جای چشم­های پدر

خورشید تازه طلوع کرده بود و آرام آرام از پشت ردیف درختان چنار سرک می­کشید. ایستاد و به مساحت سبزی که در برابرش بود نگاه کرد. شالیزار در مسیر باد می­رقصید. به راه خود ادامه داد. مزرعه­های بعدی بوته­های کوچک لوبیا بود. هر روز صبح وقتی پنجره اتاقش را باز می­کرد می­توانست آنها را ببیند که قد می­کشند.
آن شب وقتی پنجره اتاقش را باز کرده بود باد خنکی به درون اتاق وزید. حاج رشید نفس عمیقی کشید و همانطور که روی صندلی چوبی پایه کوتاه جابجا می­شد، پرسید: دختر پس کی تمام می­شود؟ گردنم خشک شد؟ الهام رنگ به بوم مالید و گفت: دیگر نزدیک است، فقط چشمهایتان مانده. صدای مادر از لابلای صدای بشقابها به گوش می­رسید الهام فقط آخرین جمله را شنید. مادر گفت: دختر پدرت خسته است بگذار برای یک وقت دیگر. پدر همانطور که لبخند به لب داشت، گفت: بله دختر من خسته­ام. الهام گفت: نه پدر من که می­دانم شما می­خواهید تابلو را ببینید ولی تا وقتی تمام نشده نمی­توانید. آن وقت که پدر با اصرار تابلو را دید تصویر ناتمام خودش را دیده بود که در میان شالیزار ایستاده است.
با بالا آمدن خورشید هوا رفته رفته گرمتر می­شد. جوی آبی از کنار جاده می­گذشت. زیر درخت چنار بلندی کنار جوی آب نشست و دستانش را درون جوی برد. آب جوی خنک و زلال بود. آبی به صورتش زد.
کمی آن طرفتر پرنده کوچکی در حال نوشیدن آب بود.
یکبار در کودکی پدر را وادار کرده بود که لانه پرنده­ای را از بالای درخت برایش بیاورد تا بتواند از آن نقاشی بکشد. این کنجکاوی و سماجتش باعث شده بود که وقتی بعدها خواست نقاشی را در دانشگاه ادامه دهد با وجود مخالفت همه، پدرش از او حمایت کرد سه سال
پیش بود وقتی که پدر تازه از شالیزار برگشته بود و روی نیمکت روی ایوان نشسته بود و چای می­خورد. کنار پدر نشسته بود سرش را روی شانه پدر گذاشت و دستش را دور بازویش حلقه کرد. همان موقع بود که آرزوی نقاش شدنش را برای پدر گفت و حاج رشید بی هیچ
مکثی پذیرفته بود. الهام هم سر و صورت پدر را غرق بوسه کرد و آنقدر سرو صدا و شادی کرد که تمامی اهالی خانه را در ایوان جمع کرد. چهار خواهرش بی آنکه بدانند چه اتفاقی افتاده دور پدر حلقه زدند و هر کدام در جلب نظر پدر کاری می­کردند. همان وقت بود که پدرش برای چندمین بار گفته بود که خوشبخت­ترین مرد دنیاست.
پدر قول داده بود که در تمام مدت تحصیل از او حمایت کند و همیشه هم به قولش وفادار ماند. در شبهای سرد زمستان این پدر بود که برای رساندن او به خانه مسیر طولانی را می­پیمود.
الهام مسیرش را برای رسیدن به مزرعه در پیش گرفت. صدای موتور چاه­های آب شالیزار به گوش می­رسید. آخرین بار ده روز پیش این مسیر را پیموده بود.
نزدیک ظهر بود. مادر در حیاط لباسها را در تشت می­شست و الهام در اتاقش شالیزار تابلوی پدر را نقاشی می­کرد. در خانه به صدا در آمد. هنوز ثانیه­ای نگذشته بود که بار دیگر در با صدای بلندتری نواخته شد. الهام از پنجره اتاق سرک کشید. مادر دست از کار کشید و دستان کفی­اش را زیر شیر آب برد. در حالی که هنوز تکه­های کف به ساعدش چسبیده بود با عجله به سمت در رفت.
در که باز شد پسرکی آفتاب سوخته با پاچه­های گلی به درون جست. در حالی که نفس نفس می­زد بریده بریده گفت: علی آقا پیغام  دادند گفتند آب دستتان است بگذارید زمین بیایید حال حاجی بهم خورده، مادر شانه­های پسرک را گرفت و پرسید: حالا کجایند؟ پسرک جواب داد: شالیزار . لحظاتی بهت زده همه یکدیگر را نگریستند. چند وقتی بود که حاج رشید از درد سینه شکایت می­کرد ولی هیچ وقت آن را جدی نگرفته بود.
