رابطه هنر، فرهنگ، دین و سیاست با یکدیگرمحمد عسلی
هر چند هر یک از واژههای هنر، فرهنگ، دین و سیاست دارای معانی مستقل و مفاهیم جدا از یکدیگر هستند، اما همه به نوعی متأثر از هماند.
در فرهنگنامه دهخدا، هنر اینگونه تعریف شده است: «... آن درجه از کمال آدمی که هشیاری و فراست و فضل و دانش را در بر دارد و نمود آن صاحب هنر را برتر از دیگران مینمایاند
نظامی واژه هنر را در برابر عیب به کار برده است:
«در همه چیزی هنر و عیب هست
عیب مبین تا هنر آری به دست...»
حافظ نیز هنر را به همین معنی به شیوه و لفظی دیگر و زیباتر بیان کرده است:
«کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند...»
و سعدی نیز اشارتی نزدیک به همین معنی در نظر دارد.
«صوفی و کنج خلوت، سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگیرد، بر بی هنر بهانه...»
و حافظ باز هم شفافتر بدین نکته ظریف پرداخته:
«عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل خامی چند...»
با این وصف، صاحب هنران و اندیشمندان، هنر را کمال و بی هنری را نقص و عیب پنداشتهاند. بدین معنی که اگر انسانی هنری ارائه کند که دیگران بدان دانش و کمال نتوانند، هنرمند است و به قول سعدی: «هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده...»
و اما فرهنگ که متأثر از هنر است به معنای رفتار و خصلت نیکوست و روش و منشی که از دانش و هنر سرچشمه میگیرد.
هر آنچه به نام میراث فرهنگی هم میشناسیم حکایت از آثار هنری دارد که ملهم از فطرت زیباییدوست انسان است و همچنین ارادهی سیاستمداری هنرشناس و هنردوست که طالب ماندگاری و جاودانگی بوده است. مانند اراده قدرتمندان، شاهان، بزرگان دین و دانش در سفارش به کار هنری که بهای آن را سیم و زر پرداختهاند و یا عزت، حرمت و بزرگی هنرمند را محترم شمردهاند.
فردوسی در شکر نعمت آورده است:
تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای
تو باشی به هر نیک و بد رهنمای
و عنصری نیز با توسل و تأسی از فرهنگ جاه و گنجی را فزونتر از فرهنگ ندانسته:
«تو جاه و گنج، ز فرهنگ و از قناعت جوی
چه جاه و گنج فزون از قناعت و فرهنگ؟...»
و اما دین: دین که به شیوه و رسم پیشینیان مکتب، ملجأ و منبع باورمندی به خداست هم از زبان، فرهنگ و هنر مایه دارد و هم زبان، فرهنگ و هنر را متأثر از اوامر و دستورات خود کرده است.
انسان دیندار و دینپژوه زیباییهای خلقت را متأثر از قانونمندی حاکم بر آن میداند که اراده و مشیت خداوندی بر آن تعلق گرفته است به گونهای که هیچ مخلوقی نتواند بدان مقام رسد و هر هنری از انسان ساطع شود و ظهور یابد هم متأثر از قانونمندی حاکم بر خلقت اوست.
بر این اساس سیاست که عرفاً به معنای روش زیرکانه و راهیابی برای گشایش گرههای بسته است؛ نوعی تعاملات بین حاکمیت و مردم را از یک سو و از دیگر سوی تعاملات بین کشورها و دولتها را رقم میزند و مینمایاند و نیز متأثر از باورمندی، فرهنگ، هنر، سنتها و تجربت ناشی از دانشپژوهی است. لذا هنرمند خردمند میتواند سیاست خود را هنرمندانه و بینقص یا کمنقص پیش برد.
سعدی گوید:
«ملکداری را دیانت باید و فرهنگ و هوش
مست و غافل کی تواند؟ عاقل و هشیار باش...»
نتیجه آنکه در فضای فرهنگ و هنر و در مقام ادب و دینباوری، سیاست از راستی و درستی عیب نبیند و به کمال رود، دیانت را حفظ کند و فر و فرهنگ را دستمایه دانش و تجربت قرار دهد تا از آن راه و رسم خردمندان و خردورزان پدید آید.
و وااسفا اگر هنر و فرهنگ در سایه قرار گیرد و عیبجویی و عیبگویی وسیله اعمال قدرت و زورآزمایی شود که در این صورت دین و ایمان نیز از قداست و اعتبار میافتند و دانش وسیلهای برای گریز از راستی و درستی میشود. چنانکه سعدی هم بر این باور است:
«علم آدمیت است و جوانمردی و ادب
ور نه ددی به صورت انسان مصوری...»
و شعر سنایی شاعر عارف و نامدار قرن چهارم تحقق پیدا میکند وقتی جرائم یقه سفیدها و به اصطلاح عالمان در اختلاس و کلاهبرداری رو میشود.
«چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندر شب
چو دزدی با چراغ آید، گزیدهتر برد کالا...»
و متأسفانه یکی از مشکلات جامعه و معضلات اجتماعی ما بعضی عالمان بیعمل و واعظان غیرمتعظند که بدانچه میگویند عمل نمیکنند چرا که به قول یکی از فرهنگوران کُهن
گر آنها که میگفتمی کردمی
نکو سیرت و پارسا بودمی
والسلام