صفحه 7--15مهر87
فلسفه
زهرا کلاته
روزهاست که می خوانم
هر روز می خوانم
تکرار می کنم، مرور می کنم
و باز می خوانم
اما هنوز اول خطم
درست مثل کسی که تا به حال منطق نخوانده است
این چه سرّی است؟
نمی دانم!
که چه طور منطق ندانسته
فلسفه عمیق چشمان تو را
از حفظم؟!
شعری از علی خادمی
تقدیم به علی زوار کعبه
پیرمردی
لحظه ای کوتاه
در قاب پیدا می شود
* * *
از خیابان
اندازۀ همین پنجره را دوره می کنم
از آسمان صفحه ای آچهار
که جت ها خط خطی اش می کنند
* * *
پاهایم فراری شده اند
از این همه انتظار و سفر
صندلی چرخدار به من رسیده است
* * *
پیرمرد برمی گردد
نگران/ مضطرب
تف می کند به خیابان و زل می زند به من
سرفه
آرام آرام
نفسم را می برد
دو شعر از محمود معتقدی
-1
چیزی بگو
پیش از آنکه
آشوب مرگ
مرا زمینگیر کند
-2
حس من اما
به سرزمین ریشه های تو
برمی گردد
پاییز
از سهم چشمهای تو
عاشقانه می آید
دوباره
نگاه کن
سه شعر از حسن اجتهادی
آی
آی
کرکسان تماشا
من شاعرم
ده فرمانی دیگر دارم
و فرمان رانده ام
در قرون منور رؤیا
فرمان می رانم
روشن
حالا که از آبراه صدف می گذرم
نور می ریزد پنجه هایش
بر شانه های تاریک
می دانم
آن بازوی نورانی
مرا همیشه روشن می کند
«سی سالگی- پنجاه و هفت سالگی»
کجایی ای سی سالگی سیراب
که مرا در عطش «پرومته ای» تن
فرو بردی
کجایی ای سی سالگی خاطره
که با خم شراب و کمانچۀ عسل می آمدی
کجایی ای سی سالگی عشق
بگذار نگویم که....
اما می گویم:
حالا در پنجاه و هفت سالگی
این حرفها
شاید خیلی خوش خیالی است
حتی خیالت را نمی خواهم
مهدی قنبری
ای ماه، شب شد، من هلالت را نمی خواهم
دیگر برو، اما زوالت را نمی خواهم
(یک قو... زلالی...آب... و... تصویری از باران)
زیباست اما من زلالت را نمی خواهم
یک عمر شبها با خیالت خواب می رفتم
دیگر تو نه حتی خیالت را نمی خواهم
گفتی برایت فال خواهم زد ولی آمد:
من را به من بگذار بالت را نمی خواهم
فصل زمستان است اینجا روزها سردند
فصل بهار و باغ کالت را نمی خواهم
اینجا من و یک باغچه اینجا زمین و خاک
افلاک و آن باغ کمالت را نمی خواهم
هر چند می شد تا تو را کشتن بدون درد
اما نه، من خون حلالت را نمی خواهم
حالا من و زخم و غبار و روزهای زرد
بشکن مرا دیگر مجالت را نمی خواهم
رزم مردانِ مقوایی
کاظم شیعتی
در جنونِ خود هزاران رمز و معنا یافتم
سوختم در خویش تا راهی به دریا یافتم
سفرۀ گستردۀ دریا سر یاری نداشت
در دلِ پاک صدفها هم نم و نا یافتم
کینه را با زهرخندِ خوف و خنجر در کمین
عشق را همسایۀ دیوار حاشا یافتم
رزمِ مردانِ مقوایی بر اسبانِ گچین
رهنوردان را عبث پویان بی پا یافتم
چون بنازم بر نیا و نسبت و پیوند و خویش؟
من که نفرین سیاه از جد و آبا یافتم
با وجودِ گلفشانی های ممتدِّ بهار
یک بیابان خار در چشم تماشا یافتم
شعرِ تلخِ من نمک پروردۀ زخم شماست
چهره هاتان را در این آیینه زیبا یافتم
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی