صفحه 7--10 آذر 89
اندرزهای حکیمانه از افسانههای مردم کُرد
گردآورنده: م.ب.رودنکو برگردان: کریم کشاورز
مردی بود به نام احمد. زنش را«سیران» میخواندند. آنها از فقر و بینوایی در عذاب بودند. روزی احمد به همسرش گفت: به شهر میروم تا کاری پیدا کنم. شاید پولی گیر آورم و صرف روزی کنیم. آماده سفر شد و به راه افتاد. چند شب و روز رفت تا به شهر حلب رسید و نزد مرد ثروتمندی مزدور شد. احمد هفت سال
در خانه او کار کرد و مرد ثروتمند هفت همیان طلا مزدش داد.
احمد طلاها را گرفت و با صاحب کار خداحافظی کرد. از خانه بیرون آمد که راهی شود ارباب را دید که نزدیک خانه نشسته است و سبوئی بزرگ گلین پر از گندم پخته در برابرش نهاده است. مرد ثروتمند دانههای گندم را بر زمین میافکند.
احمد پرسید: آقا چه میکنی؟
آقا جواب داد: اندرزهای حکیمانه را میشمارم.
-خدا عمرت دهد، یکی را هم به من بگو...
-بهای هر اندرز یک همیان طلاست.
احمد یکی از هفت همیان طلا را به او داد.
ارباب گفت: خوب حالا گوش کن: «در هر کاری صبر لازم است»
احمد تعجب کرد و پرسید: همین؟!
-همین! اگر بخواهی اندرزی دیگر بدهمت، همیانی دیگر بده.
احمد همیانی دیگرش داد. مرد ثروتمند گفت: از یاد مبر که «زیباتر از همه آن کسی است که دل بپسندد»
احمد پرسید: همین؟
-آره،همین!
احمد همیان سوم را هم به او داد و بعد چهارمی، پنجمی و ششمی و هفتمی را هم بازگرداند و در عوض هفت اندرز حکیمانه شنید:
-تا از تو چیزی نخواهند، هیچ چیز به کس مده.
-راز خودت را با زنت در میان مگذار.
-اگر بر مسند محترمی نشستهای با کسی که در نقطه مخالف نشسته است سخن مگو.
-وقتی که به خانه میروی در بین راه هر چیز را که سبکتر از سنگ باشد بردار.
-از جایی که نشستهای برنخیز.
احمد بار دیگر مانند هفت سال پیش بدون یک پول سیاه بود. درست که در عوض هفت اندرز حکیمانه میدانست، ولی اندرز حکیمانه که به تنهایی شکم سیر نمیکرد.
احمد باید شکم خود و اهل خانه را سیر کند.
او گرسنه و افسرده راه خانه را پیش گرفت. دید کاروانی برای استراحت اتراق کرده به خود گفت: بروم پیش سر بازرگان شاید غذایم بدهد.
نزد سر بازرگان رفت و سلام کرد. سر بازرگان پرسید: کیستی و به کجا میروی؟
احمد گفت: من رهروی هستم.
سر بازرگان گفت: خوب پس بنشین و خوردنی صرف کن، تا بعد صحبت بداریم.
احمد نشست و بی درنگ جلویش خوردنی گذاردند. خورد تا سیر شد و بعد سر بازرگان ازش پرسید: که کیست و از کجاست و به کجا میرود؟
احمد اعتراف کرد و گفت: خودم هم نمیدانم هفت سال
است که پی کار و درآمد از خانه بیرون آمدهام و دست خالی برمیگردم.
سربازرگان پرسید: آیا میل داری به خدمت من در آیی؟
-چرا میل نداشته باشم، البته که میخواهم.
باری احمد به خدمت سربازرگان درآمد. هنگام غروب سر بازرگان همه خادمان خود را فرا خواند و گفت: خوب کدام از شما توی چاه میرود که آب بیاورد؟ باید پیش از حرکت همه شتران را آب دهیم.
احمد نگاه کرد دید همه خادمان با یکدیگر پچ پچ میکنند و به چند نفر تقسیم شده و او تنهاست.
احمد پرسید: چه نقشهای در سر دارید؟ نکند میخواهید مرا بکشید؟
خادمان جواب دادند: این حرفها چیست چرا بکشیمت؟!
