تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران

عبدالعلی دست­غیب
دبیر مجموعه: محمدهاشم اکبریانی
گفتگو: سید عبداله سادات مدنی
نشر ثالث- 176 صفحه
معرفی از: امین فقیری

شانس بزرگ عبدالعلی دست­غیب یکی این بوده که دست تقدیر یا جبر یا هر چیز دیگری که بدان معتقد باشیم او را در دامان حوادث و رویدادها انداخته است. زندگی او پر تلاطم و مثل گذران روزگاران اکثر ما نبوده. غذایی کم یا زیاد بخوریم. مدرسه برویم و درسی بخوانیم و در ضمن خدا را هم شکر کنیم.
او کم و زیادها دیده، سفرها کرده که این سفرها ناگزیر بوده و به هیچ وجه تصمیم خودش در آن دخالتی نداشته است. هر چند آنقدر کوچک بوده که هنوز واژه تصمیم را به گوش هم نشنیده بوده، چه خواسته آن را به مرحله عمل در آورد.
یکی از حسن­های شنیدن خاطرات دیگران
همذات پنداری خواننده با قسمتی از اثر است. هیچ زندگی همانند هم نیست. مشترکات کلی دارد همانند فقر، بیسوادی و ثروتمند بودن. اما جزئیات هیچگاه با هم شبیه نیستند. زندگی­ها و باورها نیر زیر سایه همین جزئیات رشد می­کنند.
خیلی­ها از اینکه به گذشته بیندیشند احساس تلخی غریبی به آنها  دست می­دهد و بسیاری گذشته را ستونهایی می­بینند که اکنون بدن استوارشان بر آنها تکیه زده است. اگر آرد خود را بیخته­اند در عوض نان مرغوبی به جامعه تحویل داده­اند و گاه با لذت به زمان­های سپری شده می­نگرند و به خوبی می­دانند که اگر آن تجربیات ریز و درشت نبودند اکنون آنها نیز نبودند. پایه تفکر و اندیشه نیز وجود نداشت.
دست­غیب یکی از این آدمهاست. روی پای خویش ایستاده است و تا آنجا که می­توانسته آن تجربیات را به مرحله عمل در آورده است. و اکنون انسانی است که گفتگوکننده (سید عبداله سادات مدنی) درباره­اش می­نویسد:
«یکی از پرورندگان اندیشه و اندیشه­گری در ادبیات معاصر ایران آقای عبدالعلی دست­غیب است. هر چند او در نهایت تواضع خود را به هیچ گرفته و ادعایی ندارد. مراتب فروتنی ایشان بدان پایه بود که نگارنده این سطور را بس متأثر ساخت. او انسانی است بزرگ با قلبی مهربان و سینه­ای فراخ برای شنیدن نظرات گوناگون».
کودکی، کودکی، همه چیز از کودکی است. یاس آدمها، امیدواری آدمها، بیماریها، حتی عشقها نیز حاصل تنهایی­های کودکی است. اگر یک پسر بچه مجبور شود چیزهایی ببیند که هنوز برایش مناسب نیست، آینده روحی و عصبی او چگونه دستخوش تغییرات بنیان کنی می­شود و این اثرات هیچگاه از لوح ضمیر انسان
پاک شدنی نیستند.
بعضی از این خاطرات را می­توان به صورت داستان کوتاه و گاهی رمان هم نوشت به شرط آنکه شاخ و برگهایی بدان افزوده شود. جواب این سؤال که «چه خاطرات دیگری از دوران کودکی دارید؟» خود داستان مؤثر و زیبایی است که استاد در سالهای قبل از انقلاب شاید سال 50 بود نوشتنش را به من محول کردند. داستان نوشته شد اما آن را از کتاب حذف کردند. در فهرست کتاب «سیری در جذبه و درد» داستانی بود با نام «پدر، و کوههای بلند» اما در کتاب اثری از این داستان نبود. حسن کار دست­غیب زیبا تعریف کردن است. گوئی آدمی دارد رمانی شفاهی می­خواند. گاه آدم حیفش می­آید چیزی به آن گفته­ها بیفزاید و آن را کم یا زیاد کند. صحنه­های جگرخراشی در این خاطرات هست که مو را بر بدن راست می­کند.
«پدرم که گاهی بین مقامات نظامی و عشایر وساطت می­کرد (زیرا فرهنگی بود و مردم به او اعتماد داشتند و چون از سادات بود نزد عشایر حرمت داشت) با  عجله به اتاق رئیس امنیه رفت و من در حیاط تنها ماندم. از روی کنجکاوی و بیکاری به این طرف و آن طرف می­رفتم و به اتاق ها سر می­کشیدم تا ناگهان به راهرویی که به زیرزمین کوچکی می­رسید وارد شدم. از پله­ها پایین رفتم آن جا در زیرزمین تختی چوبی کنار دیوار قرار داشت و روی آن جوانی با پیراهنی پاره نشسته بود. دست و پایش را دستبند و پابند زده بودند. موهای بور و بدنی سفید داشت و وحشت از چشمهایش پیدا بود. چند امنیه خشن با چهره­هایی آفتاب سوخته نشسته یا ایستاده بودند و سیگار می­کشیدند و جوان عشایری را دوره کرده بودند.
من مات و مبهوت آنجا  ایستاده بودم و جرأت حرکت نداشتم. نان و پنیری برای جوان زندانی آورده بودند و او نمی­خورد. یکی از امنیه­ها گفت: از صبح تا حالا چیزی نخورده­ای، نان و پنیرت را بخور و به خدا توکل کن. از جناب سروان شنیدم که فرمود تو عفو شده­ای. چند ماه اینجا زندان هستی بعد می­روی سر خانه و زندگی­ات. جوان که بسیار تنومند و قوی هم بود همین که این حرفها را شنید گل از گلش شکفت و خود را به سوی امنیه خوش خبر کشاند و با دو دست بسته، دست او را به اصطلاح گرفت و شروع کرد به بوسیدن. آن امنیه هم مرتب می­گفت عفو شده­ای نگران نباش،به جان جناب سروان دعا کن که موجبات عفوت را فراهم کرده، دست مرارها کن، خوراکت را بخور و از او تشکر کن. جوان زندانی با مسرت عقب نشست و امنیه دستش را باز کرد و او هم با ولع لقمه­ای گرفت که باچای- که برای او شیرین کرده بودند- بخورد. اما همین که لقمه را در دهان گذاشت امنیه پیری با خنده­ای تلخ گفت: بله بخور این شام آخر  توست. فردا صبح سحر می­گذارندت سینه دیوار و با شلیک چند گلوله حسابت را می­رسند تا دفعه دیگر برادران امنیه­ات را نکشی و معنی ضدیت با اعلیحضرت را بفهمی. این رفیق ما دروغ گفت. عفوی در کار نیست. فردا صبح کله سحر اعدام می­شوی. جوان زندانی که با حرف امنیه اولی جانی پیدا کرده و خوشحال شده بود لقمه را زمین گذاشت و شروع کرد به زاری و التماس کردن و قسم خوردن که بی­گناه است. دوباره امنیه اولی در آمد که پدرم چرا سر به سر جوان مردم می­گذاری؟ این بیچاره گول خورده و تقصیری ندارد چرا اعدام شود؟ از خود جناب سروان شنیدم که عفوش کرده­اند، بگذار بیچاره خوراکش را بخورد. باز جوان خوشحال شد و قربان صدقه امنیه و جناب سروان رفت. (ص 22-23)
این تراژدی چند بار تکرار می­شود و در آخر هم جوان عشایر اعدام می­شود. در این خاطره که صفحات 18 تا 22 را می­پوشاند تمام عناصر ناب داستانی وجود دارد. صحنه­ها مو بر بدن انسان راست می­کنند. مشاهده این اعدام تأثیر زیادی بر عبدالعلی می­گذارد.
«من دیگر چیزی نفهمیدم و بی هوش به زمین غلتیدم و مدتی به بستر بیماری افتادم و کابوس این مراسم شوم اعدام، سالها مرا در پنجه خود گرفته بود. (ص 22)»
خاطرات کودکی و اصولاً کل خاطرات بسیار شیرین و خواندنی است. نوجوانی نسبت به جوانی و کودکی صفحات کمتری را به خود اختصاص داده است. گوئی از کودکی با  پرسشی بلند خود را به جوانی می­رسانیم. چگونگی جذب به حزب و پیامدهای آن. دست­غیب همیشه می­گوید که هیچگاه عضو رسمی حزب نبوده بدین معنی که کارتی به معنای عضویت نداشته است.
و تقریباً همیشه از آن سران با انتقاد یاد می­کند که بسیاری نیز در کتاب نیامده است.
گفت: اینها چیست؟
گفتم: خوب، جواب پرسش­های شماست.
گفت: شما نوشته­اید عضو حزب توده نبوده­اید.
گفتم: بله
گفت: مثل اینکه ما را خر تصور کرده­ای یا خودت خیلی خری.
گفتم: چه فرمایشی می­کنید؟
گفت: مرد حسابی تو یک سال محکومیت داری این جا سران حزب توده را گرفتیم و زود آزاد کردیم و حالا آزاد می­گردند. (ص 46)
                                * * *
پس از آن گفتگو کننده راجع به شکل­گیری شخصیت ادبی دست­غیب می­پرسد. مهم اینست که پاسخ دست­غیب بسیاری از ابهامات ادبی جماعت نویسنده و شاعر را برطرف ­کرده و چند و چون کار آنها را بررسی می­کند. او با شهامت بعضی از عقاید خود را رد می­کند. مثلاً بارها شده از اظهارنظری که درباره سعدی کرده عذرخواهی کرده است، اما باید به کسانی که در این مورد به دست­غیب خُرده می­گیرند گفت که این نشانه بلوغ فکری یک فرد است که می­تواند آرای خود را تغییر دهد. آنهم به واسطه مطالعاتی که انجام داده و به این نتیجه رسیده است.
دست­غیب عصر پست مدرن را درک کرده و به حق از آن جانبداری می­کند، چرا که زمانه زمانه پست مدرن
است. کدام منش و رفتار و مسایل جهانی اعم از سیاسی- اجتماعی و ادبی در یک مدار قرار دارند؟ همه چیز درهم و آشفته است. جهان به مثابه گردابی است که می­چرخاند و غرق می­کند و تکه پاره­ها را به ساحل می­کوبد.
شهامت دست­غیب در این است که می­گوید. دندان روی حرف نمی­گذارد. البته در این سن تزی دارد که پناه بردن به دریای سلامت است.
او درباره دشمنان خود نیز با ملاطفت سخن می­گوید. درباره فضای ادبی سالهای بین چهل و پنجاه می­گوید:
«مثلاً آثار ساعدی و آل احمد سیاسی بود و شعرهای کسرائی شعر سیاسی بود و عده­ای هم بودند در جو آن سالها که به موج نو موسوم شده بودند و به مسایل سیاسی اعتنایی نداشتند. ولی شاملو، فروغ فرخزاد و اخوان نگاه سیاسی هم داشتند ولی با کسرایی موافق نبودند. مثلاً شاملو به لورکا فکر می­کرد یا به پل الوار ولی کسرایی به شاعران و نویسندگان شوروی فکر می­کرد. اعتماد زاده هم همینطور» (ص 65)
کتاب را باید خواند تا به حیات ادبی بیش از پنجاه سال
این مملکت آشنا شد. طریقه نقد- هدف از نقد. حسن کار دست­غیب اینست که آنچه را می­خواند می­فهمد. از روی شعور مطالعه می­کند و بعد چکیده آنها را در جلسات مختلف برای شنوندگان خود بازگو می­کند و اینگونه است که می­تواند به آسانی رمانی را که
چهل - پنجاه سال پیش خوانده است، تعریف کند.
با وجود این در این خاطرات و گفتگو بسیاری از اظهار عقیده­ها را که در جلسات خصوصی کرده است نمی­خوانیم. می­توان گفت در مورد حزب سیاست مدارانه رفتار کرده است. و در مورد بعضی از افراد. باید کتاب را خواند. به علت طولانی بودن جوابها نمی­توان در این معرفی کوتاه از آنها استفاده کرد. گفتگوها شیرین و به یاد ماندنی است و کاری بسیار خوب که نشر ثالث با کمک محمدهاشم اکبریانی
بر عهده گرفته­اند. موفق باشند.