سرزمین­های جدا شده از ایران در طول 196 سال گذشته

با توجه به تهدیدهای مرزی موجود علیه تمامیت ارضی ایران بد نیست به این نکته اشاره کنیم که سرزمین کنونی ایران، تنها سی درصد از ناحیه­ای وسیع است که در تاریخ با نامهای «ایران زمین»، «ایران بزرگ» یا «ایرانشهر» و در جغرافیا با نام «فلات ایران» شناخته می­شود. ترفندها و دسیسه­های بیگانگان و سستی پادشاهان بی کفایت
گذشته، بخش­های زیادی از این سرزمین کهن را در طول فاصله کوتاه 196 ساله از ایران بزرگ جدا کرد که مروری بر چگونگی هر یک از این جدایی­ها به رغم تلخی بسیار برای میهن گرایان ایرانی برای الزام جدیت و حساسیت ما دست کم برای حفظ سرزمین های باقیمانده موجود بسیار آموزنده خواهد بود.
گستره سرزمین­های جدا شده از ایران در قراردادهای ترکمانچای، گلستان، آخال، پاریس و... به قرار زیر است:
سرزمین­های جدا شده قفقاز براساس قراردادهای گلستان و ترکمانچای با روسیه (1813 و 1828 م): آران و شروان: 86600 کیلومتر مربع؛
ارمنستان: 29800 ک.م؛
گرجستان: 69700 ک.م؛
داغستان: 50300 ک.م؛
اوستیای شمالی: 8000 ک.م؛
چچن: 15700 ک.م؛
اینگوش: 3600 ک.م؛
جمع کل: 263700 کیلومترمربع
سرزمین­های جدا شده ایران شرقی براساس پیمان پاریس و پیمان منطقه­ای مستشاران انگلیسی:
هرات و افغانستان: 625225 ک.م؛
بخش­هایی از بلوچستان و مکران: 350000 ک.م؛
جمع کل: 975225 کیلومتر مربع
سرزمین­های جدا شده ورارود (ماوراءالنهر) براساس پیمان آخال با روسیه (1881 م):
ترکمنستان: 488100 ک.م؛
ازبکستان: 447100 ک.م؛
تاجیکستان: 141300 ک.م؛
بخش­های ضمیمه شده به قزاقستان: 100000ک.م؛
بخش­های ضمیمه شده به قرقیزستان: 50000 ک.م؛
جمع کل: 1226500 کیلومتر مربع
سرزمین­های جدا شده جنوب خلیج فارس براساس پیمان منطقه­ای مستشاران انگلیس:
امارات: 83600 ک.م؛
بحرین: 694ک.م؛
قطر: 11493ک.م؛
عمان: 309500 ک.م؛
جمع کل: 405287 کیلومترمربع
مساحت سرزمین­های جدا شده از ایران درونی به همراه دو سوم کردستان (که در دوره صفویه به اشغال عثمانی درآمد و بعدها در بین سه کشور ترکیه، عراق و سوریه تقسیم شد) به مساحت تقریبی 200000ک.م و نیز عراق به مساحت 438317 ک.م در جمع حدود 5/3 میلیون کیلومترمربع افزون می­شود که این مقدار تجزیه یک کشور در کل تاریخ ایران و دنیا بی سابقه است.                               منبع: اینترنت

بید

کمتر پیش آمده بود که این راه را به تنهایی بالا برود. معمولاً حضور پر سروصدای دوستان را بر خودش اجبار می­کرد. در طول مسیر از استراحتش کم کرده و سریع و محکم گام برداشته بود تا لحظه تحویل سال در کنار چشمه باشد و دست کم به روشنایی آب در آغاز سال نو برسد.
حالا چشمه آرام از کنارش می­گذشت ولی حالی دیگر نداشت، که این فاصله کم با چشمه را با کشیدن خودش روی زمین طی کند. نگاهش، خط مواجی را دنبال می­کرد. زیبا و سرخ آن را پی خویش کشیده بود. آرزو می­کرد که انتهای خط با غروب خورشید گره بخورد.
باد با سرمای گزنده­ای زوزه­کشان، درختی را که به آن تکیه داده بود وادار به لرزیدن می­کرد. زمستان شکست خورده، فقط می­خواست با نواختن سوزی خشک و بی روح آبروداری کند. بهار داشت خودش را بر زمستان تحمیل می­کرد. تقدیر هیچگاه به پیروزی زمستان فکر نمی­کند.
فرار از مراسم یکنواخت هر سال موجب شده بود که او این جا کشیده شود. هر قدر که بزرگتر می­شد از وسواسش نسبت به سفره هفت سین
کاسته می­شد. مطمئن بود در خانه آن قدر می­خواهند سیر و سماق و سکه و سرکه و سبزه و سنجد و سمنو را عجیب تزیین کنند و طوری کنار هم قرار بدهند که از روی کنجکاوی مهمانی مجبور به پرسیدن سؤال شود و آنها هنرهای نداشته را با عقده­های هزار ساله مخلوط کنند و صدها بار بر رخ سائل بینوا بکشند. فکر می­کرد این کارهای غریب کمال گرایی او را تحت­الشعاع قرار می­دهد.
هیچ وقت نمی­دانست حمال ایده­آل های دیگران است. پول و ساعت و انگشترش را در درگیری با رهگذری بین راه از دست داد. غصه آنها را نمی­خورد. مدتها بود که صورتی کاذب بیش نبودند. سینه شکافته بیشتر اذیتش می­کرد.
دیر فهمید که روز خوبی را انتخاب نکرده است. دیوار یخی دور او برای ذوب شدن گرمای سوزانی را می­طلبید تا او را از تکرار به تجربه راهی سازد وگرنه اواخر زمستان و اوایل بهار دردی از او که در صرف دوست داشتن، در دوست دارم، دوست دارم، مانده بود دوا نمی­کرد.
او مثل صیادی بود که مروارید دلش را پیش از آن که به قایق خوشبختی بسپارد از دستانش لغزید و آن قدر گیج و منگ شده بود که نه می­توانست دستان دیگر صیادان را برای یاری بپذیرد و نه برای یافتن گوهرش به قعر فرو رود. فقط بر روی آب می­چرخید و خورشید تنش را می­سوزاند. آن گاه بود که فهمید چه اشتباهی کرده است که خود را با قایقی که به شکار مروارید می­رفت مشغول کرده است. باید از روز اول به آب زد...