوخی میکنه، از این پسر چموش هر کاری برمیآید!» صدای یکی از بچهها بلند شد: «پیداش کردم... پیداش کردم... اینجاست... بیاین اینجاست... این اینجاست...» صدا از سمت تالاب بود. همه هجوم آوردند به طرف صدا. رفت پایین و در دل دعا میکرد که دیر نشده باشد. چشمانش را زیر آب باز کرد نگاهی به صورتش کرد خودش را کشید عقب، صحنه وحشتناکی بود.
اولین چیزی که دید چشمانی بود که همیشه دیده بود و فروغ نگاهش همیشه او را جذب کرده بود، نگاهی که حالا برایش غریب بود و ندیده بودش! نگاهی که حالا دیگر رمقی نداشت، نگاهی که ناتمام مانده بود و صورتی که سپید شده بود. دهانی که باز مانده و پر از آب بود و گلبرگهای خندهای که بر لبهای بی رنگ
پژمرده شده بودند. موهای افشان و سیاهی که در دست امواج به هر سو میرفتند، مثل اینکه عفریتههای سیاهپوش بر پیکرش جشن گرفته بودند.
میشد آخرین خواهش و درخواست را از چشمانش چید. خواهش یک تنفس، خواهش ماندن و برای چند روز دیگر زندگی کردن. ولی...
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی