دستی به دامان رمضان
زمانی بود که اقتصاد را از منظری خاص به چشم نمیآوردیم زیرا شور انقلابی مناعت طبعی به ما عطا کرده بود که رخصت نمیداد اقتصاد را در متن و معنویت را در حاشیه ببینیم. اما اکنون که نگاه اقتصادی به زندگی مانند توفانی همه را درنوردیده و خیلی از ارزشها را با خود برده رد پای اقتصاد را در همه جا میتوان دید از صندوقهای قرضالحسنه تا مجالس خواستگاری، از پرسههای مداوم زائران در خیابانهای مکه و مدینه تا تنظیم مناسبات اجتماعی با محوریت اقتصاد.
گویی دنیا دگرگون شده و چانهزنیهای یک فوتبالیست برای انعقاد قرارداد بدون احساس شرم به روزنامهها هم کشیده میشود و همگان از اجرتهای میلیونی فلان مدّاح سخن میگویند که هر چه در کوچه پسکوچههای تاریخ میگردیم نمونهای برای آن سراغ نداریم. نوعروسهایی را در راهروهای دادگستری میبینیم که مهریههای میلیاردی را به اجرا گذاشتهاند و دامادهای نوخانهای را مشاهده میکنیم که خانه خراب شدهاند.
امروزه جاری ساختن یک خطبه عقد چند صد هزار تومان خرج برمیدارد تا برسد به هزینههای میلیونی باغها، رستورانها، جهیزیّهها و به موازات این مصیبتها از الگو بودن جامعهمان در دنیا سخن میگوییم!
رمضانها آمدهاند و رفتهاند ولی انگار قرار نیست اتفاقی بیفتد و روزه ما را متحوّل کند. برای اینگونه بودن هزاران بهانه داریم، تازگیها کمربند ایمنی میبندیم مبادا جریمه شویم ولی هنوز اتفاقی در پیادهرو چهارراهها نیفتاده زیرا عابران پیاده را جریمه نمیکنند. همه دست گذاشتهاند روی کلاه خودشان تا باد آن را به دوردست نبرد. شاعران و نویسندگان کتابهای چاپ شده خود را تبلیغ میکنند و خریداری نیست اگر چه آنها احتیاط کردهاند و تیراژ کتابشان به 1000 شماره هم نمیرسد.
همه جا از پول حرف میزنند، از بورس، از طلا، از دلار، از گرانی، از احتکار، از ربا و سودهای کلان که حتی گریبان بانکهای آنچنانی را هم گرفته است.
موج گرانی ناشی از آثار روانی تحریمها به مدد واسطهها و دلالها و کارچاقکنها و نان به نرخ روزخورها ماهها قبل از اثرگذاری واقعی آن بر اقتصاد خود را نشان میدهد.
برای مرغی که حتی جایی برای ذخیرهسازی آن ندارند صف میبندند و بیش از حد نیاز خرید میکنند و مرغهای بسمل را از این شهر به آن شهر میبرند تا با قیمتی بالاتر از میزان خرید بفروشند.
آنهایی که کالاها را انبار کردهاند به شایعات مربوط به گرانی و تحریم دامن میزنند و تلاش دارند مردم را برای هجوم به بازار و خریدهای بیرویّه حریص کنند.
وجود هزاران خانهی خالی در شهری که صدها کارتنخواب و پارکنشین دارد هرگز نمیتواند بیانگر حاکمیت فضای دینی و انسانی باشد. با این همه خانههای خالی چرا هزاران جوان که سن ازدواج را پشت سر گذاشتهاند بدون سرپناه و سربار خانوادهاند.
گاهی از این سوی بام میافتیم، گاهی از آن سوی بام. گاه آنچنان اقتصاد را از متن واقعیت میرانیم که گویی محلی از اعراب ندارد و گاه آنچنان همین اقتصاد دین و ایمانمان را به حاشیه میراند که گویی سلطان بلامنازع زندگی است.
معنویت هم در چنگال اقتصاد گرفتار شده است.
فیلها خرطومشان را به دست جراحان میسپارند تا زیباتر جلوه کنند جراحانی که فقط پول میشناسند! و کسی نیست که واقعیت را به آنها بگوید یا آنها حرفش را باور کنند. کسی که از زیبایی زندگی، دانستن، فداکاری و نوعدوستی با آنها سخن بگوید. اعتمادمان را به یکدیگر از دست دادهایم.
اگر رمضان بیاید و برود و هیچ اتفاقی نیفتد چه باید کرد؟ مگر قرار نیست روزه دست ما را بگیرد و تا ملکوت با خود ببرد؟ مگر قرار نیست در سایهسار رمضان خستگی یکسال دست و پا زدن در گرداب بیسرانجامی را از تن به در کنیم؟
شب قدر ما چه شبی خواهد بود؟ در کدامین لحظه سرنوشت محتوم ما رقم خواهد خورد؟ کی متولد میشویم؟ کی پوست میاندازیم. کی به روی یکدیگر آغوش میگشاییم؟
طوری با هم رفتار میکنیم گویی هیچگاه یکدیگر را نخواهیم دید. طوری به یکدیگر تنگ میگیریم گویی هیچ نیازی به هم نداریم. آنقدر به امروزمان پیچیدهایم که گویی فردایی نیست!!
فرزندمان به مدرسه میرود و درس میخواند در حالی که در همین شهر بچههایی هستند که نمیتوانند درس بخوانند. فردایی که در پیش است فرزند ما از آن بچهها که جیبش را خالی کردهاند و اموالش را به سرقت بردهاند به چه کسی شکایت خواهد برد؟!
هنوز باور نکردهایم که سرنوشت ما به یکدیگر گره خورده است. هنوز باور نکردهایم که هر داشتنی، نداشتنی را به دنبال دارد.
شکافها و فاصلهها روز به روز بیشتر میشوند و ما یکدیگر را در چنین فواصلی کوچکتر میبینیم طوری که یکدیگر را گم میکنیم.
باید دست به دامان رمضان شویم. امروز یا امشب، نه همین حالا!