صفحه 7--12 آبان 89
قصه گل خندان
یکی بود و یکی نبود.
تاجری بود که پول و سرمایه زیاد داشت چون آدم راست و درستی بود هر کس پولی یا چیزی داشت که نمیتوانست پهلوی خودش نگه دارد به رسم امانت دست این مرد میسپرد. یک روز براش خبر آوردند که چه نشستهای دکان و انبارت سوخت و دار و ندارت آتش گرفت.
تاجر اوقاتش تلخ شد اما جلو مردم به روی خودش نیاورد. شب که شد به حساب و کتاب و قرض و طلب و باقیمانده مالش رسیدگی کرد و دید آنچه براش مانده فقط جواب طلبکارها را میدهد، برای خودش دیگر چیزی نمیماند از این جهت خوشحال شد سه چهار تا جارچی فرستاد توی محلهها و بازارها که هر کس از من طلب دارد بیاید حق و حسابش را تمام و کمال بگیرد.
یکی دو تا از آشناهایش بهش گفتند: این چه کاری است تو میکنی؟ همه مردم میدانند تو مالت تلف شده، خودشان اصلاً به سراغ تو نمیآیند.
گفت: نه چاره نیست باید مال مردم را به دستشان بدهم.
باری طلبکارها آمدند گفتند: ای مرد مگر مال تو نسوخته و از بین نرفته؟
گفت: چرا ولی پولهایی که پهلویم امانت بوده، سر جایش هست.
طلبکارها خوشحال شدند. دسته دسته میرفتند پول خودشان را میگرفتند. تا روزهای آخر تاجر خانه و اسباب زندگیش را فروخت به طلبکارها داد و دیگر یک پاپاسی برایش باقی نمانده بود.
بیچاره کارش به جایی رسید که نتوانست توی شهر خودش پیش کس و ناکس سر در بیاورد. از ناچاری دست حلال و همسرش را گرفت و دور از مردم رفت کُنج خرابهای منزل کرد. جایی که نه آب بود نه آبادانی نه گلبانگ مسلمانی. جز صدای زوزه سگ شنیده نمیشد. دوست و آشنا که سهل است قوم و خویش ها
هم به سراغ او نیامدند و احوالی از آنها نپرسیدند. حتی خواهران زن حاجی که روزهای برو بروشان صبح تا شب درخانه اینها بودند، یادی ازشان نکردند. یک دفعه نگفتند ما خواهری داریم شوهر خواهری داریم آخر اینها هم آدمند، منتها بی چیز شدهاند. باری تا این زن و شوهر سر کیف و دماغ بودند و دستشان به دهنشان میرسید هر چه از خدا بچه میخواستند بهشان نمیداد. ولی وقتی که به آن روز سیاه افتادند زن باردار شد. چند صباحی گذشت زن دردش گرفت. به مردش گفت: این طور که معلوم است ما امشب بارمان را زمین میگذاریم تو هر طوری است یک مقداری روغن چراغ بگیر توی چراغ موشیمان بریز، دست کم ببینیم چکار
میکنیم.
مرد گفت: روغن چراغ پول میخواهد. من این وقت شب کسی را ندارم که پول ازش بگیرم، روغن چراغ بخرم. آخر خدایا حالا وقت بچه دادن به ما بود؟
زن گفت: قربانش بروم وقتی اسباب کارمان جمع و جور بود نداد. پاشو برو از تو حرکت از خدا برکت، بلکه یک روشنایی تو کارمان پیدا بشود.
مرد پا شد و به شهر آمد اما نخ تاب سر کلاف گم کرده نمیدانست چه کار بکند! آمد تا رسید به شهر. توی یک تکیه سرش را گذاشت روی یک سنگی و به حال خودش فکر میکرد که خوابش برد.
از آن طرف زن دید مردش نیامد. دردش هم شدت پیدا کرده بود. ناله میکرد و میگفت: ای وای مرد من نیامد. من با این حالم و تنهایی توی خرابه چه کار کنم؟ که یک دفعه دید چهار تا زن که صورتهاشان مثل برف سفید بود و به دست هر کدام یک چراغ بود وارد خرابه شدند و به او گفتند: ای زن از بی کسی غم مخور ما همسایه تو هستیم، هر کاری داری بگو، ما زحمت تو را میکشیم.
زن خوشحال شد. این چهار نفر او را سر خشت نشاندند. بچه را گرفتند قنداق کردند و پهلویش خواباندند. بچه دختر بود، اما مثل پنجه آفتاب به ماه میگفت تو در نیا که من در بیام.
این چهار تا زن وقتی کارشان را کردند به آن زن گفتند: ما دیگر میرویم اما هر کدام یادگاری به این دختر میدهیم.
اولی گفت: این دختر هر وقت بخندد گل از لب و دهنش بریزد.
دومی گفت: هر وقت گریه کند مروارید غلتان از چشمش ببارد.
سومی گفت: هر شب که بخوابد یک کیسه اشرفی زیر سرش باشد.
چهارمی گفت: هر وقت راه برود زیر پای راستش یک خشت طلا و زیر پای چپش یک خشت نقره باشد.
اینها را گفتند و خداحافظی کردند و رفتند. هنوز هم کسی نمیداند از کجا آمدند و به کجا رفتند.
اما بشنوید از مرد. همانطور که خوابیده بود در عالم خواب دید که بهش میگویند بس است پاشو برو خانه که اسباب و وسایل برای زنت فراهم شد و یک دختر چنین و چنان زایید. مرد خوشحال شد آمد به طرف خرابه دید زن راحت و آسوده زائیده و یک بچه هم مثل قرص قمر پهلویش خوابیده. خوشحال شد و گفت: چه کار کردی چطور شد؟
زن قصه خودش را به تفصیل برای شوهرش گفت.
مرد گفت: ای داد و بیداد بی خود مرا فرستادی، اگر من هم اینجا بودم، آنها را میدیدم.
باری شب را به سلامتی و خوشحالی خوابیدند صبح که بچه را بلند کردند دیدند زیر سرش یک کیسه اشرفی است. خوشحال شدند که الحمدلله حرف آن چهار زن درست در آمد. مرد کیسه را برداشت و شروع کرد به شمردن. دید درست صد تا اشرفی است. در این میان بچه گریهاش گرفت و مرواریدهای غلتان از چشمش بنا کرد ریختن.
زن آمد ساکتش کند مرد گفت: بگذار گریه کند خاصیت دارد شش و جگرش باز میشود. تاجر مقداری از پولها را برداشت و رفت بازار اسباب و لوازم خرید.
بعد از چند روز که اشرفیها را جمع کردند یک دست حیاط بیرونی و اندرونی خوب با اسباب و اثاثیه کامل در شهر خریدند و زندگی را به خوبی و خوشی از سر گرفتند. قوم و خویشها و آشناها که تاجر را فراموش کرده بودند، دوباره آمدند دور و برش. خواهر زن تاجر که آنها را ول کرده بود و هر جا صحبت میشد میگفت: اصلاً من خواهر زن تاجر نیستم. تنها یک قوم و خویشی دوری با همدیگر داریم اما تا دید که ورق برگشت رویش را سنگ پا کرد و با پرروئی آمد پهلوی خواهرش که: الهی قربانت بروم خواهر جان، من شب و روز به فکر تو بودم اما چه کنم دستم نمیرسید کمکی بهت بکنم. وگرنه بی تو هیچ آب خوش از گلوم پایین نرفت. شب و روز از این حرفها میزد و توی خانه آنها پلاس شده بود و میخواست بفهمد که اینها از کجا این زندگی را دوباره بهم زدهاند. آخر کار خواهرش را قسم داد که تو را به کی و به کی بگو ببینم چطور شده دوباره کار و بارتان سکه شده؟
خواهرش از اول با طول و تفصیل تمام سرگذشت خودش را برای او تعریف کرد. وقتی اینها را شنید از حسادت نزدیک بود دق کند. اما ظاهراً خنده دروغی کرد که الهی الحمدلله باید هم همین طور بشود. البته بعد از هر سختی یک راحتی است.
در این بین رفت تو اتاق بچه دید به به چه بچهای وقتی خنده میکند گل خندان از دهنش بیرون میآید، وقتی گریه میکند مروارید غلتان از چشمش میریزد، زیر پایش هم خشت نقره و طلاست.
داشت از حسادت تخم چشمش میترکید.
باری این مرد و زن از خشتهای طلا و نقره یک عمارت عالی دیگری ساختند. یک باغ هم جلوش انداختند که توی خیابان هاش آب نماهای سنگ مرمر و فوارههای طلا داشت. از هر رقم گل و میوه هم آورده بودند، توی این باغ.
مخلص کلام بهشت آن دنیا را آورده بودند این دنیا.
چند سالی گذشت تا این دختر پانزده ساله شد، از خوشگلی و مقبولی و بانمکی و قد و بالا تمام بود. روزی از روزها پسر پادشاه آن ولایت میرفت به شکار. از جلو باغ تاجر رد شد در باغ هم باز بود. چشمش که به باغ افتاد تعجب کرد آمد جلو وارد باغ شد و از باغبان پرسید: این باغ مال کیست؟
باغبان گفت: مال فلان تاجر.
شاهزاده که آمد توی باغ چشمش افتاد به عمارت ماتش برد با خودش گفت: اسم شاهی روی ماست جاه و جلالش را تاجرها دارند.
در این بین دید بالای عمارت توی ایوان یک دختر قشنگی است که تا حالا لنگهاش را ندیده است. آمد یک خرده جلوتر بیاید دختر ملتفت شد رفت توی اتاق. پسر پادشاه یکدل نه صد دل عاشق این دختر شد.
از همانجا برگشت توی قصر خودش و مادرش را خواست و گفت: من زن میخواهم و دختر فلان تاجر را هم میخواهم.
مادرش گفت: الهی تصدقت بشوم زن میخواهی درست، اما چرا دختر تاجر؟
شأن ما نیست با تاجر بازاری وصلت کنیم. وزرای پدرت هر کدام چند تا دختر خوشگل دارند، هر کدام را بخواهی برات میگیرم. آنها را نخواستی، دختر هر پادشاهی را بخواهی برات میگیرم، اگر چه دختر پادشاه فرنگ باشد.
پسر گفت: الا بلا که من همان دختر را میخواهم. وقتی او را ببینی آن وقت میفهمی من چه میگویم!
مادرش گفت: این طور نمیشود، من باید به پدرت بگویم ببینم رأیش چیست؟ رفت پهلوی پادشاه و تفصیل را به پادشاه گفت.
پادشاه گفت: بچه من با فکر و تدبیر است. کار بی ربط
نمیکند، بگذار هر جور میلش هست همانطور رفتار کند.
فوری برای پسر پادشاه خواستگار به خانه تاجر فرستاد.
تاجر آمد پیش دخترش گفت: ای دختر این جوان پسر پادشاه است و از همه هنری تمام است و در جوانی و قشنگی هم لنگه ندارد و بهتر از این تو کسی را پیدا نمیکنی.
دختر راضی شد و روز دیگر برای بله بران آمدند پهلوی تاجر که پسر پادشاه میگوید: هر پول بخواهید میدهم.
تاجر گفت: ما احتیاج به پول نداریم. همان نجابت پسر پادشاه ما را کفایت است.
از آن طرف طایفه پسر شروع کردند به تهیه عروسی دیدن و از این طرف هم طایفه دختر. خاله دختر که خواهر زن تاجر باشد دختری داشت به سن و سال دختر تاجر، اما نه به آن خوشگلی و قشنگی. خاله به فکر افتاد که به هر حقه است دخترش را به عوض خواهر زادهاش که دختر اصل کاری باشد جابزند.
این بود که او هم شروع کرد به خریدن اسباب عروسی، هر چه آنها برای دخترشان میخریدند او هم میخرید، هر روز میآمد به خانه خواهرش دلسوزی میکرد و خوش خدمتی نشان میداد.
بزرگتری میکرد تا روزی که مجلس عقد مرتب شد. پسر پادشاه هم سر عقد آمد آنجا بود که ملتفت شد که بله این دختر خندهاش گل خندان، گریهاش مروارید غلتان، زیر قدم راستش خشت طلا، زیر قدم چپش خشت نقره و هر شب هم زیر سرش یک کیسه اشرفی است. این بار عشق و محبتش زیادتر شد.
مجلس عقد که برگزار شد قرار شد یک ماه دیگر عروس را ببرند توی قصر و باغی که بیرون شهر ساخته بودند.
سر یک ماه که شد از طرف داماد تخت روان جواهر نشان فرستادند که عروس را ببرند به قصر داماد.
تخت روان را که آوردند ولوله افتاد که چه کنیم؟ چه نکنیم؟ کی با عروس برود؟
خاله عروس افتاد جلو که تا من هستم به کس دیگری نمیرسد. من آرزوی یک همچین روزی داشتم. شکر خدا که نمردم و دیدم. باری عروس و خاله دخترش رفتند نشستند توی تخت روان. تخت روان راه افتاد به طرف قصر شاهزاده. چند قدمی که رفتند خاله دست کرد از جیبش یک دوایی در آورد به عروس داد و گفت: اگر میخواهی همیشه سفید بخت بمانی از این دوا بخور.
عروس هم بی خیال دوا را گرفت و خورد. اما خاصیت دوا این بود که عطش میآورد طوری که آدم بی طاقت میشد.
چند دقیقه گذشت جگر عروس آتش گرفت. گفت: خاله مُردم از عطش، آب برسان.
خاله گفت: اینجا آب پیدا نمیشود!
گفت: والا، من مردم...!
خاله گفت: اگر خیلی تشنه هستی، باید از یک چشمت بگذری.
عروس دید از تشنگی میمیرد گفت: به جهنم این چشم به من آب بده.
خاله بدجنس یک چشمش را در آورد توی یک جامی مقداری شورآب به او داد..
دختر آب را که خورد تشنگیاش بیشتر شد. گفت: خاله آب
خاله گفت: اینجا آب کجا بود ولی اگر خیلی تشنه هستی باید از آن یکی چشمت هم بگذری.
عروس گفت: باشد تو به من آب بده.
خاله بدجنس آن یکی چشم را در آورد در بین راه دختر را در چاه انداخت. وسط راه دختر خودش را جای او گذاشت یک خورده گل خندان که جمع کرده بود دور چارقد او گذاشت. کمی رفتند رسیدند به قصر شاهزاده.
کس و کار پادشاه، غلامها و کنیزها پیشواز آمدند گل خندان را دور بر چارقد عروس که دیدند خوشحال شدند. خاله هم با تردستی خشتهای طلا و نقره زیر پای دختر گذاشت و به رخ مردم کشید همه تعجب کردند منقل و اسفند آوردند و خواندند: اسفند و اسفندونه، اسفند
سی و سه دونه، اسفند خودش میدونه بترکه چشم
قوم و خویش و بیگونه...
هفت شبانه روز جشن گرفتند. اما پسر پادشاه دید که دختر آن گیرایی و جلوهای که روز اول داشت ندارد. مثل اینکه او نیست. از آن طرف دیگر اصلاً نمیخندد که از دهانش گل خندان بریزد. یک شب یک خرده قلقلکش داد خندهاش انداخت دید گلی نریخت پرسید: پس کو گلهای خندانت؟
همانطور که ننهاش یادش داده بود گفت: هر چیزی موقعی داره.
از آن طرف دید فقط شب اول کیسه اشرفی از زیر سرش در آمد شبهای دیگر خبری نشد.
گفت: مگر نمیگفتند که هر شب یک کیسه زیر سرت است؟
باز دختر گفت: هر چیزی موقعی داره. یک روز دیگر گریهاش انداخت دید به جز اشک چیزی نیست گفت: پس کو مروارید غلتان؟
آنهای دیگر را یکی دو تاش دیدم این بار اصلاً هیچی ندیدم. باز دختر گفت: هر چیزی موقعی داره.
پسر پادشاه رفت تو فکر و غصه. مخصوصاً وقتی دید آنقدرها نجیب و اصیل هم نیست. دیگر خودش را میخورد و رویش هم نمیشد به مادرش یا کسی دیگر درد دل کند. اینها را اینجا داشته باشید و چند کلمه از دختر اصل کاری بشنوید.
دختر سه روز توی آن چاه ماند روز چهارم یک باغبانی از آنجا رد میشد دید صدای ناله میآید فهمید یک بیچاره و مظلومی توی این چاه افتاده.
رفت شاگردش را با طناب محکمی آورد سر چاه، یک سر طناب را به کمرش بست و یک سرش را هم دست شاگردش داد رفت توی چاه.
دید سه کیسه اشرفی با یک دختر توی این چاه است. دختر را بیرون آورد پرسید: تو کی هستی اینها چیست؟
دختر شرح حال خودش را از اول تا آخر برای باغبان گفت. باغبان گفت: غصه نخور همه چیز را درست میکنم.
دختر را برد توی باغ خودش روز دیگر دختر خندید یک خرده گل خندان از دهنش بیرون ریخت.
باغبان گلها را جمع کرد و رفت نزدیک قصر شاهزاده جار زد: آی گل خندان
صدا که توی قصر پیچید خاله شنید آمد بیرون و گفت: عمو به چند میفروشی؟ گفت: با پول نمیفروشم، با چشم میفروشم.
خاله گفت: بسیار خوب من هم با چشم با تو معامله میکنم. یکی از چشمهای دختر را داد چند تا گل گرفت.
باغبان هم آورد داد به دختر او هم گذاشت توی کاسه چشمش. حالا دیگر دختر یک چشم دارد همه جا را میبیند. فردا دختر کمی گریه کرد چند دانه مروارید غلتان از چشمش ریخت باز باغبان آنها را جمع کرد برد کنار قصر شاهزاده جار زد: آی مروارید غلتان.
تا خاله این را شنید خوشحال شد و گفت: عمو چطور میدهی مروارید غلتان را؟
گفت با پول معامله نمیکنم با چشم معامله میکنم.
خاله گفت: اهمیتی ندارد ما هم به تو چشم میدهیم. رفت آن یکی را هم آورد سه چهار تا مروارید غلتان گرفت.
باغبان این یکی چشم را هم به دختر داد. دختر هم گذاشت توی کاسه چشمش صحیح و سالم شد مثل روز اول. بعد همانجا قصری نظیر قصری که پدرش برایش ساخته بود ساخت.
اتفاقاً یک روز پسر پادشاه از روی دلتنگی میرفت شکار گذارش به آن باغ افتاد. رفت توی باغ دید عین باغ تاجر است. آمد تو نزدیک عمارت دید همان دختر که توی عمارت تاجر بود اینجاست. با خودش گفت: مگر این را من نگرفتم؟
چشمهایش را مالید گفت: شاید خواب میبینم!
دید نه، هر چه میبیند به بیداری است. از باغبان پرسید: این باغ مال کیست؟
باغبان هم شرح واقعه را برای پسر پادشاه گفت. پسر پادشاه اول خیلی دلتنگ شد بعد خوشحال شد فرستاد دنبال پدر و مادر دختر آنها آمدند از حال دختر آگاه شدند و از شنیدن سرگذشت او ماتشان برد.
بعد پسر پادشاه همانجا بساط عروسی را پهن کرد. هفت شبانهروز زدند و کوبیدند، خوردند و نوشیدند. خوانچههای پلو و تنگهای شربت به فقرا دادند قصر را به باغبان بخشیدند و آمدند سر جای خودشان. شاهزاده فرستاد مادر زن دروغی را آوردند گفت: ای بدجنس این همه ستم در حق این نازنین تو کردی الان حقت را میدهم. بگو ببینم اسب دونده میخواهی یا ششمیر برنده؟
خاله گفت: شمشیر برنده به جان شماها، اسب دونده میخواهم.
پسر پادشاه داد موی سرش را به دم اسب بستند و به صحرا ول کردند. قصه ما به سر رسید غلاغو به خونهش نرسید.
منبع: قصههای ایرانی، جلد اول، گردآوری و تألیف: سید ابوالقاسم انجوی شیرازی
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی