شخصیت­های مثبت و  منفی در تاریخ و افسانه­ها

ضحاک
ضحاک معرب اژی دهاک (اژدها) در داستان­های ایرانی مظهر خوی شیطانی و زشتی و بدی است و در اوستا نیز به صورت حیوانی اهریمنی و خطرناک و نیرومند و دارای سه پوزه و سه سر و شش چشم تصویر شده و مایه آسیب آدمیان معرفی شده است.
به روایت فردوسی ضحاک بارها از ابلیس فریب می­خورد، یعنی ابتدا به اغوای ابلیس پدر پارسای خود را به نام «مرداس» از پای در می­آورد و خود به جای او می­نشیند. ابلیس سپس به صورت جوانی زیبا بر او ظاهر می­شود و آشپز او می­شود و غذاهای حیوانی به او می­خوراند و بدین ترتیب خوی بد را در او می­پرورد. سپس بر اثر بوسیدن دوش ضحاک توسط ابلیس، دو مار از کتف او می­روید و باعث رنج و ناراحتی او می­شود.
پزشکان از عهده علاج او برنمی­آیند تا اینکه ابلیس بار دیگر به صورت پزشک بر بالین او ظاهر می­شود و می­گوید راه درمان این درد و آرام کردن ماران، سیر کردن آنها با مغز سر آدمیان است. هدف ابلیس از این امر برانداختن نسل آدمیان از روی زمین بود. ضحاک نیز برای تسکین درد خود چنین می­کند و به این کار می­پردازد.
بدین ترتیب که هر شب دو مرد از کهتران یا مهترزادگان به دیوان او می­بردند و جانشان را می­گرفتند. آشپز مغز سر آنان را بیرون می­آورد و به مارها می­خوراند تا درد ضحاک اندکی آرامش یابد.
در اساطیر ایران مار مظهر اهریمن است و در این جا نیز بر دوش ضحاک می­روید که تجسمی از خوهای اهریمنی و بیداد و منش خبیث اوست.
«از کتاب دانستنی­های اسلامی برای نوجونان- تألیف سید مهدی شجاعی»
کاوه
یکی از خانواده­­های معروف پهلوانی دوره اساطیری ایران. افراد این خانواده در شاهنامه عبارتند از: کاوه و دو پسرش قارن و قباد. داستان کاوه و علم او در شاهنامه چنین آمده، کاوه مردی آهنگر بود و پسری داشت که کارگزاران ضحاک وی را بند کردند تا بکشند و مغز سر او را به مارهای دوش ضحاک بدهند. در این هنگام کاوه علیه بیدادگریهای ضحاک قیام کرد و چرمی را که به شیوه آهنگران هنگام کار بر پیش می­بست بر سر نیزه کرد و خلایق را به یاری خویش خواند تا بروند و فریدون را به شاهی بخوانند و به بیداد ضحاک پایان بخشند. کاوه با همان درفش چرمین و همرهان خود به سوی فریدون شتافت.
چون فریدون را چشم بر آن درفش افتاد آن را به فال نیک گرفت و به دیبا و گوهر و زر بیاراست و کاویانی درفش خواند و از آن پس هر پادشاه که به تخت شاهی نشست گوهرهای نو بر آن چرم بی بهای آهنگران بنشاند تا به جایی که درفش مذکور از شدت تابناکی در شب تیره چون چراغ می­درخشید.
از کاوه بنا به روایت فردوسی دو پسر بازماند: یکی قارن که سپاهسالار منوچهر و نوذر بوده و از پهلوانان بزرگ شمرده می­شده، دیگر قباد که در لشکرکشی منوچهر پیرانه سر به دست بارمان کشته شد.
از داستان کاوه در اوستا اثری نیست و حتی در آثار پهلوی نیز از او اثری نمی­بینیم. با وجود این نمی­توان وجود داستان کاوه را در عهد ساسانی انکار کرد.
کریستنسن رساله­ای به زبان دانمارکی نوشته است و کوشیده است ثابت کند که افسانه کاوه در اوستا و کتب دینی زرتشتی سابقه ندارد و متعلق به عهد ساسانی است.
داستان کاوه را به طرز افسانه­های بسیار قدیمی دیگر ساخته­اند تا بتوانند به اصطلاح
«درفش کاویان» را تعبیر کنند و حال آنکه معنی حقیقی آن «درفش شاهی» است (کاویان مربوط به کلمه اوستائی «شاه کی» است. اما باید دانست که در اوستا به «گاو درفش» یعنی علم و رأیت گاو تعبیر شده است. این لغت کاملاً یادآور درفش کاویانی است که از چرم گاو ساخته شده بود.)
از فرهنگ معین- جلد ششم (اعلام)- تألیف شادروان دکتر محمد معین
فریدون
فریدون پسر آبتین یکی از بزرگان داستانی اقوام مشترک هند و ایرانی در روایات ایرانی. وی یکی از پادشاهان سلسله پیشدادی به شمار می­رفته. فریدون از نژاد طهمورث دیو بند بود. هنگامی که فریدون شیرخواره بود ضحاک پدرش را بکشت. فرانک مادر او فرزند را برداشت و به مرغزاری فرار کرد و کودک را با شیر گاو بپرورد. چون ضحاک از منجمان شنیده بود که تباهی او به دست فریدون خواهد بود همواره در جستجوی وی بود. مادر فریدون از بیم ضحاک فرزند را برداشت و به کوه البرز پناه برد. چون فریدون شانزده ساله شد نژاد خود را از مادر جویا شد.
فرانک داستان جمشید و ضحاک را به او باز گفت و گفت چون ستاره شُمر به ضحاک گفته تباهی­اش به دست فریدون خواهد بود. او پدرت را کشت و من ترا پنهان از او پرورده­ام.
ضحاک همواره در اندیشه فریدون بود. روزی به بزرگان کشور گفت: من دشمنی دارم که اکنون کودک است. برای ایمنی از خطر محضری بنویسید که من جز کار نیک نکرده­ام. بزرگان از ترس چنان کردند و از پیر و جوان گواهی گرفتند. در این هنگام کاوه آهنگر وارد شد و خروشید و گفت: «این چه عدل است که ادعا می­کنی؟ من هیجده پسر  داشته­ام تاکنون 17 تن از آنان را به خورد ماران تو داده­اند و اکنون نیز هیجدهمین پسر من در بند تست و می­خواهند او را بکشند. گناه من چیست؟»
یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
ضحاک فرزندش را باز داد و گفت: بر این محضر گواهی کن. کاوه طومار را گرفت و از هم درید و بیرون رفت و مردم را گرد خود جمع کرد و از چرم آهنگری درفش کاویانی ساخت.
مردم به متابعت از او در پی­اش روان شدند و به البرز رفتند و فریدون را به شاهی برگزیدند. فریدون بر ضحاک تاخت و او را مغلوب کرد و بفرمود او را بسته در کوه دماوند محبوس سازند. فریدون سه پسر داشت به نام سلم، تور و ایرج و ممالک وسیع خود را بین آنان تقسیم کرد.
فرهنگ معین- جلد ششم (اعلام)- تألیف زنده یاد دکتر محمد معین