الهام وقتی به خود آمد که در میانه راه مزرعه بود. از خانه دویده بود. لحظاتی ایستاد تا نفسی تازه کند قلبش به شدت می­زد گویی می­خواست از سینه بیرون بجهد. جز پدرش به هیچ چیز دیگری نمی­توانست فکر کند. خم شد دستانش را روی زانویش گذاشت و به لکه­های رنگ که جابجا روی روپوش سفید نقاشی­اش بود خیره شد. یادش آمد که دیشب چشمان پدر خسته تر از آن بود که نقاشی شود، یا شاید دردی را در سینه داشت که آن را پنهان می­کرد. لحظاتی بعد گویی که زمان و مکان را فراموش کرده باشد با سرعت به سمت مزرعه حرکت کرده بود.
حالا درخت گردویی را که پدرش کاشته بود می­توانست ببیند. راه باریکی به سمت مزرعه می­رفت. آنروز هم اینجا بود که علی را دیده بود. علی همبازی دوران کودکی­اش بود که در مجاورت شالیزار پدرش باغ کوچکی خریده بود و وقتی که کار حاج رشید زیاد بود  به او کمک می­کرد. لحظاتی ایستاد، دیگر پاهایش رمق نداشت اما باز هم دوید. جلوتر که رفت پدرش را دید که زیر درخت دراز کشیده بود، مغزش پر از افکار درهم بود بالای سر پدر رسیده بود. آرام سر رنگ پریده با چشمان بسته پدر را در آغوش کشید. قلبش همچون پرنده به دام افتاده بالا و پایین می­جهید. سر پدر را در آغوش کشید و به سینه­اش فشرد. ترس از جواب نشنیدن جرأت صدا کردن را از او گرفته بود. به علی که سر در گریبان پای درخت ایستاده بود نگاه کرد. وقتی علی سر بلند کرد چشمانش سرخ بود. سر پدر را از سینه­اش جدا کرد گویی پدر خفته بود. لبخندی گوشه لبان بسته­اش نقش بسته بود و گوشه گونه­اش در تماس با روپوش سبز رنگ شده بود.
پای درخت گردو ایستاد. به خاکی نگریست که پدرش روی آن دراز کشیده بود. نشست و با دستانش خاک را لمس کرد. دلش می­خواست مثل خواهرانش فریاد بزند و مثل مادرش گریه کند، ولی دریغ از یک قطره اشک. بغض کرده بود اما نمی­توانست گریه کند، بلند شد و به سمت شالیزار حرکت کرد نمی­خواست به شالیزار نگاه کند. گلوله­های خاک که زیر پایش له می­شدند را تماشا می­کرد. به مرز شالیزار که رسید آهسته سر بلند کرد. ریشه­ها در آب و خوشه­ها در باد. بوی شالی انسان را مست می­کرد. صدای باد که لابلای شالی­ها می­پیچید گوش  را نوازش می­داد. هیچ وقت این قدر شالیزار را باشکوه ندیده بود، گویی تکه­ای از وجود او که روزگاری از او جدا افتاده بود و حال بعد از قرنها آن را یافته بود. دلش می­خواست آن را در آغوش بکشد همانطور که پدرش را در آغوش کشیده بود.
صدای سلام او را به خود آورد. علی سر تا پا مشکی پوشیده بود. کوتاه جوابش را داد، در این ده روز تمام زحمت شالیزار به دوش او افتاده بود. آرام و بی مقدمه گفت: مادرتان سپرده بودند اگر مشتری خوب برای شالیزار پیدا شد، خبرتان کنم. دیروز به مادرتان گفتم مشتری برای زمین آمده که امروز می­خواست هم شما را و هم زمین را ببیند.
الهام گفت: لطف کردید مادر حال خوبی ندارد من به جایش آمدم.
لحظه­ای برگشت به شالیزار نگاه کرد. به درخت گردویی که پدرش آن را کاشته بود و در زیر آن جان داده بود. به آبی که زیر ساقه­های برنج جاری بود و به خوشه­های سبز و نارس شالی. گویی همه او را صدا می­زدند باید تصمیمش را می­گرفت لحظاتی چشمانش را بست پدرش را میان شالیزار مجسم کرد او را شب قبل از نشا به خاطر آورد.
پدر بی قرار بود و از شادی در پوست خود نمی­گنجید. با آنکه تقریباً به اندازه تعداد سالهای عمرش شالی نشا کرده بود گویی بار اولش بود. کنار پدر نشست و از او پرسید: پدر چرا شما این قدر عاشق شالیزارید؟
پدر با لبخند پاسخ داده بود: شالی برای یک شمالی یعنی لطف خداوندی، یعنی باران، یعنی آب. یعنی اینکه رحمت و برکت خدا شامل حال ما شده، وقتی که شالی قد می­کشد و درو می­شود برنجی که به دست می­آید حاصل عرق ریختن ما و نازل شدن برکت خداوند است. اگر باران نبارد این دستهای ما است که به درگاهش بلند می­شود و از او کمک می­خواهد تا بتوانیم روزی حلال به دست بیاوریم. برنج یعنی تلاش، صبر و ایمان و توکل. الهام دستهای پدر را گرفته بود و آنها را لمس کرده بود. دستهای پدر زبر و خشن بود و ثمره تلاش برای رزق حلال. الهام به پدر گفته بود که از دستهایش نقاشی خواهد کشید و پدر در جواب دستهای او را در دست گرفته بود و به انگشتان ظریف و سفید او نگاه کرده بود و گفته بود: این دستها باید نقاشی شوند بعد با خنده گفته بود ای وای! باز هم که زیر ناخن­هایت رنگ مانده. رنگ را به تابلو می­زنی یا به سر و صورت خودت. بعد دو تایی با هم خندیده بودند.
بغض گلویش را می­فشرد. می­دانست باید آرزوهایش را زیر پا بگذارد و می­دانست باید دلش را زیر پا بگذارد. راهی که او انتخاب می­کرد تمام زندگی­اش را دگرگون می­کرد. زندگی آینده­اش پر از رنج و تلاش و صبر بود، پر از بوی شالی.
علی ایستاده بود و به شالیزار نگاه می­کرد. رو به الهام گفت: حیف شد! بهترین شالیزار این منطقه است. الهام تصمیمش را گرفته بود گفت: نمی­فروشمش! دیگر نمی­خواهم بفروشمش.
علی بهت زده پرسید: چی؟ نمی­فروشی؟ ولی تو نمی­توانی. دست تنها! حالا وقت وجین است چطور می­خواهی وجین کنی؟ مادرت مریض است و خواهرانت مثل خودت ناوارد...
الهام کلامش را قطع کرد و گفت: کمک می­گیرم.
-الان فصل کار است کسی را نمی­توانی بیکار پیدا کنی مگر اینکه از شهر کارگر بیاوری.
-خب از شهر کارگر می­آورم.
-کارت چند برابر می­شود، جای خواب و غذایش را چه می­کنی؟
-علی! منصرفم نکن من تصمیم را گرفته­ام.
-مطمئنی که اشتباه نمی­کنی؟
-مطمئنم.
علی لحظاتی مکث کرد، بعد گویی که چیز جدیدی یادش آمده باشد، گفت: درست چی؟ امسال سال آخر درست است، درست را چه می­کنی؟
الهام لحظاتی خیره به زمین نگاه کرد. با این تصمیمی که گرفته بود تمام آرزوهایش بر باد می­رفت، ولی او تصمیمش را گرفته بود. آینده­اش این شالیزار بود. به آرامی جواب داد: چطور می­توانم جایی که پدرم در آن بزرگ شد، قد کشید، عرق ریخت و سرانجام در آن جان داد را بفروشم.
علی به شالیزار نگاه کرد حتی او هم طاقت دل کندن نداشت. گفت: الهام...
-الهام کلامش را قطع کرد و گفت: علی من دختر حاج رشیدم، پس می­توانم.
علی لبخندی زد و گفت: اگر دختر حاج رشیدی نمی­توان تصمیمت را عوض کرد، موفق باشی.
بعد از مرگ پدر این اولین بار بود که احساس شادی می­کرد. خم شد و پاچه­های شلوارش را تا زد. علی با تعجب او را نگریست و پرسید: چکار می­کنی؟
-مگر نگفتی باید وجین کرد!
لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست و گفت: می­توانی روی کمکم حساب کنی، من می­روم مشتری را جواب کنم.
الهام با پاهای برهنه به سمت شالیزار حرکت کرد. گلوله­های خاک گرم زیر پاهایش له می­شد. روی مرز آب که ایستاد به آسمان بالای سرش نگاه کرد. آفتاب داغ تابستان بالا آمده بود و دانه­های ریز عرق روی صورتش نشست. پاهای برهنه­اش که در گل فرو رفت احساس آرامش عجیبی به او دست داد. بوته های سبز شالی را یک به یک کنار زد و علفهای هرز را دید. سرش در آسمان داغ تابستان و پاهایش در آب خنک شالیزار. به یاد حرفهای پدرش افتاد، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و با یاد نام خدا شروع کرد.
به تابلوی ناتمام پدرش فکر کرد و به جای خالی چشمهای او. ولی حس می­کرد او در همین نزدیکی در میان شالی­های سبز ایستاده و او را می­نگرد. بغض چند روزه­اش شکسته شده بود، قطره­های باران چشمانش به روی برگهای سبز شالی چکید.