آخر ارباب میفرماید یکی از ما توی چاه برود و آب بالا بدهد و ما میدانیم که هر کس در این چاه برود زنده برنمیگردد.
احمد داوطلب شد و گفت: من میروم.
سر بازرگان به احمد گفت: من همه خون بهای تو را میپردازم. اگر زنده بالا آمدی پول مال خودت و اگر برنگشتی تمام پول را به همسرت میرسانم فقط نام ده و نام زنت را بگو.
احمد به تفصیل نشانی محل زندگی خود و زنش را به او داد. بعد طنابی به کمر بست و داخل چاه شد آب فراوان، سطل سطل بالا داد و وقتی همه شتران را آب دادند و آخرین سطل را بالا کشیدند احمد هم آماده بالا رفتن شد. همین که فریاد زد: بکشیدم بالا ناگهان صدای مهیبی برخاست و در دیواره چاه منفذی گشوده شد و جوان بلند قامتی از آنجا بیرون جست و یقه احمد را گرفت و به دنبال خود برد.
احمد چون به خود آمد دید در اتاق روشن و زیبایی است و روی قالی چند بالش گذاشتهاند و دختری مثل خورشید آن جا نشسته و در گوشه دیگر قورباغه زشت و بدریختی چمباتمه زده. جوان تیغ از نیام کشید و روی سر احمد به حرکت در آورد.
-الساعه باید بگویی کدام یک زیباتر است قورباغه یا دخترک؟ اگر جواب نادرست بدهی سر از تنت جدا میکنم.
احمد نمیدانست چه بگوید. دست و پایش را گم کرده بود.پیش خود اندیشید که چه کنم؟ که یکی از اندرزهای ارباب قدیمیاش را به یاد آورد و گفت: ای جوانمرد زیباتر آنست که دل بخواهد!
همین که این سخنان از دهن احمد خارج شد صدایی برخاست و قورباغه مبدل به دختری شد دختری چنان زیبا که از دیدن او عقل از سر میپرید.
جوان بسیار شاد شد و به طرف احمد دوید و او را درآغوش گرفت و گفت:حالا که به دلخواه من سخن گفتی و آرزوی مرا برآوردی هر چه دلت بخواهد از من بخواه.
احمد جواب داد: من جز اینکه از اینجا به روی زمین بروم چه آرزویی میتوانم داشته باشم؟
جوان پرسید: آیا زن و فرزند داری؟
احمد گفت: هفت سال است که خانهام را ترک گفتهام. در آن روزها زنم میخواست بزاید. نمیدانم زن و فرزندم زندهاند یا نه؟
جوان صندوق بزرگ نقرهای را که کنار دستش بود گشود و از آن هفت انار بزرگ زیبا بیرون آورد و به احمد داد و گفت: این هم پاداش خدمتی که به من کردی.
بعد دست احمد را گرفت و از خانه بیرون برد. احمد دید باز ته چاه است و به خادمی که در بالا بود بانگ زد: مرا بالا بکش، سالم و تندرستم.
احمد را بالا کشیدند. سر بازرگان چون احمد را دید خیلی خوشحال شد و یک خورجین طلا پاداشش داد و گفت: این خون بهای توست. شکر خدا که تو زنده ماندهای!
احمد گفت: من میخواهم باز هم دنیا را سیاحت کنم و از تو خواهشمندم این پول و این انارها را به زنم برسانی.
احمد به تفصیل به سربازرگان گفت که زنش را کجا و چطور پیدا کند. سربازرگان انارها را گرفت و باکاروان حرکت کرد. پس از مدتی دراز کاروان به دهکدهای که خانه «سیران» همسر احمد در آنجا بود رسید. سر بازرگان رفت تا او را پیدا کند و چون او را یافت انارها و پولها را تحویلش داد و گفت: احمد زنده و تندرست است ولی عجالتاً میخواهد سیر و سیاحت دنیا کند. بعد با«سیران» وداع گفت و به راه افتاد. در آن زمان «سیران» پسری هفت ساله به نام اسماعیل داشت. چون انارها را در دست مادر دید خواهش کرد که «یکی را بده بچشم» مادر اناری را برداشت و شکافت و از توی انار یاقوت و مروارید و الماس بسیار بیرون ریخت. سیران دریافت که مطلب از چه قرار است و به پسرش گفت:
-این انارها خوردنی نیست بیا برویم بازار انار شیرین بسیار خوب برایت بخرم.
به بازار رفتند و «سیران» چند انار خوب رسیده خرید و به اسماعیل داد. بعد نزد جواهر فروشی رفت و یکی از گوهرهای پربها را به او فروخت و پول زیادی گرفت و با آن پول عدهای استاد بنا و عمله اجیر کرد و خانه بزرگ و زیبایی برای خود ساخت. در اطراف خانه باغ بزرگی احداث کرد و دور باغ دیوار بلندی کشید. سیران چند نوکر و کلفت هم استخدام کرد و زندگی خوشی را شروع کردند. سیران روزی نگهبان خانه را به نزد خود خواند و گفت: اگر مردی را دیدی که سه بار به درخانه نزدیک شد و آه عمیق کشید او را نزد من بیاور.
حال «سیران» را رها میکنیم که زندگیاش را بکند برویم به سراغ احمد ببینیم چه میکند؟
احمد چند سالی این سوی و آن سوی جهان سفر کرد و به سیر و سیاحت پرداخت تا درآمد و پولی کسب کند ولی چیزی عایدش نگردید و سرانجام مصمم شد به خانه و کاشانه خویش برگردد.
چون به نزدیک دهکده خود رسید مار مردهای بر جاده افکنده دید. به یاد اندرز ارباب سابقش افتاد که گفته بود: چون بر راه خانه چیزی که از سنگ نرم تر باشد دیدی بردار و نگهدار.
مار مرده را برداشت و در خورجین خود گذاشت و به راه افتاد. به دهکده رسید خواست خانه خود را پیدا کند دید به جای کلبه محقر او خانه بزرگ و زیبایی برپاست. احمد اندیشید که یقین راه را عوضی گرفته و بازگشت. قدری از آنجا دور شد و درست توجه کرد نه راه را درست است. بار دیگر نزدیک خانه شد و بازگشت. بعد روی تپهای رفت و از آنجا به دهکده نگاه کرد. دید همه چیز در جای خودش است. خانه کناری که مال همسایهاش بود پابرجاست ولی کلبه او وجود ندارد. بار سوم به طرف خانه رفت و نگاه کرد و آهی کشید خواست برگردد که نگهبان نزدیکش شد و دستش را گرفت و گفت:
-دنبال من بیا که کدبانوی خانه احضارت کرده.
احمد دنبال نگهبان رفت. پیش از آنکه داخل خانه شود مار مرده را از خورجین در آورد و جلو سر پله توی حیاط انداخت و رویش خاک ریخت. وارد خانه شد و احمد دید که همسرش «سیران» روی تخت خوابیده و در کنارش پسرک زیبا و جوانی دراز کشیده. شراره خشم احمد زبانه کشید و با خود گفت: چطور چنین چیزی میشود؟
زنم بدون اینکه منتظر من بماند شوهر کرده! خنجر از نیام در آورد و نزدیک بود به هر دو حمله کند که اندرز ارباب یادش آمد که «در هر کاری صبر داشته باش»
احمد خنجر را به کناری افکند و کنار در اتاق نشست و منتظر ماند تا همسرش بیدار شود. بعد از مدتی دید که پسر جوان بخود جنبید و گفت: مادر سردم است چیزی رویم بینداز.
احمد در دل اندیشید که: عجب کاری! نزدیک بود پسر خودم را بکشم!
احمد به نزدیک سیران رفته بیدارش کرد. سیران همین که چشمش به روی شوهر افتاد بسیار شاد شد نشستند و هر یک آنچه را که در روزگار فراق بر سر او آمده بود نقل کرد.
چیزی نگذشت که همسایگان از بازگشت احمد باخبر شدند و همه در خانه او گرد آمدند و از اینکه سلامت بازگشته به او تبریک گفتند.
در این میان در آن جایی که نزدیک سر پله توی باغ احمد مار مرده را زیر خاک کرده بود درخت میوهای رویید.
سیران پرسید: این درخت از کجا آمده؟ تو نشاندیش؟ چیست درخت گلابی است؟
همین که این سخن را گفت درخت پر از سیب شد. همه کسانی که در اطراف درخت بودند تعجب کردند. هر یک حدسی میزد که این چه درختی است.
یکی گفت: حتماً درخت سیب است.
همینکه این را گفت درخت پوشیده از هلو شد.
یکی دیگر فریاد کرد: این درخت هلوست.
چون این را گفت درخت پر از زردآلو شد.
سومی گفت: حالا فهمیدم این درخت زردآلو است.
به محض این که این سخن را گفت درخت سراپا گلابی شد.
احمد گفت: هر که بگوید این درخت از چه روییده خانه و اموال خود را به او میبخشم و اگر درست حدس نزد باید دارایی خود را به من بدهد.
داوطلب جواب بسیار بود ولی هیچکس نتوانست بگوید درخت از چه چیز و چگونه روییده. همین که یکی میگفت گلابی است، روی درخت آلو میرویید و اگر میگفت «آلو» سیب پیدا میشد و درخت همین جور
پی در پی میوه خود را تغییر میداد.
احمد آن چنان ثروتمند شد که دیگر جایی برای حفظ اموال خود نداشت.
دکه داری حریص از این وقایع باخبر شد. این شخص به قدری مکار و حیله گر بود که به شیطان درس خدعه و زرنگی میداد. او مدتها بود که چشم به سیران داشت.
باری نزد عجوزهای رفت و گفت: اولاً پیش زن احمد برو و کاری کن که محرم او شوی و از او خواهش کن اجازه دهد صندوقی را چند روز در خانه او به امانت بسپاری.
و دیگر اینکه او را وادار کن از شوهرش بپرسد این درختی که توی باغشان روییده چیست؟ من در عوض دو برابر وزنت طلا میدهمت.
عجوزه به خانه احمد رفت. بشنوید عجوزه چنان زبان شیرینی داشت که مار را از سوراخش بیرون میآورد.
ساعتی نگذشت که در خانه احمد خودمانی شد و سیران همهاش در فکر این بود که کجا بنشاندش و چگونه ضیافتش کند. عجوزه به او گفت: آخ سیران جان، دلم به حالت میسوزد!
سیران گفت: چرا دلت به حالم میسوزد. همه اهل خانه سلامت و تندرستند. ثروت ما کافی است و شوهرم دوستم میدارد، دیگر چه میخواهم؟
عجوزه گفت: بلی بلی ولی مشکلت این است که احمد تو را دوست ندارد. خودت فکر کن اگر دوستت میداشت چرا راز درخت خود را از تو پنهان میدارد؟
سیران گفت: حق با تو است حتماً ازش میپرسم.
هنگام غروب عجوزه خواست خداحافظی کند و برود ولی سیران ولش نمیکرد و نمیگذاشت برود و میگفت من بی تو چگونه بمانم؟
عجوزه جواب داد: فردا باز پیش تو میآیم باید فردا صندوقم را به اینجا بیاورم، ولی نمیدانم کجا بگذارم جا نیست.
سیران گفت: میتوانی توی اتاق من بگذاری.
عجوزه راضی و خوشحال به خانه رفت. دید دکه دار حریص و حیله گر در انتظار اوست.
دکه دار پرسید: خوب چه کردی؟ توانستی زن احمد را راضی کنی؟
عجوزه جواب داد همه کارها درست شد، یالا نصف پاداشی را که وعده کرده بودی بده تا فردا صندوقت را به خانه احمد ببرم.
دکه دار خوشحال شد و نیمی از طلای موعود را به او داد و گفت: فردا صندوق را میآورم و خود رفت.
صبح روز بعد دکه دار با صندوقی بزرگ و دو حمال به خانه عجوزه آمد.
دکه دار توی صندوق رفت و حمالها صندوق را به طرف خانه احمد بردند. عجوزه هم دنبال آنها راه افتاد.
سیران از آمدن مهمان بسیار شاد شد و به حمالها دستور داد صندوق را در جای مطمئنی یعنی اتاق خواب بگذارند و خود به پذیرایی از عجوزه پرداخت.
غروب احمد به خانه آمد و دید صندوقی در خوابگاه گذاشتهاند پرسید: زن این صندوق چیست؟
سیران گفت: پیرزنی بیچاره چند صباحی این صندوق را پیش من امانت گذاشته بگذار همانجا باشد.
شب شد زن و مرد خواستند بخوابند احمد دید که سیران برای خود بستری جداگانه پهن کرده پرسید: اتفاقی افتاده؟
سیران گفت: آخر تو که من را زن خود نمیدانی همه چیز را پنهان میکنی چرا به من نمیگویی آن درخت توی باغ چیست و از چه چیز روییده؟ اگر مرا همسر خود میشمردی چیزی را از من پنهان نمیداشتی.
احمد نتوانست راز را مخفی کند و گفت: درخت از ماری مرده روییده که او در روز ورودش در جلو سر پله توی باغ چال کرده است.
سیران گفت: این که مار درخت است.
احمد جلو حرفش را گرفت و گفت: آهسته، بلند فریاد نکن ممکن است کسی بشنود.
سیران خیلی خوشحال شد و همچنان که خودتان حدس زدهاید آن مرد دکه دار که توی صندوق بود نشسته بود و همه این گفتگو را شنید.
صبح روز بعد عجوزه با حمالها آمد و صندوق را به خانه برد. دکه دار از توی صندوق در آمد خیلی خوشحال و راضی بود و بی درنگ باقی مبلغ طلایی را که وعده کرده بود به عجوزه پرداخت.
خوب عجوزه را میگذاریم که خشنود و شاد سکههای طلای خود را بشمارد برویم ببینیم مرد دکه دار چه میکند؟
او غروب آن روز به خانه احمد آمد و گفت: میتوانم بگویم درختی که توی باغت روییده چیست؟ بیا نذر ببندیم اگر درست نگفتم هر چه دارم مال تو و اگر درست حدس زدم سه چیز به دلخواه خودم از تو بخواهم و تو به من بدهی.
احمد رضا داد. هر دو نفر زیر شرط نامه را امضاء کردند و گواهانی گرفتند و مردم را دعوت کردند مرد دکه دار گفت: درخت تو، مار درخت است و از مار روییده!
همین که این سخنان را گفت درخت شعله ور شد و در ظرف یک دقیقه سوخت و نابود گشت.
احمد گفت: درست حدس زدی حالا بگو از من چه میخواهی؟
مرد دکه دار گفت: سه چیز را که در خانهات دست بزنم و لمس کنم باید به من بدهی.
احمد گفت: سه روز مهلتم بده پس از سه روز بیا و سه چیز را ببر.
مرد دکه دار رضا داد.
صبح روز بعد احمد عزم سفر کرد و به حلب نزد ارباب پیشین خود رفت. همان که اندرزش داده بود. چون وارد خانه شد سلام کرد و داستان خود و بلایی که به سرش آمده بود با پیرمرد در میان گذاشت.
پیرمرد گفت: امشب من در خانه پادشاه به مهمانی دعوت شدهام تو هم با من بیا تا فردا راجع به کار تو صحبت بکنیم. چون به خانه پادشاه رسیدیم مواظب باش که در کنار من بنشینی!
به خانه پادشاه رسیدند. پیرمرد ارباب پیشین احمد، پهلوی پادشاه در محترم ترین مکان نشست و احمد هم در کنار او. مهمانان کم کم جمع شدند، پیرمرد دید احمد به هر مهمانی که وارد میشود جای خود را به او میدهد و از او دور میشود. چیزی نگذشت که احمد درست کنار در ورودی قرار گرفت. پیرمرد چون این دید ابرو در هم کشید و خاموش ماند. سرانجام همه مهمانان نشستند و پادشاه وارد اتاق شد و نوکران سینیهای پر از خوردنی را بر سفره چیدند و آخر سر هندوانه بزرگی آوردند.
پادشاه روی به مهمانان کرده پرسید: کدام یک از شما کارد تیزی دارد که هندوانه را پاره کنیم.
کسی سخنی نگفت: احمد بانگ زد: من کارد تیز دارم و بدون آنکه از او بخواهند کاردی از جیب در آورد و به طرف پادشاه دراز کرد.
پادشاه کارد را گرفت و از تعجب خشکش زد. کارد آن چنان دسته زیبایی داشت که زبان از وصفش عاجز است. سر تا سر آن یاقوت و الماس و مروارید نشانده بودند.
وزیر از پادشاه پرسید: چه دیدید که باعث تعجب شما شد؟
پادشاه کارد را به وزیر داد. وزیر به کارد نگریست و خندید.
پادشاه پرسید: چرا خندیدی؟
وزیر گفت: آخر من وزیر پدرت هم بودهام. روزی که پدرت هنوز زنده بود، دزدان خزانه را زدند و از جمله اشیاء گرانبهایی که ربودند یکی هم این کارد بود. ای پادشاه اکنون تو کارد پدرت را نمیشناسی؟ ولی من بیدرنگ شناختم خوب امروز آن دزد در خانه تو است.
پادشاه بیدرنگ جلاد را صدا زد، او هم فوری حاضر شد. پادشاه احمد را نشانش داد و گفت: سر او را از تن جدا کن!
در این موقع پیرمرد ارباب پیشین احمد برخاست و گفت:
-پادشاه به سلامت باشد. احمد مهمان من است از راه دور به خانه من آمده و من او را به اینجا آوردم. اجازه بده امشب را در خانه من بیتوته کند. آخر نمیتوان مهمان را از بیتوته محروم ساخت. فردا به نزد تو خواهد آمد و مهمان تو خواهد بود و هر جور دلت بخواهد با او عمل کن.
-نه تو یادش میدهی که چه کند و چه بگوید.
پیرمرد گفت قول میدهم و قسم میخورم که حتی یک کلمه هم با او حرف نزنم.
پادشاه رضا داد. پیرمرد و احمد به خانه رفتند. در بین راه احمد خواست با پیرمرد صحبت کند ولی او در جواب حتی کلمهای هم به زبان نیاورد.
به خانه رسیدند. پیرمرد دخترش را صدا کرد و گفت: زری، خر را اینجا بیاور و چوب کلفتی به من بده.
زری خر را آورد و به دستک سر پله بست. پیرمرد با چوب به جان خر افتاد و گفت: مگر نگفتم از جایی که نشستهای برنخیز چرا حرفم را گوش ندادی؟
بعد ضربتی دیگر بر خر زد و گفت: مگر نگفتمت که تا از تو چیزی نخواهند به کسی نده؟
پس از آن چند بار دیگر خر را زد و گفت: خوب حالا گوش کن و آنچه را میگویم به یاد داشته باش و فردا کلمه به کلمه در برابر پادشاه تکرار کن و به او چنین گفت:
-ای پادشاه خیلی خوشحالم که معلوم شد تو صاحب کارد هستی ماجرا چنین است که پدرم بازرگانی ثروتمند بود و کاروانی بزرگ داشت. روزی راهزنان به کاروان او زدند و همه اهل کاروان را کشتند و غارت کردند و ناپدید شدند. هیچ یک از کاروانیان زنده نماند. پدر من کشته شد و این کارد را که دیدی در سینهاش فرو کرده بودند و بر جا مانده بود. از آن زمان من کارد را همه جا با خودم میبرم و در جستجوی آنم که صاحب آن خود را بشناساند، تا کین خون پدرم را از او بگیرم. خیلی خوشحال شدم که سرانجام قاتل پدرم پیدا شد.کارد خود را بردار و خون بهای خون پدرم را از تو میخواهم.
چون پیرمرد سخن را به اینجا رسانید ضربه دیگری بر خر وارد آورد چنان ضربهای که خر به زمین خورد بعد به دخترش گفت: حالا خر را به طویله ببر.
شب همه به بستر خواب رفتند ولی خواب به چشم احمد نمیآمد و همه شب در اندیشه سخنانی بود که باید به پادشاه بگوید.
صبح روز بعد پیرمرد احمد را برداشت و نزد پادشاه رفت و گفت:
-خوب ای قبله عالم مهمان خود را آوردهام حال هر چه
خواهی بکن.
پادشاه بانگ زد: جلاد سر این دزد را از تن جدا کن.
احمد گفت: ای پادشاه اجازه بده پیش از مرگ آخرین سخنم را بگویم.
پادشاه اجازه داد و گفت: بگو ولی سخن کوتاه کن.
احمد گفت: خیلی خوشحالم که معلوم شد تو صاحب کارد هستی، ماجرا چنین است که پدرم بازرگانی ثروتمند بود و کاروانی بزرگ داشت. روزی راهزنان به کاروان او زدند و همه اهل کاروان را کشتند و غارت کردند و ناپدید شدند. هیچ یک از کاروانیان زنده نماند. پدر من هم کشته شد و این کارد که دیدی در سینهاش فرو کرده بودند. از آن زمان من کارد را همه جا با خود میبرم و در جستجوی آنم که صاحب آن خود را بشناساند تا کین خون پدرم را از او بگیرم. خیلی خوشحالم که سرانجام قاتل پدرم پیدا شد. کارد خود را بردار و خون بهای پدرم را از تو میخواهم.
پادشاه بیدرنگ گفت: من کارد را از خود ندانستم، وزیر شناخت احمد از وزیر پرسید: ای وزیر کارد را میشناسی؟
وزیر جواب داد: ای احمد جان این داستان را عمداً از خود ساختم تا این کارد زیبا را از چنگ تو بیرون آورم.
احمد گفت: خوب پس معلوم است همه مال مردم را این جور از چنگشان بیرون میآوری و صاحب میشوی و پادشاه هم تو را برای همین کار در مقام وزارت باقی گذارد.
پادشاه بی درنگ جلاد را فرا خواند و فرمود سر وزیر را از تن جدا کنند و به احمد گفت: تو هم مرخصی برو.
احمد و ارباب پیشین او به خانه رفتند. پیرمرد به احمد گفت:
-هر بلایی بر سرت آمده تقصیر خودت است. مگر نگفتمت که هرگز راز خود را با زنت نگو! چرا حرفم را گوش ندادی؟ آیا میدانی که سه چیزی را که آن مرد دکه دار حیله گر از تو میخواهد چیست؟
اول سر تو، دوم زن تو، سوم دارایی و ثروت تو.
ببین حالا باید چه کنی؟ به حرفم گوش ده و آنچه میگویم به خاطر بسپار.
برو به خانه و نردبانی که سه پله دور از هم داشته باشد درست کن و بر بالا خانه تکیه ده. در و پنجرههای خانه را محکم از تو ببند و با زنت بر بالا خانه برو و منتظر باش تا مرد دکه دار بیاید.همین که آمد و شما را در بالا خانه دید خواهد خواست نزد شما بیاید و همین که دست به پله اول کند که بالا بیاید تو بگو: این اولش.
وقتی به پله دوم دست زد بگو این دومش و همین که دست بر پله سوم گذارد بگو این هم سومش.
بعد بگو: حالا به سه چیز در خانه من دست زدی و بنابراین شرایط نذر اجرا شده! نردبان را بردار و برو.
دیگر کاری از دستش بر نخواهد آمد جز آنکه با دست خالی راه خود را پیش گیرد و برود. فقط مواظب باش
که چند نفر گواه در آنجا حاضر باشند.
احمد از پیرمرد تشکر کرد و وداع گفت و به شتاب روانه خانه شد و چون به خانه رسید به دقت دستورهای ارباب پیشین خود را عمل کرد. مرد دکه دار حیله گر آمد و دید احمد و زنش در بالا خانه هستند و زیر بالا خانه نردبان سه پلهای گذاشته شده است.
دکه دار دست به پله اول زد و احمد بانگ زد: این اولش. همین که دکه دار به پله بالاتر آمد احمد باصدای بلند گفت: این دومش و همین که دکه دار دست به پله سوم زد احمد فریاد زد خوب این هم سومش.
حالا شرطهای نذر اجرا شده و تو به سه چیز در خانه من دست زدی. آن سه چیز یعنی نردبان را بردار و پی کار خود برو.
مرد دکه دار خواست اعتراض کند ولی گواهانی که حاضر بودند گفتند حق با احمد است و به شرایط نذر عمل کرده.
دکه دار با دست خالی و یک عالمه غم و غصه به خانه برگشت و احمد به آرزوی خود رسید. انشاءالله شما هم به آرزویتان خواهد رسید.
منبع: کتاب افسانههای کردی، انتشارات آگاه، 1352
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی