سرمقاله 14 آذر 1389
به بهانه سالگرد روزنامه
از آن باران سیلآسا و رودخانه خروشانی که مرا در ده سالگی به کام کشید که در آن جز برای یافتن پاره روزنامهای در روی آب خود را به رود زده و به جان نمیاندیشیدم 36 سال میگذرد! نهایتاً نهیب پدر با آن دستهای پرتوان مرا به ساحل نجات آورد.
و درست به خاطر دارم وقتی شمارههای آغازین روزنامه عصر چاپ شد و آنها را کنار دیوار اتاق چیده بودم آن مرحوم گفت: «مواظب باش این روزنامهها آتش جهنمت نشوند.»
هماکنون از آن زمان پراضطراب تا این زمان پرآشوب 15 سال میگذرد!
و ما هنوز در عبور از این گرداب دست و پا میزنیم تا شاید روزی به ساحل مقصود رسیم!
از آن سالها تاکنون به شیوه روایتگران قصه پرغصه روزنامه را کم و بیش به درد دل مینشینم و گهگاه که فشارها مضاعف میشود، طاقت از دست میرود نیمه فریادی از ته چاه برمیآید که بسیار به فهم درآمد گوش شنوایی نیست جز همدلان و دردمندانی که خود از این طریق رفته و بازگشته و طعم تلخ روزنامهنگاری را چشیدهاند. آنها که به صبر دعوت کرده و به قدر تشویق میکردند! همانها که دستشان از مال دنیا تهی، اما قلب و دلشان مملو از گنجینههای هنر و ادبیات و اندیشه والای انسانی است!
و ما دلخوش به این سخنها و توصیهها ماندیم تا پانزده ساله شدیم!
در این پانزده سال بارها پوست انداختیم، گاه در یکسال دو بار و نه مانند مار بل همانند چنار که پوست کلفتتر میشود در پوستاندازی و ریشه در اعماق میبرد تا نمی بر لبی رساند برای تداوم سبزینگی!
لیکن چنار در پاییز برگریزان دارد و ما در پاییز به بهار مینشینیم در کویر! کویر بیآبی که به قول یک روحانی صاحبنام «میوه درختانش شیرینتر میشود و میوه انجیر دیم شیرینتر از انجیر کنار آب است.» شاید چنین شده باشد. اما ناگفته نماند که روزنامه هم همانند درختان آفتهایی دارد به فصول...! سرما و گرما را میباید بچشد تا آبدیده شود و به بار نشیند!
و اما بعد!
مادر خدابیامرزم وقتی با عجله دستهای کودکانهام را محکم در دست داشت و از پلههای گلین آن دبستان روستایی مرا به بالا میکشید، مدام این سخن را تکرار میکرد که تو باید آدم بشوی! اگر آدم شدی یا خیاط میشوی و یا معلم!
در آن زمان شغل خیاطی نسبت به مشاغل دیگر شغل تروتمیزتری بود و دوستداران زیادی داشت. معلمی هم قرب و قیمت فراوان داشت. دستهای آموزگار ما همیشه بوی خوش صابون میداد و کت و شلوارش هم برازنده شغلش بود، لباس خیاطها هم اندازه تنشان بود و نو نوار بودند!
تقدیر مرا از دکان خیاطی به معلمی کشاند و دایی محمد خدابیامرز هم نتوانست میراث خود را به من ارزانی دارد و خیاط نشدم هر چند پاره سالهایی در دکان او خیاطی هم آموختم!
معلمی را عاشقانه پذیرا شدم و بدان وفادار ماندم به گونهای که حتی تحصیلات دوره کارشناسی حقوق قضایی در دانشگاه تهران هم نتوانست مرا از مسیری که طی کردهام بازگرداند و توصیه استاد کاتوزیان هم کارساز نشد!
چند سالی دبیری و مدیری دبیرستان را تجربه کردم. سپس راهی تربیت معلم شدم! تربیت معلمانی که پذیرش مسئولیت آموزشکده آنهم به صورت شبانهروزی جز عشق و صبوری نمیطلبید و چنان شد که در پایان سی و یکسالگی خدمات آموزشی در همان تربیت معلم بازنشسته شدم و سمت کارشناس مسئولی هم نتوانست نردبانی برای ارتقاء یا پذیرش مسئولیتهایی به جز مدرسی شود!
ده سالی هم همزمان با تربیت معلم سرپرستی روزنامه کیهان در فارس را عهدهدار شدم به شوق فعالیتهای فرهنگی و چون موفقیتی در این راه حاصل شد چونان ماهی کنجکاوی که مسیر آبهای عمیق را دنبال میکند ناگهان از رودخانه به دریا افتادم و هماینک سالهاست از ساحل دور افتاده اسیر امواج و گاه آبی آرام آن جایگاهم!
دیدنیهای بسیار و شنیدنیها هم! به قول خواجه راز:
«عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده
سر فرو کردم در آنجا تا کجا سر بر کنم...»
آری هر آنچه روزنامه عصر مردم و نشریههای اقماری آن را تا بدینجا رسانده که مخاطبین خاص خود را حفظ کرده باشد و به هر بامداد چونان نان گرمی که گاه خوشخوراک و گاه بدطعم است به دست خوانندگان دهد جز نیروی محرکه الهی اهرم عشقی پایدار نبوده و بیشتر کسانی که این قافله را تشکیل داده و راه میپیمایند و بسیار مواقع سرزنشها از خار مغیلان دیدهاند جز شوق کعبه نداشتهاند!
ادامه در ستون روبه رو
ادامه از ستون روبه رو
همان کعبه که طواف آن دل به دست آوردن است و بس و روزنامه هم در این دنیای وانفسا و شرایط سختی که جنگهای خانمانسوز نرم چونان زهری کشنده حل شده در شیرینیهای دلکش و چشمنواز عوامفریبی میکنند میتواند چراغ باشد و زنگهای خطر را پیشاپیش به صدا در آورد در حد استطاعت و در چارچوب قوانینی که اطاعت از آن را گریزی نیست!
به هر تقدیر روزنامه عصر مردم هیچ ادعایی ندارد که در این سالهای طی شده توانسته در حد انتظار ظاهر شود و کاستی دیگران را رفع کند!
من با شیوه و عشق معلمی به میدان آمدم و هنوز این سلاح را برای پیشبرد اهدافی که بدان وفادارم در اختیار دارم. گاه کند میشود و گاه تیز! رویکرد معلمی هم گاه به طبابت شباهت پیدا میکند به قول سعدی که در تربیت بر این باور است!
«درشتی و نرمی به هم در به است
چو رگزن که جراح و مرهم نه است...!»
میخواهیم فرهنگی بمانیم اگر بتوانیم و جز این دستمایهای نداریم هر چند به قولی از هنر حال خرابمان اصلاحپذیر نشد. و ویرانهصفت از گنج خود آباد نگردیدیم!
اگر جز این میبود عطایش را به لقایش میبخشیدیم و آن را به بازار مکاره سوداگران زر و زور و تزویر حوالت میدادیم و خود به تماشا مینشستیم و فقط افسوسی و نه بیشتر که چرا چنین است و چنان!
و در پایان دعای من این است. ای همرهان عاشق، عشق در دلتان پایدار تا دریادلیتان استوار بماند و لذت آرامش خیال را از پس هر طوفانی میهمان باشید که این بالاترین هدیه خداوند است.
والسلام
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی