صفحه 7--15 آبان 89
جای چشمهای پدر
خورشید تازه طلوع کرده بود و آرام آرام از پشت ردیف درختان چنار سرک میکشید. ایستاد و به مساحت سبزی که در برابرش بود نگاه کرد. شالیزار در مسیر باد میرقصید. به راه خود ادامه داد. مزرعههای بعدی بوتههای کوچک لوبیا بود. هر روز صبح وقتی پنجره اتاقش را باز میکرد میتوانست آنها را ببیند که قد میکشند.
آن شب وقتی پنجره اتاقش را باز کرده بود باد خنکی به درون اتاق وزید. حاج رشید نفس عمیقی کشید و همانطور که روی صندلی چوبی پایه کوتاه جابجا میشد، پرسید: دختر پس کی تمام میشود؟ گردنم خشک شد؟ الهام رنگ به بوم مالید و گفت: دیگر نزدیک است، فقط چشمهایتان مانده. صدای مادر از لابلای صدای بشقابها به گوش میرسید الهام فقط آخرین جمله را شنید. مادر گفت: دختر پدرت خسته است بگذار برای یک وقت دیگر. پدر همانطور که لبخند به لب داشت، گفت: بله دختر من خستهام. الهام گفت: نه پدر من که میدانم شما میخواهید تابلو را ببینید ولی تا وقتی تمام نشده نمیتوانید. آن وقت که پدر با اصرار تابلو را دید تصویر ناتمام خودش را دیده بود که در میان شالیزار ایستاده است.
با بالا آمدن خورشید هوا رفته رفته گرمتر میشد. جوی آبی از کنار جاده میگذشت. زیر درخت چنار بلندی کنار جوی آب نشست و دستانش را درون جوی برد. آب جوی خنک و زلال بود. آبی به صورتش زد.
کمی آن طرفتر پرنده کوچکی در حال نوشیدن آب بود.
یکبار در کودکی پدر را وادار کرده بود که لانه پرندهای را از بالای درخت برایش بیاورد تا بتواند از آن نقاشی بکشد. این کنجکاوی و سماجتش باعث شده بود که وقتی بعدها خواست نقاشی را در دانشگاه ادامه دهد با وجود مخالفت همه، پدرش از او حمایت کرد سه سال
پیش بود وقتی که پدر تازه از شالیزار برگشته بود و روی نیمکت روی ایوان نشسته بود و چای میخورد. کنار پدر نشسته بود سرش را روی شانه پدر گذاشت و دستش را دور بازویش حلقه کرد. همان موقع بود که آرزوی نقاش شدنش را برای پدر گفت و حاج رشید بی هیچ
مکثی پذیرفته بود. الهام هم سر و صورت پدر را غرق بوسه کرد و آنقدر سرو صدا و شادی کرد که تمامی اهالی خانه را در ایوان جمع کرد. چهار خواهرش بی آنکه بدانند چه اتفاقی افتاده دور پدر حلقه زدند و هر کدام در جلب نظر پدر کاری میکردند. همان وقت بود که پدرش برای چندمین بار گفته بود که خوشبختترین مرد دنیاست.
پدر قول داده بود که در تمام مدت تحصیل از او حمایت کند و همیشه هم به قولش وفادار ماند. در شبهای سرد زمستان این پدر بود که برای رساندن او به خانه مسیر طولانی را میپیمود.
الهام مسیرش را برای رسیدن به مزرعه در پیش گرفت. صدای موتور چاههای آب شالیزار به گوش میرسید. آخرین بار ده روز پیش این مسیر را پیموده بود.
نزدیک ظهر بود. مادر در حیاط لباسها را در تشت میشست و الهام در اتاقش شالیزار تابلوی پدر را نقاشی میکرد. در خانه به صدا در آمد. هنوز ثانیهای نگذشته بود که بار دیگر در با صدای بلندتری نواخته شد. الهام از پنجره اتاق سرک کشید. مادر دست از کار کشید و دستان کفیاش را زیر شیر آب برد. در حالی که هنوز تکههای کف به ساعدش چسبیده بود با عجله به سمت در رفت.
در که باز شد پسرکی آفتاب سوخته با پاچههای گلی به درون جست. در حالی که نفس نفس میزد بریده بریده گفت: علی آقا پیغام دادند گفتند آب دستتان است بگذارید زمین بیایید حال حاجی بهم خورده، مادر شانههای پسرک را گرفت و پرسید: حالا کجایند؟ پسرک جواب داد: شالیزار . لحظاتی بهت زده همه یکدیگر را نگریستند. چند وقتی بود که حاج رشید از درد سینه شکایت میکرد ولی هیچ وقت آن را جدی نگرفته بود.
الهام وقتی به خود آمد که در میانه راه مزرعه بود. از خانه دویده بود. لحظاتی ایستاد تا نفسی تازه کند قلبش به شدت میزد گویی میخواست از سینه بیرون بجهد. جز پدرش به هیچ چیز دیگری نمیتوانست فکر کند. خم شد دستانش را روی زانویش گذاشت و به لکههای رنگ که جابجا روی روپوش سفید نقاشیاش بود خیره شد. یادش آمد که دیشب چشمان پدر خسته تر از آن بود که نقاشی شود، یا شاید دردی را در سینه داشت که آن را پنهان میکرد. لحظاتی بعد گویی که زمان و مکان را فراموش کرده باشد با سرعت به سمت مزرعه حرکت کرده بود.
حالا درخت گردویی را که پدرش کاشته بود میتوانست ببیند. راه باریکی به سمت مزرعه میرفت. آنروز هم اینجا بود که علی را دیده بود. علی همبازی دوران کودکیاش بود که در مجاورت شالیزار پدرش باغ کوچکی خریده بود و وقتی که کار حاج رشید زیاد بود به او کمک میکرد. لحظاتی ایستاد، دیگر پاهایش رمق نداشت اما باز هم دوید. جلوتر که رفت پدرش را دید که زیر درخت دراز کشیده بود، مغزش پر از افکار درهم بود بالای سر پدر رسیده بود. آرام سر رنگ پریده با چشمان بسته پدر را در آغوش کشید. قلبش همچون پرنده به دام افتاده بالا و پایین میجهید. سر پدر را در آغوش کشید و به سینهاش فشرد. ترس از جواب نشنیدن جرأت صدا کردن را از او گرفته بود. به علی که سر در گریبان پای درخت ایستاده بود نگاه کرد. وقتی علی سر بلند کرد چشمانش سرخ بود. سر پدر را از سینهاش جدا کرد گویی پدر خفته بود. لبخندی گوشه لبان بستهاش نقش بسته بود و گوشه گونهاش در تماس با روپوش سبز رنگ شده بود.
پای درخت گردو ایستاد. به خاکی نگریست که پدرش روی آن دراز کشیده بود. نشست و با دستانش خاک را لمس کرد. دلش میخواست مثل خواهرانش فریاد بزند و مثل مادرش گریه کند، ولی دریغ از یک قطره اشک. بغض کرده بود اما نمیتوانست گریه کند، بلند شد و به سمت شالیزار حرکت کرد نمیخواست به شالیزار نگاه کند. گلولههای خاک که زیر پایش له میشدند را تماشا میکرد. به مرز شالیزار که رسید آهسته سر بلند کرد. ریشهها در آب و خوشهها در باد. بوی شالی انسان را مست میکرد. صدای باد که لابلای شالیها میپیچید گوش را نوازش میداد. هیچ وقت این قدر شالیزار را باشکوه ندیده بود، گویی تکهای از وجود او که روزگاری از او جدا افتاده بود و حال بعد از قرنها آن را یافته بود. دلش میخواست آن را در آغوش بکشد همانطور که پدرش را در آغوش کشیده بود.
صدای سلام او را به خود آورد. علی سر تا پا مشکی پوشیده بود. کوتاه جوابش را داد، در این ده روز تمام زحمت شالیزار به دوش او افتاده بود. آرام و بی مقدمه گفت: مادرتان سپرده بودند اگر مشتری خوب برای شالیزار پیدا شد، خبرتان کنم. دیروز به مادرتان گفتم مشتری برای زمین آمده که امروز میخواست هم شما را و هم زمین را ببیند.
الهام گفت: لطف کردید مادر حال خوبی ندارد من به جایش آمدم.
لحظهای برگشت به شالیزار نگاه کرد. به درخت گردویی که پدرش آن را کاشته بود و در زیر آن جان داده بود. به آبی که زیر ساقههای برنج جاری بود و به خوشههای سبز و نارس شالی. گویی همه او را صدا میزدند باید تصمیمش را میگرفت لحظاتی چشمانش را بست پدرش را میان شالیزار مجسم کرد او را شب قبل از نشا به خاطر آورد.
پدر بی قرار بود و از شادی در پوست خود نمیگنجید. با آنکه تقریباً به اندازه تعداد سالهای عمرش شالی نشا کرده بود گویی بار اولش بود. کنار پدر نشست و از او پرسید: پدر چرا شما این قدر عاشق شالیزارید؟
پدر با لبخند پاسخ داده بود: شالی برای یک شمالی یعنی لطف خداوندی، یعنی باران، یعنی آب. یعنی اینکه رحمت و برکت خدا شامل حال ما شده، وقتی که شالی قد میکشد و درو میشود برنجی که به دست میآید حاصل عرق ریختن ما و نازل شدن برکت خداوند است. اگر باران نبارد این دستهای ما است که به درگاهش بلند میشود و از او کمک میخواهد تا بتوانیم روزی حلال به دست بیاوریم. برنج یعنی تلاش، صبر و ایمان و توکل. الهام دستهای پدر را گرفته بود و آنها را لمس کرده بود. دستهای پدر زبر و خشن بود و ثمره تلاش برای رزق حلال. الهام به پدر گفته بود که از دستهایش نقاشی خواهد کشید و پدر در جواب دستهای او را در دست گرفته بود و به انگشتان ظریف و سفید او نگاه کرده بود و گفته بود: این دستها باید نقاشی شوند بعد با خنده گفته بود ای وای! باز هم که زیر ناخنهایت رنگ مانده. رنگ را به تابلو میزنی یا به سر و صورت خودت. بعد دو تایی با هم خندیده بودند.
بغض گلویش را میفشرد. میدانست باید آرزوهایش را زیر پا بگذارد و میدانست باید دلش را زیر پا بگذارد. راهی که او انتخاب میکرد تمام زندگیاش را دگرگون میکرد. زندگی آیندهاش پر از رنج و تلاش و صبر بود، پر از بوی شالی.
علی ایستاده بود و به شالیزار نگاه میکرد. رو به الهام گفت: حیف شد! بهترین شالیزار این منطقه است. الهام تصمیمش را گرفته بود گفت: نمیفروشمش! دیگر نمیخواهم بفروشمش.
علی بهت زده پرسید: چی؟ نمیفروشی؟ ولی تو نمیتوانی. دست تنها! حالا وقت وجین است چطور میخواهی وجین کنی؟ مادرت مریض است و خواهرانت مثل خودت ناوارد...
الهام کلامش را قطع کرد و گفت: کمک میگیرم.
-الان فصل کار است کسی را نمیتوانی بیکار پیدا کنی مگر اینکه از شهر کارگر بیاوری.
-خب از شهر کارگر میآورم.
-کارت چند برابر میشود، جای خواب و غذایش را چه میکنی؟
-علی! منصرفم نکن من تصمیم را گرفتهام.
-مطمئنی که اشتباه نمیکنی؟
-مطمئنم.
علی لحظاتی مکث کرد، بعد گویی که چیز جدیدی یادش آمده باشد، گفت: درست چی؟ امسال سال آخر درست است، درست را چه میکنی؟
الهام لحظاتی خیره به زمین نگاه کرد. با این تصمیمی که گرفته بود تمام آرزوهایش بر باد میرفت، ولی او تصمیمش را گرفته بود. آیندهاش این شالیزار بود. به آرامی جواب داد: چطور میتوانم جایی که پدرم در آن بزرگ شد، قد کشید، عرق ریخت و سرانجام در آن جان داد را بفروشم.
علی به شالیزار نگاه کرد حتی او هم طاقت دل کندن نداشت. گفت: الهام...
-الهام کلامش را قطع کرد و گفت: علی من دختر حاج رشیدم، پس میتوانم.
علی لبخندی زد و گفت: اگر دختر حاج رشیدی نمیتوان تصمیمت را عوض کرد، موفق باشی.
بعد از مرگ پدر این اولین بار بود که احساس شادی میکرد. خم شد و پاچههای شلوارش را تا زد. علی با تعجب او را نگریست و پرسید: چکار میکنی؟
-مگر نگفتی باید وجین کرد!
لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست و گفت: میتوانی روی کمکم حساب کنی، من میروم مشتری را جواب کنم.
الهام با پاهای برهنه به سمت شالیزار حرکت کرد. گلولههای خاک گرم زیر پاهایش له میشد. روی مرز آب که ایستاد به آسمان بالای سرش نگاه کرد. آفتاب داغ تابستان بالا آمده بود و دانههای ریز عرق روی صورتش نشست. پاهای برهنهاش که در گل فرو رفت احساس آرامش عجیبی به او دست داد. بوته های سبز شالی را یک به یک کنار زد و علفهای هرز را دید. سرش در آسمان داغ تابستان و پاهایش در آب خنک شالیزار. به یاد حرفهای پدرش افتاد، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و با یاد نام خدا شروع کرد.
به تابلوی ناتمام پدرش فکر کرد و به جای خالی چشمهای او. ولی حس میکرد او در همین نزدیکی در میان شالیهای سبز ایستاده و او را مینگرد. بغض چند روزهاش شکسته شده بود، قطرههای باران چشمانش به روی برگهای سبز شالی چکید.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی