اندرزهای حکیمانه از افسانه­های مردم کُرد


گردآورنده: م.ب.رودنکو برگردان: کریم کشاورز

مردی بود به نام احمد. زنش را«سیران» می­خواندند. آنها از فقر و بینوایی در عذاب بودند. روزی احمد به همسرش گفت: به شهر می­روم تا کاری پیدا کنم. شاید پولی گیر آورم و صرف روزی کنیم. آماده سفر شد و به راه افتاد. چند شب و روز رفت تا به شهر حلب رسید و نزد مرد ثروتمندی مزدور شد. احمد هفت سال
در خانه او کار کرد و مرد ثروتمند هفت همیان طلا مزدش داد.
احمد طلاها را گرفت و با صاحب کار خداحافظی کرد. از خانه بیرون آمد که راهی شود ارباب را دید که نزدیک خانه نشسته است و سبوئی بزرگ گلین پر از گندم پخته در برابرش نهاده است. مرد ثروتمند دانه­های گندم را بر زمین می­افکند.
احمد پرسید: آقا چه می­کنی؟
آقا جواب داد: اندرزهای حکیمانه را می­شمارم.
-خدا عمرت دهد، یکی را هم به من بگو...
-بهای هر اندرز یک همیان طلاست.
احمد یکی از هفت همیان طلا را به او داد.
ارباب گفت: خوب حالا گوش کن: «در هر کاری صبر لازم است»
احمد تعجب کرد و پرسید: همین؟!
-همین! اگر بخواهی اندرزی دیگر بدهمت، همیانی دیگر بده.
احمد همیانی دیگرش داد. مرد ثروتمند گفت: از یاد مبر که «زیباتر از همه آن کسی است که دل بپسندد»
احمد پرسید: همین؟
-آره،همین!
احمد همیان سوم را هم به او داد و بعد چهارمی، پنجمی و ششمی و هفتمی را هم بازگرداند و در عوض هفت اندرز حکیمانه شنید:
-تا از تو چیزی نخواهند، هیچ چیز به کس مده.
-راز خودت را با زنت در میان مگذار.
-اگر بر مسند محترمی نشسته­ای با کسی که در نقطه مخالف نشسته است سخن مگو.
-وقتی که به خانه می­روی در بین راه هر چیز را که سبکتر از سنگ باشد بردار.
-از جایی که نشسته­ای برنخیز.
احمد بار دیگر مانند هفت سال پیش بدون یک پول سیاه بود. درست که در عوض هفت اندرز حکیمانه می­دانست، ولی اندرز حکیمانه که به تنهایی شکم سیر نمی­کرد.
احمد ­باید شکم خود و اهل خانه را سیر کند.
او گرسنه و افسرده راه خانه را پیش گرفت. دید کاروانی برای استراحت اتراق کرده به خود گفت: بروم پیش سر بازرگان شاید غذایم بدهد.
نزد سر بازرگان رفت و سلام کرد. سر بازرگان پرسید: کیستی و به کجا می­روی؟
احمد گفت: من رهروی هستم.
سر بازرگان گفت: خوب پس بنشین و خوردنی صرف کن، تا بعد صحبت بداریم.
احمد نشست و بی درنگ جلویش خوردنی گذاردند. خورد تا سیر شد و بعد سر بازرگان ازش پرسید: که کیست و از کجاست و به کجا می­رود؟
احمد اعتراف کرد و گفت: خودم هم نمی­دانم هفت سال
است که پی کار و درآمد از خانه بیرون آمده­ام و دست خالی برمی­گردم.
سربازرگان پرسید: آیا میل داری به خدمت من در آیی؟
-چرا میل نداشته باشم، البته که می­خواهم.
باری احمد به خدمت سربازرگان درآمد. هنگام غروب سر بازرگان همه خادمان خود را فرا خواند و گفت: خوب کدام از شما توی چاه می­رود که آب بیاورد؟ باید پیش از حرکت همه شتران را آب  دهیم.
احمد نگاه کرد دید همه خادمان با یکدیگر پچ پچ می­کنند و به چند نفر تقسیم شده و او تنهاست.
احمد پرسید: چه نقشه­ای در سر دارید؟ نکند می­خواهید مرا بکشید؟
خادمان جواب دادند: این حرفها چیست چرا بکشیمت؟!
آخر ارباب می­فرماید یکی از ما توی چاه برود و آب بالا بدهد و ما می­دانیم که هر کس در این چاه برود زنده برنمی­گردد.
احمد داوطلب شد و گفت: من می­روم.
سر بازرگان به احمد گفت: من همه خون بهای تو را می­پردازم. اگر زنده بالا آمدی پول مال خودت و اگر برنگشتی تمام پول را به همسرت می­رسانم فقط نام ده و نام زنت را بگو.
احمد به تفصیل نشانی محل زندگی خود و زنش را به او داد. بعد طنابی به کمر بست و داخل چاه شد آب فراوان، سطل سطل بالا داد و وقتی همه شتران را آب دادند و آخرین سطل را بالا کشیدند احمد هم آماده بالا رفتن شد. همین که فریاد زد: بکشیدم بالا ناگهان صدای مهیبی برخاست و در دیواره چاه منفذی گشوده شد و جوان بلند قامتی از آنجا بیرون جست و یقه احمد را گرفت و به دنبال خود برد.
احمد چون به خود آمد دید در اتاق روشن و زیبایی است و روی قالی چند بالش گذاشته­اند و دختری مثل خورشید آن جا نشسته و در گوشه دیگر قورباغه زشت و بدریختی چمباتمه زده. جوان تیغ از نیام کشید و روی سر احمد به حرکت در آورد.
-الساعه باید بگویی کدام یک زیباتر است قورباغه یا دخترک؟ اگر جواب نادرست بدهی سر از تنت جدا می­کنم.
احمد نمی­دانست چه بگوید. دست و پایش را گم کرده بود.پیش خود اندیشید که چه کنم؟ که یکی از اندرزهای ارباب قدیمی­اش را به یاد آورد و گفت: ای جوانمرد زیباتر آنست که دل بخواهد!
همین که این سخنان از دهن احمد خارج شد صدایی برخاست و قورباغه مبدل به دختری شد دختری چنان زیبا که از دیدن او عقل از سر می­پرید.
جوان بسیار شاد شد و به طرف احمد دوید و او را درآغوش گرفت و گفت:حالا که به دلخواه من سخن گفتی و آرزوی مرا برآوردی هر چه دلت بخواهد از من بخواه.
احمد جواب داد: من جز اینکه از اینجا به روی زمین بروم چه آرزویی می­توانم داشته باشم؟
جوان پرسید: آیا زن و فرزند داری؟
احمد گفت: هفت سال است که خانه­ام را ترک گفته­ام. در آن روزها زنم می­خواست بزاید. نمی­دانم زن و فرزندم زنده­اند یا نه؟
جوان صندوق بزرگ نقره­ای را که کنار دستش بود گشود و از آن هفت انار بزرگ زیبا بیرون آورد و به احمد داد و گفت: این هم پاداش خدمتی که به من کردی.
بعد دست احمد را گرفت و از خانه بیرون برد. احمد دید باز ته چاه است و به  خادمی که در بالا بود بانگ زد: مرا بالا بکش، سالم و تندرستم.
احمد را بالا کشیدند. سر بازرگان چون احمد را دید خیلی خوشحال شد و یک خورجین طلا پاداشش داد و گفت: این خون بهای توست. شکر خدا که تو زنده مانده­ای!
احمد گفت: من می­خواهم باز هم دنیا را سیاحت کنم و از تو خواهشمندم این پول و این انارها را به زنم برسانی.
احمد به تفصیل به سربازرگان گفت که زنش را کجا و چطور پیدا کند. سربازرگان انارها را گرفت و باکاروان حرکت کرد. پس از مدتی دراز کاروان به دهکده­ای که خانه «سیران» همسر احمد در آنجا بود رسید. سر بازرگان رفت تا او را پیدا کند و چون او را یافت انارها و پولها را تحویلش داد و گفت: احمد زنده و تندرست است ولی عجالتاً می­خواهد سیر و سیاحت دنیا کند. بعد با«سیران» وداع گفت و به راه افتاد. در آن زمان «سیران» پسری هفت ساله به نام اسماعیل داشت. چون انارها را در دست مادر دید خواهش کرد که «یکی را بده بچشم» مادر اناری را برداشت و شکافت و از توی انار یاقوت و مروارید و الماس بسیار بیرون ریخت. سیران دریافت که مطلب از چه قرار است و به پسرش گفت:
-این انارها خوردنی نیست بیا برویم بازار انار شیرین بسیار خوب برایت بخرم.
به بازار رفتند و «سیران» چند انار خوب رسیده خرید و به اسماعیل داد. بعد نزد جواهر فروشی رفت و یکی از گوهرهای پربها را به او فروخت و پول زیادی گرفت و با آن پول عده­ای استاد بنا و عمله اجیر کرد و خانه بزرگ و زیبایی برای خود ساخت. در اطراف خانه باغ بزرگی احداث کرد و دور باغ دیوار بلندی کشید. سیران چند نوکر و کلفت هم استخدام کرد و زندگی خوشی را شروع کردند. سیران روزی نگهبان خانه را به نزد خود خواند و گفت: اگر مردی را دیدی که سه بار به درخانه نزدیک شد و آه عمیق کشید او را نزد من بیاور.
حال «سیران» را رها می­کنیم که زندگی­اش را بکند برویم به سراغ احمد ببینیم چه می­کند؟
احمد چند سالی این سوی و آن سوی جهان سفر کرد و به سیر و سیاحت پرداخت تا درآمد و پولی کسب کند ولی چیزی عایدش نگردید و سرانجام مصمم شد به خانه و کاشانه خویش برگردد.
چون به نزدیک دهکده خود رسید مار مرده­ای بر جاده افکنده دید. به یاد اندرز ارباب سابقش افتاد که گفته بود: چون بر راه خانه چیزی که از سنگ نرم تر باشد دیدی بردار و نگهدار.
مار مرده را برداشت و در خورجین خود گذاشت و به راه افتاد. به دهکده رسید خواست خانه خود را پیدا کند دید به جای کلبه محقر او خانه بزرگ و زیبایی برپاست. احمد اندیشید که یقین راه را عوضی گرفته و بازگشت. قدری از آنجا دور شد و درست توجه کرد نه راه را  درست است. بار دیگر نزدیک خانه شد و بازگشت. بعد روی تپه­ای رفت و از آنجا به دهکده نگاه کرد. دید همه چیز در جای خودش است. خانه کناری که مال همسایه­اش بود پابرجاست ولی کلبه او وجود ندارد. بار سوم به طرف خانه رفت و نگاه کرد و آهی کشید خواست برگردد که نگهبان نزدیکش شد و دستش را گرفت و گفت:
-دنبال من بیا که کدبانوی خانه احضارت کرده.
احمد دنبال نگهبان رفت. پیش از آنکه داخل خانه شود مار مرده را از خورجین در آورد و جلو سر پله توی حیاط انداخت و رویش خاک ریخت. وارد خانه شد و احمد دید که همسرش «سیران» روی تخت خوابیده و در کنارش پسرک زیبا و جوانی دراز کشیده. شراره خشم احمد زبانه کشید و با خود گفت: چطور چنین چیزی می­شود؟
زنم بدون اینکه منتظر من بماند شوهر کرده! خنجر از نیام در آورد و نزدیک بود به هر دو حمله کند که اندرز ارباب یادش آمد که «در هر کاری صبر داشته باش»
احمد خنجر را به کناری افکند و کنار در اتاق نشست و منتظر ماند تا همسرش بیدار شود. بعد از مدتی دید که پسر جوان بخود جنبید و گفت: مادر سردم است چیزی رویم بینداز.
احمد در دل اندیشید که: عجب کاری! نزدیک بود پسر خودم را بکشم!
احمد به نزدیک سیران رفته بیدارش کرد. سیران همین که چشمش به روی شوهر افتاد بسیار شاد شد نشستند و هر یک آنچه را که در روزگار فراق بر سر او آمده بود نقل کرد.
چیزی نگذشت که همسایگان از بازگشت احمد باخبر شدند و همه در خانه او گرد آمدند و از اینکه سلامت بازگشته به او تبریک گفتند.
در این میان در آن جایی که نزدیک سر پله توی باغ احمد مار مرده را زیر خاک کرده بود درخت میوه­ای رویید.
سیران پرسید: این درخت از کجا آمده؟ تو نشاندیش؟ چیست درخت گلابی است؟
همین که این سخن را گفت درخت پر از سیب شد. همه کسانی که در اطراف درخت بودند تعجب کردند. هر یک حدسی می­زد که این چه درختی است.
یکی گفت: حتماً درخت سیب است.
همینکه این را  گفت درخت پوشیده از هلو شد.
یکی دیگر فریاد کرد: این درخت هلوست.
چون این را گفت درخت پر از زردآلو شد.
سومی گفت: حالا فهمیدم این درخت زردآلو است.
به محض این که این سخن را گفت درخت سراپا گلابی شد.
احمد گفت: هر که بگوید این درخت از چه روییده خانه و اموال خود را به او می­بخشم و اگر درست حدس نزد باید دارایی خود را به من بدهد.
داوطلب جواب بسیار بود ولی هیچکس نتوانست بگوید درخت از چه چیز و چگونه روییده. همین که یکی می­گفت گلابی است، روی درخت آلو می­رویید و اگر می­گفت «آلو» سیب پیدا  می­شد و درخت همین جور
پی در پی میوه خود را تغییر می­داد.
احمد آن چنان ثروتمند شد که دیگر جایی برای حفظ اموال خود نداشت.
دکه داری حریص از این وقایع باخبر شد. این شخص به قدری مکار و حیله گر بود که به شیطان درس خدعه و زرنگی می­داد. او مدتها بود که چشم به سیران داشت.
باری نزد عجوزه­ای رفت و گفت: اولاً پیش زن احمد برو و کاری کن که محرم او شوی و از او خواهش کن اجازه دهد صندوقی را چند روز در خانه او به امانت بسپاری.
و دیگر اینکه او را وادار کن از شوهرش بپرسد این درختی که توی باغشان روییده چیست؟ من در عوض دو برابر وزنت طلا می­دهمت.
عجوزه به خانه احمد رفت. بشنوید عجوزه چنان زبان شیرینی داشت که مار را از سوراخش بیرون می­آورد.
ساعتی نگذشت که در خانه احمد خودمانی شد و سیران همه­اش در فکر این بود که کجا بنشاندش و چگونه ضیافتش کند. عجوزه به او گفت: آخ سیران جان، دلم به حالت می­سوزد!
سیران گفت: چرا دلت به حالم می­سوزد. همه اهل خانه سلامت و تندرستند. ثروت ما کافی است و شوهرم دوستم می­دارد، دیگر چه می­خواهم؟
عجوزه گفت: بلی بلی ولی مشکلت این است که احمد تو را دوست ندارد. خودت فکر کن اگر دوستت می­داشت چرا راز درخت خود را از تو پنهان می­دارد؟
سیران گفت: حق با تو است حتماً ازش می­پرسم.
هنگام غروب عجوزه خواست خداحافظی کند و برود ولی سیران ولش نمی­کرد و نمی­گذاشت برود و می­گفت من بی تو چگونه بمانم؟
عجوزه جواب داد: فردا باز پیش تو می­آیم باید فردا صندوقم را به اینجا بیاورم، ولی نمی­دانم کجا بگذارم جا نیست.
سیران گفت: می­توانی توی اتاق من بگذاری.
عجوزه راضی و خوشحال به خانه رفت. دید دکه دار حریص و حیله گر در انتظار اوست.
دکه دار پرسید: خوب چه کردی؟ توانستی زن احمد را راضی کنی؟
عجوزه جواب داد همه کارها درست شد، یالا نصف پاداشی را که وعده کرده بودی بده تا فردا صندوقت را به خانه احمد ببرم.
دکه دار خوشحال شد و نیمی از طلای موعود را به او داد و گفت: فردا صندوق را می­آورم و خود رفت.
صبح روز بعد دکه دار با صندوقی بزرگ و دو حمال به خانه عجوزه آمد.
دکه دار توی صندوق رفت و حمالها صندوق را به طرف خانه احمد بردند. عجوزه هم دنبال آنها راه افتاد.
سیران از آمدن مهمان بسیار شاد شد و به حمالها دستور داد صندوق را در جای مطمئنی یعنی اتاق خواب بگذارند و خود به پذیرایی از عجوزه پرداخت.
غروب احمد به خانه آمد و دید صندوقی در خوابگاه گذاشته­اند پرسید: زن این صندوق چیست؟
سیران گفت: پیرزنی بیچاره چند صباحی این صندوق را پیش من امانت گذاشته بگذار همانجا باشد.
شب شد زن و مرد خواستند بخوابند احمد دید که سیران برای خود بستری جداگانه پهن کرده پرسید: اتفاقی افتاده؟
سیران گفت: آخر تو که من را زن خود نمی­دانی همه چیز را پنهان می­کنی چرا به من نمی­گویی آن درخت توی باغ چیست و از چه چیز روییده؟ اگر مرا همسر خود می­شمردی چیزی را از من پنهان نمی­داشتی.
احمد نتوانست راز را مخفی کند و گفت: درخت از ماری مرده روییده که او در روز ورودش در جلو سر پله توی باغ چال کرده است.
سیران گفت: این که مار درخت است.
احمد جلو حرفش را گرفت و گفت: آهسته، بلند فریاد نکن ممکن است کسی بشنود.
سیران خیلی خوشحال شد و همچنان که خودتان حدس زده­اید آن مرد دکه دار که توی صندوق بود نشسته بود و همه این گفتگو را شنید.
صبح روز بعد عجوزه با حمال­ها آمد و صندوق را به خانه برد. دکه دار از توی صندوق در آمد خیلی خوشحال و راضی بود و بی درنگ باقی مبلغ طلایی را که وعده کرده بود به عجوزه پرداخت.
خوب عجوزه را می­گذاریم که خشنود و شاد سکه­های طلای خود را بشمارد برویم ببینیم مرد دکه دار چه می­کند؟
او غروب آن روز به خانه احمد آمد و گفت: می­توانم بگویم درختی که توی باغت روییده چیست؟ بیا نذر ببندیم اگر درست نگفتم هر چه دارم مال تو و اگر درست حدس زدم سه چیز به دلخواه خودم از تو بخواهم و تو به من بدهی.
احمد رضا داد. هر دو نفر زیر شرط نامه را امضاء کردند و گواهانی گرفتند و مردم را دعوت کردند مرد دکه دار گفت: درخت تو، مار درخت است و از مار روییده!
همین که این سخنان را گفت درخت شعله ور شد و در ظرف یک دقیقه سوخت و نابود گشت.
احمد گفت: درست حدس زدی حالا بگو از من چه می­خواهی؟
مرد دکه دار گفت: سه چیز را که در خانه­ات دست بزنم و لمس کنم باید به من بدهی.
احمد گفت: سه روز مهلتم بده پس از سه روز بیا و سه چیز را ببر.
مرد دکه دار رضا داد.
صبح روز بعد احمد عزم سفر کرد و به حلب نزد ارباب پیشین خود رفت. همان که اندرزش داده بود. چون وارد خانه شد سلام کرد و داستان خود و بلایی که به سرش آمده بود با پیرمرد در میان گذاشت.
پیرمرد گفت: امشب من در خانه پادشاه به مهمانی دعوت شده­ام تو هم با من بیا تا فردا راجع به کار تو صحبت بکنیم. چون به خانه پادشاه رسیدیم مواظب باش که در کنار من بنشینی!
به خانه پادشاه رسیدند. پیرمرد ارباب پیشین احمد، پهلوی پادشاه در محترم ترین مکان نشست و احمد هم در کنار او. مهمانان کم کم جمع شدند، پیرمرد دید احمد به هر مهمانی که وارد می­شود جای خود را به او می­دهد و از او دور می­شود. چیزی نگذشت که احمد درست کنار در ورودی قرار گرفت. پیرمرد چون این دید ابرو در هم کشید و خاموش ماند. سرانجام همه مهمانان نشستند و پادشاه وارد اتاق شد و نوکران سینی­های پر از خوردنی را بر سفره چیدند و آخر سر هندوانه بزرگی آوردند.
پادشاه روی به مهمانان کرده پرسید: کدام یک از شما کارد تیزی دارد که هندوانه را پاره کنیم.
کسی سخنی نگفت:  احمد بانگ زد: من کارد تیز دارم و بدون آنکه از او بخواهند کاردی از جیب در آورد و به طرف پادشاه دراز کرد.
پادشاه کارد را گرفت و از تعجب خشکش زد. کارد آن چنان دسته زیبایی داشت که زبان از وصفش عاجز است. سر تا سر آن یاقوت و الماس و مروارید نشانده بودند.
وزیر از پادشاه پرسید: چه دیدید که باعث تعجب شما شد؟
پادشاه کارد را به وزیر داد. وزیر به کارد نگریست و خندید.
پادشاه پرسید: چرا خندیدی؟
وزیر گفت: آخر من وزیر پدرت هم بوده­ام. روزی که پدرت هنوز زنده بود، دزدان خزانه را زدند و از جمله اشیاء گرانبهایی که ربودند یکی هم این کارد بود. ای پادشاه اکنون تو کارد پدرت را نمی­شناسی؟ ولی من بی­درنگ شناختم خوب امروز آن دزد در خانه تو است.
پادشاه بی­درنگ جلاد را صدا زد، او هم فوری حاضر شد. پادشاه احمد را نشانش داد و گفت: سر او را از تن جدا کن!
در این موقع پیرمرد ارباب پیشین احمد برخاست و گفت:
-پادشاه به سلامت باشد. احمد مهمان من است از راه دور به خانه من آمده و من او را به اینجا آوردم. اجازه بده امشب را در خانه من بیتوته کند. آخر نمی­توان مهمان را از بیتوته محروم ساخت. فردا به نزد تو خواهد آمد و مهمان تو خواهد بود و هر جور دلت بخواهد با او عمل کن.
-نه تو یادش می­دهی که چه کند و چه بگوید.
پیرمرد گفت قول می­دهم و قسم می­خورم که حتی یک کلمه هم با او حرف نزنم.
پادشاه رضا داد. پیرمرد و احمد به خانه رفتند. در  بین راه احمد خواست با پیرمرد صحبت کند ولی او در جواب حتی کلمه­ای هم به زبان نیاورد.
به خانه رسیدند. پیرمرد دخترش را صدا کرد و گفت: زری، خر را اینجا بیاور و چوب کلفتی به من بده.
زری خر را آورد و به دستک سر پله بست. پیرمرد با چوب به جان خر افتاد و گفت: مگر نگفتم از جایی که نشسته­ای برنخیز چرا حرفم را گوش ندادی؟
بعد ضربتی دیگر بر خر زد و گفت: مگر نگفتمت که تا از تو چیزی نخواهند به کسی نده؟
پس از آن چند بار دیگر خر را زد و گفت: خوب حالا گوش کن و آنچه را می­گویم به یاد داشته باش و فردا کلمه به کلمه در برابر پادشاه تکرار کن و به او چنین گفت:
-ای پادشاه  خیلی خوشحالم که معلوم شد تو صاحب کارد هستی ماجرا چنین است که پدرم بازرگانی ثروتمند بود و کاروانی بزرگ داشت. روزی راهزنان به کاروان او زدند و همه اهل کاروان را کشتند و غارت کردند و ناپدید شدند. هیچ یک از کاروانیان زنده نماند. پدر من کشته شد و این کارد را که دیدی در سینه­اش فرو کرده بودند و بر جا مانده بود. از آن زمان من کارد را همه جا با خودم می­برم و در جستجوی آنم که صاحب آن خود را بشناساند، تا کین خون پدرم را از او بگیرم. خیلی خوشحال شدم که سرانجام قاتل پدرم پیدا شد.کارد  خود را بردار و خون بهای خون پدرم را از تو می­خواهم.
چون پیرمرد سخن را به اینجا رسانید ضربه دیگری بر خر وارد آورد چنان ضربه­ای که خر به زمین خورد بعد به دخترش گفت: حالا خر را به طویله ببر.
شب همه به بستر خواب رفتند ولی خواب به چشم احمد نمی­آمد و همه شب در اندیشه سخنانی بود که باید به پادشاه بگوید.
صبح روز بعد پیرمرد احمد را برداشت و نزد پادشاه رفت و گفت:
-خوب ای قبله عالم مهمان خود را آورده­ام حال هر چه
خواهی بکن.
پادشاه بانگ زد: جلاد سر این دزد را از تن جدا کن.
احمد گفت: ای پادشاه اجازه بده پیش از مرگ آخرین سخنم را بگویم.
پادشاه اجازه داد و گفت: بگو ولی سخن کوتاه کن.
احمد گفت: خیلی خوشحالم که معلوم شد تو صاحب کارد هستی، ماجرا چنین است که پدرم بازرگانی ثروتمند بود و کاروانی بزرگ داشت. روزی راهزنان به کاروان او زدند و همه اهل کاروان را کشتند و غارت کردند و ناپدید شدند. هیچ یک از کاروانیان زنده نماند. پدر من هم کشته شد و این کارد که دیدی در سینه­اش فرو کرده بودند. از آن زمان من کارد را همه جا با خود می­برم و در جستجوی آنم که صاحب آن خود را بشناساند تا کین خون پدرم را از او بگیرم. خیلی خوشحالم که سرانجام قاتل پدرم پیدا شد. کارد خود را بردار و خون بهای پدرم را از تو می­خواهم.
پادشاه بی­درنگ گفت: من کارد را از خود ندانستم، وزیر شناخت احمد از وزیر پرسید: ای وزیر کارد را می­شناسی؟
وزیر جواب داد: ای احمد جان این داستان را عمداً از خود ساختم تا این کارد زیبا را از چنگ تو بیرون آورم.
احمد گفت: خوب پس معلوم است همه مال مردم را این جور از چنگشان بیرون می­آوری و صاحب می­شوی و پادشاه هم تو را برای همین کار در مقام وزارت باقی گذارد.
پادشاه بی درنگ جلاد را فرا خواند و فرمود سر وزیر را از تن جدا کنند و به احمد گفت: تو هم مرخصی برو.
احمد و ارباب پیشین او به خانه رفتند. پیرمرد به احمد گفت:
-هر بلایی بر سرت آمده تقصیر خودت است. مگر نگفتمت که هرگز راز خود را با زنت نگو! چرا حرفم را گوش ندادی؟ آیا می­دانی که سه چیزی را که آن مرد دکه دار حیله گر از تو می­خواهد چیست؟
اول سر تو، دوم زن تو، سوم دارایی و ثروت تو.
ببین حالا باید چه کنی؟ به حرفم گوش ده و آنچه می­گویم به خاطر بسپار.
برو به خانه و نردبانی که سه پله دور از هم داشته باشد درست کن و بر بالا خانه تکیه ده. در و پنجره­های خانه را محکم از تو ببند و با زنت بر بالا خانه برو و منتظر باش تا مرد دکه دار بیاید.همین که آمد و شما را در بالا خانه دید خواهد خواست نزد شما بیاید و همین که دست به پله اول کند که بالا بیاید تو بگو: این اولش.
وقتی به پله دوم دست زد بگو این دومش و همین که دست بر پله سوم گذارد بگو این هم سومش.
بعد بگو: حالا به سه چیز در خانه من دست زدی و بنابراین شرایط نذر اجرا شده! نردبان را بردار و برو.
دیگر کاری از دستش بر نخواهد آمد جز آنکه با دست خالی راه خود را پیش گیرد و برود. فقط مواظب باش
که چند نفر گواه در آنجا حاضر باشند.
احمد از پیرمرد تشکر کرد و وداع گفت و به شتاب روانه خانه شد و چون به خانه رسید به دقت دستورهای ارباب پیشین خود را عمل کرد. مرد دکه دار حیله گر آمد و دید احمد و زنش در بالا خانه هستند و زیر بالا خانه نردبان سه پله­ای گذاشته شده است.
دکه دار دست به پله اول زد و احمد بانگ زد: این اولش. همین که دکه دار به پله بالاتر آمد احمد باصدای بلند گفت: این دومش و همین که دکه دار دست به پله سوم زد احمد فریاد زد خوب این هم سومش.
حالا شرطهای نذر اجرا شده و تو به سه چیز در خانه من دست زدی. آن سه چیز یعنی نردبان را بردار و پی کار خود برو.
مرد دکه دار خواست اعتراض کند ولی گواهانی که حاضر بودند گفتند حق با احمد است و به شرایط نذر عمل کرده.
دکه دار با دست خالی و یک  عالمه غم و غصه به خانه برگشت و احمد به آرزوی خود رسید. انشاءالله شما هم به آرزویتان خواهد رسید.
منبع: کتاب افسانه­های کردی، انتشارات آگاه، 1352